Sunday, 30 October 2011

تخیلات واپسین

                         
                                  

"سویک" کارگردان لهستانی،  " پرده های نگارخانه" اثر موسرگسکی را با مضمون جدیدی به نمایش درآورد. در قالب این مضمون تخیلات واپیسن دخترکی فقیر که به یک قصرقدیمی باشکوه می اندیشد به تصویر کشانیده شده است. اما "سویک " تنها به بخشی از موضوع پرده های نگارخانه پرداخته است.
موضوع اصلی پرده های نگارخانه به خودی خود بسیار گیراست. داستان آن بدین قرار است که زمانیکه موسرگسکی در نمایشگاه نقاشی یکی از دوستانش شرکت کرد، از لحظات بازدید خود الهام می گیرد. چنان مجذوب نقاشی های دوستش می شود که تصمیم می گیرد که آثار نقاشی او را به زبان موسیقی ترجمه کند. این اثر ده تابلوی نقاشی دوست موسرسگی را در روز بازدید توصیف میکند. نغمه ای همواره تکرار می شود. نغمۀ مخصوصی که نشانگر حرکت تماشاگر از یک  تابلو به تابلوی دیگر است. هربار که این نغمه اصلی تکرار میشود تماشاگر از جای خود حرکت کرده و به دیدن اثر بعدی میرود.
تابلوی دوم نمایشگاه،  در مورد یک قصر قدیمی است. موسرگسکی با آهنگ محزونی نمای بیرون کاخ را مجسم می کند. تابلو دوم،  داستان یک خوانندۀ دوره گردی است که به امید کمک  و دستگیری صاحبخانۀ قصرمی نشیند و  در پشت نرده های این ساختمان قدیمی آواز سر می دهد. اما در فیلم اثری از خوانندۀ دوره گرد نیست. " سویک" در فیلم بجای آواز نوازندۀ دوره گرد، سکوت و تخیلات طفل معصوم گرسنه ای را به تصویر می کشد که به " وسیو کاستلو" یا قصر قدیمی می اندیشد.


 
                                                   The old castle- Vecchio castello
                                                  تصویرقصر قدیمی ردیف اول دست راست


Sunday, 16 October 2011

شاهدیو، شوبرت و گوته

         
                                        
 
شاهدیو با صدای جسی نورمن خواننده سوپرانوی آمریکایی
ازمنظومۀ شاهدیو- گوته
این سواری که شبانگاه در میان باد و طوفان میتازد کیست؟
او پدری است که با کودک رنجورش بسوی خانه رهسپار است
پدر طفلک را در آغوش گرفته
محکم نگه میدارد ،گرم میپوشاند
پدر:فرزندم ،از چه میترسی،چرا صورت خود را پنهان میکنی؟
پسر:مگر تو،ای پدر آن مرد بزرگ را نمیبینی؟
دیوی که با دم بلند خود تاجی بر سر دارد!
پدر:نه فرزند_آنچه میبینی لکه ابری بیش نیست
دیو:تو ای کودک عزیز بیا با هم برویم
بازیهای خوبی با تو خواهم کرد
گلهای رنگارنگ در آن کرانه ها پیداست
مادرم پیراهن طلایی در بر دارد
پسر:پدر جان،پدر جان،مگر نمیشنوی ؟
آنچه دیو آهسته به من وعده میدهد
پدر:آرام باش،راحت باش فرزند عزیزم
این صدای بادی است که از میان درختان خشک میوزد
دیو:طفلک ملوس،نمیخواهی با من بیایی
دختران زیبای من در انتظار تو
حلقه شبانگاهی بر پا کرده اند
حلقه وار گرد تو میچرخند،میرقصند و آواز میخوانند
پسر:ای پدر،ای پدر،مگر آنها را
دختران دیو را در آن گوشه تاریک نمیبینی؟
پدر:فرزندم،طفلک نازنینم من آنها را خوب میبینم
آنها بوته های خاکستری بید هستند که در نور مهتاب میدرخشند
دیو:کودک عزیز،چهره ی زیبای تو جانم را بر افروخته.بیا من تو را دوست دارم
زنهاراگر به میل نیایی،به زور خواهمت برد
پسر:پدر جان،پدر جان،حالا دستم را میگیرد
آه دیو بزرگ آزارم میدهد
پدر وحشت میکند،اسب را تندتر میتازد
کودک محتضر را در میان بازوان میفشارد
با رنج فراوان و زحمت بی پایان بخانه میرسد
دریغا که طفلک شیرین در آغوش او جان سپرده بود
(مترجم متاسفانه شعر برایم ناشناس است).
شوبرت  منظومۀ شاهدیوی گوته را به موسیقی تبدیل کرد، آنهم در سنین نوجوانی و زمانی که هفده سال بیش نداشت. ازتفسیرهای پراکندۀ موسیقی بر می آید که غرش باد، نت های دست راست و اضطراب پدر نت های دست چپ پیانوست. ضرب آهنگ، حرکت متناوب چهار نعل اسب را تداعی میکند. خوانندۀ قطعه گویندۀ داستانی است از سرگذشت پسری بیمار و تب دار که در میان باد و طوفان، در آغوش پدر از دیو مرگ می گریزد. هرچند پدر کودک را در آغوش پر تسلی خویش پناه میدهد اما نوازش پدر راهگشا نیست و سرانجام پسر  جان می سپارد.
زیر و بم صدای باد، عاطفۀ پدر، هذیان کودک و سایر پدیده های داستان برای ما شنودگان نسل های بعد  ملموس و پایان ناگزیر آن  نیزاسطوره ای است.     

                                                                     

هذیان ماه



پسر همسایه جوانی بیماربود. بیماری اش ناعلاج... اززمان بچگی اش او را میدیدم. صورت قشنگش را وقتی بدنیا آمد بخاطر دارم. چشمهایش مثل مخمل بود. مادرش خیلی بیتابی میکرد. پسر زیر بار این واقعیت زننده نمی رفت. این ماجرا، ماجرای بیماری او چندین سال بود که ادامه داشت وما به تلخی آن کم کم خو گرفته بودیم. از بهبودی خبری نبود و سال به سال بازیگران این داستان فرسوده تر از پیش می شدند و ما خسته تر و بی حوصله تر. خصوصاً از دست پسرک کفری بودیم که چرا اینطور جون همه را گرفته و زیر بار مداوا و درمان نمی رود. هر چند که درمانی نبود. اما مسکن که بود. پس چراتن به آن نمی داد.... آنروزسرد ومرموز پاییز همسایه مان را در خیابان دیدم. زجه هایش تکراری بود. بهش تسلی دادم و آرامش کردم. اما نمیدانستم که اینبارناله هایش را با خود به خانه پندار خواهم برد
همان شب خواب دیدم که به یک بیماری دچار شدم که یک درصد مردم به آن دچار می شوند. در خواب از قضا خاله ام نیز همزمان با من دچار همین بیماری شده بود. گویی نوعی اپیدمی بود... خب. به ما گفتند که باید بیاییم و خودمان را معرفی کنیم. گفتند که چاره ای برای این بیماری نیست و ما راه پس و پیش نداریم و خواهیم مرد. در خواب، من، خاله ام و مادربزرگم که بیست سالی است که فوت کرده است، به یک سالن مخصوص بیماران رفتیم که خود را معرفی کنیم. قرار بود که در آنجا طی مراسمی ما را زودتر از موعد بکشند و در تابوت بگذارند. مادربزرگم که در خواب مریض نبود، آمده بود که ما را بدرقه کند
سالن بسیار شیکی بود. ما هم به خودمان رسیده بودیم. آرایش کرده با عطر و پودر و قرو فر رفتیم توی صف. صف افرادی که منتظر بودند که نوبتشان برسد و بمیرند و در تابوتی سفید گذاشته شوند که به سمت کوره ای هدایت می شد. این صف ازطبقۀ بالای سالن مرگ آغاز می شد وطولانی بود. ما میتوانستیم که اجساد را که در تابوت میگذارند ببینیم. اول با اجساد بزرگ شروع کردند. یک غول را که در تابوت جا نمی شد و مثل مجسمه های یونان قدیم بود با تبر شکستند و در تابوت گذاشتند. وقتی این صحنه رقت انگیز را دیدم فاجعه را احساس کردم. انگارآن مجسمه زنده بود و درد میکشید
زمانیکه نوبت به ما رسید از خود پرسیدم که چگونه ما را خواهند کشت. به آخر صف رسیده بودیم. معمولاً در آخر صف دو لیوان آب پرتقال خنک میدادند و من یادم هست که لیوان اولی را با ولع نوشیدم و لیوان دوم را با پشیمانی که چرا اولی را با اون عجله سر کشیدم و آخرین لیوان اب پرتقالی زندگی ام را با چشمان بسته مزه مزه نکردم تا خوب طعم آن را دم مرگ حس کنم.لیوان دومی را کنار گذاشتم تا خاله و مادربزرگم را بغل کنم و خود را برای آرامش پیش از مرگ آماده سازم. یک لحظه فکر کردم که مامان بزرگم چطوری پس از مرگ دختر و نوه اش به خانه بر می گردد. همانطور که مرگ نزدیک و نزدیکتر می شد یکباره به خود گفتم که شاید بشه که زیر بار این مرگ نرفت. شاید بشه که این بیماری را نادیده گرفت

گفتم بگذار با دوستی تماس بگیرم. دوستی که همیشه سراپا شوربود. دوستی وفاداربه انسان. انگار همیشه در اعماق وجودم قایم شده بود. مثل یقین گمشده ام بود. مرا از دوستی با او بر حذر میداشتند. چون همیشه معترض بود. گویی با این دنیا سرناسازگاری داشت. منم او را کم میدیدم. زندگی فرصت دوست نمی داد. چه شد که یکباره گفتم که یک زنگی به او بزنم. یک تماسی بگیرم و ببینم که نظرش چیست... نمیدانم چگونه با او تماس گرفتم. فقط یادم هست که جوابش کوتاه و سریع بود. گفتش: زیر بار نرو. بزن بچاک. خود رو معرفی نکن . خود رو مخفی کن
آرامشم به هم خورد. آشفته شدم. من که خودم را برای قسمت و سرنوشت آماده کرده بودم، پریدم بغل خالم. بی توجه به اندرز دوست یک لحظه احساس آرامش کردم . آرامشی که برای پذیرش مرگ لازم بود. برای پذیرش سرنوشتی که قانون جامعه حکم آن رو صادر کرده بود. از این آرامش احساس غرور کردم. تصور شیرینی که من بر خلاف آنچه که همه می پنداشتند سرکش نیستم .سربزیرو تابع قوانینم و با لاخره درلحظه مرگ هم تسلیم سنت ها هستم. در آن لحظه آرزو داشتم که این "همه" که نمیدانستم چه کسانی هستند از من راضی باشند. اما دیگر دیرشده بود. تردید و ترس بر من غلبه کرده بود
این آشفتگی باعث شد که با ناله از خواب بپرم. تلفن موبایل روی سرتختی را روشن کردم. ساعت حدود 3 بعد از نصف شب بود. کور مال کور مال آمدم بالا. کامپیوتر را باز کردم و ماجرای خوابم رو نوشتم. این مهمل هرزۀ مه آلود رو
اما اونی که تو خواب بود من نبودم. الان که فکر میکنم اون پسرهمسایه ام بود که علارغم آنچه که پزشکان به او میگویند که بیمار است و دیگر خوب نمی شود به روی خودش نیاورده و انگار نه انگار... به شبه زندگی اش ادامه میدهد. خودش را از همه قایم می کند که ولم کنید،” زیر بار قسمت و سرنوشت نمی روم. اون طبیعت ستمگرتون و دنیای پست تونو رو رد می کنم. حکمتون بیخ ریش خودتون." این خواب مثل زندگی پسرک یک کابوس تلخ بود . با این تفاوت که برای من لابد یک نیم ساعتی طول کشید و مرا به ناله انداخت و از پا درآورد . اما برای او یک عمری به درازا کشیده وهنوز او را از پا در نیاورده

این خواب برایم عجیب بود. خواب مادربزرگم که خیلی وقت پیش مرده بود.خواب چین و چروک های صورتش. خواب پسر همسایه که اصلاً در آن حضور نداشت. خواب آن دوست سرکش . اون دیگه از کجا پیدایش شده بود؟ شاید مادربزرگم با ان قیافۀهمیشه جاافتاده اش سمبل قضا و قدر بود و آن دوست نشانی از همان روح لجبازی داشت که در زمان کودکی ام روی سگ بزرگتر ها رو بالا می آورد و من از آن شرمگین بودم و به کودکان سربزیر دیگر حسادت میکردم. هزار و یک احساس و رگۀ ناشناس ، رشته های سایه روشن و زنجیره های نامرئی در ضمیرم، در خوابم آمدند... معجونی بودند ازواقعیات گمشدۀ زندگی... و ابهامی که حقیقت و دروغ روبه هم پیوند میزند و وجدانی که سرگشته است میان ایندو

Thursday, 29 September 2011

ونیز زیبایی که از روی شانه توسکا و بلوط پایین می آید

 
ونیز، شهر آب ها و آبراه ها، ملکۀ آدریاتیک، شهر کوچه های تودرتوی سنگ فرش، بر روی پایه های درخت بلوط و کاج، و برشالودۀ باتلاقی ناپایدار نشست می کند. مردم ونیز اما بی اعتنا به پیشروی آدریاتیک، با چکمه های ضد آبشان ناباورانه و بی اعتنا به دو واقعیت زندگی ونیزی خود خو گرفته اند. یکی واقعیت آب که با آن محتاط و فروتنند و دیگری واقعیت خاک که در آن گستاخ و بی پروا به جشن و پایکوبی با ماسک هایی رویایی و لباس هایی زرین مشغول. آنان در این میان در جستجوی رازی نهفته اند. معمایی میان گذشته و حال، میان رویا و واقعیت. معمای ونیز.آنان اندیشناک بر این گمانند که: نه،نه، ونیز ما به زیر آب نمی رود. اما می دانند که به خاک هم اعتمادی نیست.
ساختمان شهر ونیز بر روی پایه های در آب غوطه وری بنا شده است که پس از گذشتن از لایه های نرم شنی و ماسه ای بر لایه های سخت تر خاک رس فشرده، شمع کوب شده، و جریان ثابت آب غنی از مواد معدنی، این پایه های چوبین را بدور از فرسایش هوا درخود امان داده است و بدینگونه این پایه های چوبین به ساختاری شبه سنگ و پر استحکام مبدل گشته است.
پس از تخریب عظیم درختان جنگلی در غرب اسلوونی و جنوب مونته نگرو و بخش اروپایی روسیه، مقادیر عظیمی از تنه های درخت توسکا به ونیز آورده شد. گیاهی خزان کننده که با باد گرد افشانی می کند و در مانداب های مرطوب می روید. در پاییز سفید رنگ، پس از برش قرمز و در نهایت به رنگ صورتی روشن در می آید. توسکا به معنی توسه و رازدار، اسرار بنای شهر ونیز را درموجودیت افسانه ای خود نهفته است.
رطوبت بالا، جابجایی بستر لایه های شنی، باران های سیل آسا، خسارت ناشی از بالا آمدن آب رودخانه ها، ونیز را همواره در آب فرو برده است. آب که از کهن، فونداسیون شهر را از مجاورت با هوا باز می داشت و آن را از پوسیدگی حفظ می نمود، حال با  گرم شدن زمین به عامل نابودی شهر مبدل شده است و هزینه های گزافی را برای ایجاد سد ها و آب بند های عظیم به ونیز تحمیل نموده است.
عدم توانایی در کنترل سیاست های ضروری محیط زیستی به تشدید گرم شدن زمین و افزایش سطح آب دریا های آزاد می انجامد و برای ونیز نیز عواقب فاجعه آمیزی را ببار خواهد آورد. هوا آلوده تر، زمین گرم تر، سطح آب بالاتر وشهر لجبازتر می شود.
اما ونیز شهر آینه ها و بلورها از آینده تلخ سخن نمیگوید و همچنان مراسم عروسی و سوگواری را روی "گاندولا" قایقی با کفی صاف و  پارویی تک برگزار می کند. مردم شهر شناور، نگرانی خود را بزیر ماسک های پر زرق و برق و رویایی پنهان کرده اند. ماسک هایی جادویی با نگاه هایی اسرار آمیز و با چهره های مغرور و مات. آنها ازاشراف گرفته تا مردمان ساده شهر را به فانتزی فراموشی دعوت می کنند. آکروبات بازان حرکات مهیج خود را به نمایش میگذارند. شعبده بازان ترفند میزنند. جشن و سرور غوغا میکند. شهر درپیچش ابریشم میرقصد و مجسمۀ بالدار "سنت مارک" شاهد این بی خیالی تاریخی است.
 

 



Tuesday, 27 September 2011

چشم های تر سی و سه پل


آیا مشکلات محیط زیستی و تخریب میراث فرهنگی اصفهان پرونده ای است که تنها مربوط به شهر اصفهان است و یا یک پروندۀ ملی و حتی جهانی است؟ خشکی زاینده رود، ترک 33برداشتن پل و بدنبال آن ریزش پل خواجو و پل شهرستان، آه از نهاد مردم اصفهان برآورده است.
در مقاطعی از تاریخ 400 سالۀ 33 پل، جشن نوروز هفت شبانه روز بر روی این پل برپا بود. آن را آیین می بستند. چراغان می کردند. سر پل مراسم گلریزان برپا می داشتند. جشن آبپاشی را ارامنه کنار این پل می گرفتند. بزرگان، شعرا و مردم شهر در مجاورتش اجتماع می کردند. حال این دستۀ گل معماری، شاهکار پل سازی ایران و جهان با ترک های ریز و درشت نشست کرده است. بسیاری از  کارشناسان و دوستداران میراث فرهنگی، وقتی که مسیر عبور قطار زیرزمینی از خیابان چهارباغ اعلام شد احتمال نشست پل را پیش بینی کردند. اما این هشدار ها نادیده گرفته شد و فاجعۀ گسترش شهراز اینجا آغاز شد.
سخنگوی شورای شهر اصفهان استفاده از مصالح نامناسب برای مرمت پل در زمان شاه را مسبب اصلی ریزش پل دانست. سازمان نوسازی و بهسازی اصفهان از اساس منکر ترک پل شد. قانون پنداران از بیخ وبن سوء مدیریت را تکذیب کردند. برای رسانه ها و دلسوزان میراث فرهنگی پاسخگویی نبود. اطلاع رسانی ضعیف و اخبار مربوط به آن ناشفاف بود. عبور مترو و تکانه های لرزانندۀ آن از یک طرف و عملیات حفاری تونل و اشتباه در محاسبات فنی و اجرایی آن از طرف دیگر 33 پایه را لرزانید.
حتی مسئولین علت ریزش 33 پل را به خشکی زاینده رود نسبت دادند. گویی که مشکلات زاینده رود به مدیرت شهرداری اصفهان باز نمی گردد. بی توجهی مسئولان و عدم توانایی مدیریتی، این رود پیش زاینده را به کویر مرکزی ایران تبدیل کرده است. خشک سالی به سبب ناتمام ماندن طرح های آب رسانی تشدید شده است. بوی تعفن ناشی از ماهیان از بی آبی جان داده، برای رهگذر 33 پل مشمئزکننده است.
 33 پل ترک برداشته، بر روی زاینده رودی که لب های تشنه اش د رانتظار آب است، چشم انداز محزونی است که نگاه گردشگران اصفهان با آن بیگانه است. در تاریخ ما 33پل را پل اللهوردی خان، پل جلفا، پل چشمه هم نامیده اند. بگذارید عنوان های تازۀ دیگری نیز بدان اضافه گردد. نام هایی نظیر، پل به گل نشسته، گل قربانی مترو، پل فراموشی میراث فرهنگی، پل آه، پل افسوس...




       

Sunday, 25 September 2011

بازگشت شهرزاد



سالیان خیلی خیلی دور، ریمسکی کرساکف شهرزاد را با گنجینه ای از قصه هایش با خود به دیارفانتزی شرقی اپوس ها و سوئیت ها برد و کامکارها شهرزاد را دوباره با تارو کمانچه، عود و سنتور به ایران بازگرداندند.

شهرزادی که قصه گوی سلطان خشم بود، با حکایات، شهریاررا هزار و یک شب سرمست و سر خوش افسانه ها نمود تا زهر کین را درمان کند. از هیچ نغمه ای فروگذار نکرد. نه از داستان دریا و کشتی سند باد، نه از سرگذشت عشق شاهزادۀ جوان و نه از رقص کنیزکان وجشن بغداد. قصه هایش، قصه ای در دل قصه ای دیگر بود که قصه بهانۀ بودن است.
تم شهرزاد که صدای ظریفش را با نوای امواج دریا به هنگام قصه گویی در آمیخته است، پایان داستان ناشنیده را به فردا نوید میدهد تا دل سنگ سلطان را به رقت آرد. طنین پایانی سوئیت شهرزاد آرام و اطمینان بخش است. کینۀ شاه به محبت دگرگون میشود و زمزمۀ عشق سلطان، پیروزی شهرزاد را گواهی می دهد.

Wednesday, 14 September 2011

رودها گریه کنید تا دریاچه ارومیه نمیرد


سه نگاه به ارومیه

میهنم کجاست؟
آنجا قلب من است!



 
دیدگاه فعالین محیط زیست
1- "دریاچۀ ارومیه وزنۀ تعادلی برای محیط اکولوژیک غرب ایران است که با خشک شدن آن، شرایط مناسبی که ارومیه برای کشاورزی و حتی رشد آن دارد از بین می رود. بادهای فرسایشی که نابود کننده کشاورزی است افزون می شوند."
2-  "افزایش بی رویه اراضی کشاورزی بدون در نظرگرفتن منابع جدید آب، به حفر چاه های مجاز و غیر مجاز منجر شد که خود موجب کاهش سطح آب های زیرزمینی می شود. این سفره های آب، منبع تغذیۀ دریاچه است و حال با مکنده های موتور آب زیر زمینی، آب شور و شیرین مخلوط شده و بر کیفیت آبیاری زمین های زراعی منطقه تأثیرات منفی داشته است . در ضمن، افزایش سد ها و بستن رودخانه های ورودی به دریاچه موجب کاهش حجم آب و بروز بحران محیط زیستی کنونی است."

دیدگاه مسئولین

1- "خشک شدن دریاچۀ ارومیه ناشی از عوامل طبیعی، پدیدۀ خشکسالی و جهان گرمایی است. یعنی تغییرات اقلیمی و گرمایش زمین."
2- " تغییرات اکوسیستم ها، مشکلات جهانی کمبود آب و تغییرات الگوی بارش در منطقه عامل اصلی خشکی دریاچۀ ارومیه است."
3- " برخی ها درپی تشویش اذهان عمومی اند. سدها، 5 تا 10 درصد در خشك شدن دریاچه ارومیه تاثیرگذارند و نه بیشتر و این امر نباید با هیاهو و جنجال همراه شود چرا كه این امر تنها به كاهش كارایی و پتانسیل اجرایی منجر می شود."
 
دیدگاه مردم اورمیه
1-  "اوروم گلی سوسوز دی، آذربایجان اویانماسا اوتوزدی..."
(دریاچۀ ارومیه تشنه است، آذربایجان بیدار نشه باخته است.)
2- "اورمو گولو جان وریر ، سدلری سیندیرین..."
(دریاچۀ ارومیه می میرد، سد ها را باز کنید.)
3- "رودها گریه کنید تا دریاچه ارومیه نمیرد.... گریه کنید تا اشکتان سیلاب شود... گریه کنید تا دریاچه ارومیه خشک نشود... دریاچه ارومیه زنده خواهد ماند. او تنها نیست... ما هستیم تا او زنده بماند... با اشک چشمانمان او را سیراب و پر خواهیم کرد."

این سه دیدگاه از کجا برمی خیزد؟ اولی، دیدگاه فعالین محیط زیست با نگاهی اکولوژیک و سبز، به حق نگران بر هم خوردن تعادل اکوسیستم هاست. دومین نگاه، دیدگاه مسئولین در جستجوی پاسخی است در پی آرام کردن آنها که نگران از میان رفتن تعادل اکولوژیکی اند.
و سومی، سوز دل مردمی است که دیگر به هیچ حرف و سخنی حتی اگر منطقی باشد اما از دهان مسئولین بیرون بیآید باور ندارند. به همین دلیل است که حرف سومی ها، حتی اگر بار علمی و منطقی آن هم کم باشد، به دل همه نشسته است:
                                             "با اشک چشمانمان او را سیراب و پر خواهیم کرد"



 
                                   

Saturday, 27 August 2011

حرف های ژان شاردن از اصفهان و میدان نقش جهان


 
اصفهان ، چه روزگاری را از سرگذرانده است! شهر بعد از انقراض سلجوقیان و خوارزمشاهیان در حملۀ مغول آسیب فراوان دید و در زمان تیموریان پس از قتل عام هفتاد هزار نفر اصفهانی و غارت شهر توسط امیر تیمور گورکانی دیگر به سختی می شد موجودیتی برای آن قائل شد. اما اصفهان شهر جان سختی بود. شهر که بازیچۀ دست قدرتمندان و حکمرانان بود، در زمان شاه عباس صفوی از جاه طلبی حاکم آن بهره جست. حاکمی که می خواست افتخارات اصفهان را ازآن نسل و سلسله خویش سازد. شاه عباس صفوی بهترین معماران را برگزید تا شهری را به نهایت کمال وعظمت بنا کنند. خواست و اصرار در ایجاد یک مرکزیت سیاسی، اصفهان را در صنعت رونق داد و شهر به آیینه قدرت و شکوه  صفویان مبدل شد وبتدریج ادبا، فضلا و دوستداران هنر در آن مکان زمینه حضور و پیشرفت یافتند. خیابان های اصفهان به مانند عباس آباد یا تبریز نو، جلفا، چهار سوق شیرازی و شمس آباد از نقاط مهم و خیابان چهارباغ محور اصلی شهر به شمار می رفتند. میدان و مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله طراحی شدند و ساختمان های بی نظیری در مجاورت میدان شاه قرار گرفتند. در زمان شاه عباس ثانی عمارت چهل ستون، پل خواجو، باغ طاووس خانم و باغ قوش، سنگ بست چهارباغ و تالار جلوی عالی قاپو ساخته شدند.

سیاحان اورپایی به مانند پیتردولاواله، ژان شاردن، از اصفهان بسیار نوشته و نقل کرده اند. شاردن سیاح اروپایی شیفته اصفهان بود. او نوشت: "اصفهان در آسیا همان عظمتی را دارد که لندن در اورپا". او و دیگر سیاحان اروپایی در مورد میدان نقش جهان نوشتند که:" این میدان حیرت آور است. شکل میدان مستطیل، دور تا دور آن رف های دو طبقۀ طاقدار تعبیه شده اند. فضای فوقانی به اطاق های کوچکی تقسیم شده که به عنوان اطاق خواب به غریبه ها و یا حتی فاحشه ها کرایه داده می شود. طبقۀ زیرین آن معبر پیاده است. اما بیشتر به عنوان هجره های بزرگ و وسیع برای خرده فروشان و پیشه ورانی که انواع و اقسام کالاها  را می سازند و می فروشند مورداستفاده قرار می گیرد. در کنار مسجد شیخ لطف الله کسانی پیدا میشوند که کار های نمایشی میکنند و با دریافت چند شاهی بلافاصله دست به کار شده و صحنه هایی از جنگ را نمایش می گذارند. حجره های هم آهنگ و طارمی های زیبا جلوۀ بسیاری به میدان داده اند. عالی قاپو میدرخشد و در فاصلۀ کمی از آن، سردرهشتی به سمت حرمسرا می رود. طرف غرب میدان به دروازه هایی منتهی میشود که یکی باغی است که مبحس بزرگ صفوی است. دو دروازۀ دیگر متعلق به عالی قاپواست  و یک دروازۀ هم توپخانه. بقیۀ  دروازه ها به سمت بازار جلفا است."

اصفهان همچنان رو به آبادی بود تا اینکه حملۀ اشرف افغان رخ داد. اشغالگران دستور دادند که برج و باروی جدیدی در داخل باروی قدیم بسازند تا از انتقام و حمله مصون باشند. با انتقال پایتخت از اصفهان به شیراز در زمان کریم خان زند زوال اصفهان که پس از سقوط آن رخ داده بود باز هم ادامه یافت. پس از آن نیزعدم توجه حکمرانان کم کم وسیله انحطاط آن را پدید آورد. اصفهان گذار پردردی در تاریخ ما ایرانیان داشته است.

و زاینده رود در طول این سال ها همواره در کنار اصفهان جنگیده و همیشه از مهمترین دغدغۀ های شهروندانش بوده است. زاینده رود در همه دوران های تاریخ خیال زایش و رویای آب داشته و  صدای رود و انعکاس نور برروی آن به مانند گفتگوی خاطره ها در کنار پل عادت و سنت اصفهانی ها بوده است. ازآن زمانی که شیخ بهایی  طومار تقسیم آب زاینده رود را طراحی کرد، ازآن دوره که اصفهانی ها تلاش کردند تا برای تقسیم عادلانۀ آب، جریان آن را به 33 سهم کلی بخش کنند و با طراحی 12 نهر آن را میان کشاورزان بطور منصفانه ای تقسیم کنند تا حالا که مشکلات محیط زیستی و خشکی بیداد می کند و مانع زندگی عادی و چرخش اموراست نبردی جریان دارد که در آن شهر، رود و مردم با هم هم پا و هم رزمند وسرنوشت شان در طول قرون به سختی در هم تنیده شده است.



.

Wednesday, 24 August 2011

ز من نگارم خبر ندارد

                                      


درویش خان هنرمند نامی، موسیقی ایرانی را که تا آن زمان، بی شکل، بدون نظم و سرشار از زواید و مکررات بود ساختارسازی و طراحی کرد. او همواره از زمرۀ اولین ها محسوب می شد. بدعت گذار و مبتکر بود. از قدرت خلاقیت و سازندگی شگفت انگیزی برخوردار بود. سیم ششم را به ساز تار افزود و آن را تکمیل کرد. با ضربی نمودن آوازها، پیش درآمد را تعریف نمود. ردیف ها و ریتم ها را صورت تازه ای بخشید. پیش از او موسیقی ایرانی چند سازه نبود. تکرار خواننده از کار نوازنده و تکرار نوازنده از کار خواننده بود. او به موسیقی ایرانی ساختار و هارمونی بخشید. رنگ و پیش درآمد را در موسیقی رسم کرد. مکررات را به گور ریخت و موسیقی را شستشو داد. دستگاه های موسیقی را ادغام کرد واز دوازده به هفت دستگاه تقلیل داد. موسیقی را از بداهه نوازی به کلاس درس تبدیل کرد. او برای ابداعات نوین و ارتقإ موسیقی ایرانی به خارج سفر کرد و در لندن با یک کمپانی انگلیسی، ترانۀ " ز من نگارم خبر ندارد" را با آواز قمرالملوک وزیری ضبط کرد و این ابتدای تاریخ تحول ضبط در موسیقی ایرانی بود. این تصنیف در سال 1303  هجری شمسی در کنسرتی در گراند هتل قدیم تهران همراه با تار درویش خان خوانده شد.

 درویش با اینکه در جوانی برای اشاعۀ موسیقی به دربار شاهی رفت و آمد داشت، قلب و روحش با مردم بود و خواه نا خواه به انتقال پیام های انقلابی در ترانه هایش کشیده شد. بویژه همکاری او با ملک الشعرای بهارکه در سیاست فعالیت داشت او را نیز عملاً به سمت و سوی صلح جویان و آزادی خواهان آن زمان کشاند. در تصنیف " ز من نگارم خبر ندارد" که آفریدۀ درویش است، محمد تقی بهار مسیری یگانه و یکتا را قاطعانه به دوستداران وطن و عشاق موسیقی می نمایاند که " جز انتظار، جز استقامت وطن علاج دگرندارد" و شکوه ای پردرد با ناله ای از عشق می کند که "کجا رود دل که دلبرش نیست، کجا پرد مرغ که پر ندارد".
 
همکاری بهار و درویش و برگذاری کنسرت هایی به نفع حریق زدگان و مردمان بی بضاعت در زمان در نوع خود بی نظیر بود. درویش خان چهره ای انسانی داشت و از ویژگی های اخلاقی والایی برخوردار بود. این بدعت گذار موسیقی در زندگی واقعی نیز درویش بود.

 او در یک حادثۀ جانگداز که خود از حوادث خاص آن زمان بود، با درشکه اش با یکی از اولین ماشین های وارداتی ایران تصادف کرد وجان باخت. اما دوستداران او زود دریافتند که جای او در عالم موسیقی ایرانی خالیست ، چرا که او هنوز میتوانست با ابداعات و خلاقیت خود بر موسیقی وطنش اثر بگذارد. وطنی که ملک الشعرای بهار از او می گوید که:
 
ای گشته به مهر تو عجین جان و تن من،
 دردا و دریغا که چنان گشتی بی برگ،
 دردا و دریغا وطن من، وطن من



 

Wednesday, 17 August 2011

آنچه که میماند همین نگاه روی دیوار است


"آلکساندره فارتو اکا ویلس" طراح پرتقالی با خراشیدن دیوارهای متروک شهر آثار شگفت انگیزی را طراحی کرد. او علاوه بر روی دیوار، روی چوب، کاغذ، فلز و بیلبورد نیز کار کرد. آثار او درمسکو، لندن و شهر های ایتالیا و پرتقال در سطح خیابان های شهر به نمایش گذاشته شدند.آلکساندره دیوارهای شهر ها را تراشید و با متّه پرتره های انسانی را روی آنها حک کرد. اما شهر با آلکساندره چه کرد و او با شهر چه؟

شهر شلوغ بود و فضای شهر الهام بخش. چشم های حکاکی شده پرتره های هنرمند بر روی دیواره ها با تردید و هراس به عابرین می نگریستند و مردمک  نگاه هشان، روی دیوارهای شهر خراش می خوردند. پرتره ها نگران و اندیشناک به نظارۀ شهرنشینان غافل می نشستند، به دوندگی های آنان با اندوه خیره می شدند و با آشفتگی خیال، در خاموشی دل دیواره ها می گریستند قیود شهری به رویشی وحشی، بی قانونی و هرج و مرج مجوز میداد و لطافت زندگی را پنهان می نمود. برای بدست آوردن لقمه نانی ناچیز عبوراز انسانیت به امری عادی و روزمره تبدیل می شد.

شهر شلوغ بود. صدای بوق ماشین ها گوش را کر می کرد. گذر ترافیک سنگین، راه ها سد شده بود. هوا آلوده و پر دود و درد بود. طفلی دوره گرد به دنبال واکس زدن کفش های مردم می دوید. مرد رهگذری که نیازی به تمیز کردن کفش هایش نداشت با ترحم و تردید زیاد، به دنبال سکه ای، دست در جیب خود کرد. چیزی نیافت. زمان برای دست کردن در جیب دیگر تنگ بود. مرد گذشت و طفل واکس زن هم. قلب کوچک پسرک دوباره چشم شد و درپی قدم های دیگر و پا های دیگر، در جستجوی کفش ها ی کار کرده و بی جلا براه افتاد.

و این پرتره ها مردم عجول و از خود بی خود شهر شلوغ را دمی به مکث و تفکر وا داشت که تا اندکی به گونه ای فلسفی به زندگی کم اهمیت و سطحی رایج بنگرند. عمرشان دربستر زمان، آنی بیش نبود وآنچه که می ماند همین نگاه روی دیوار بود. این مشغلۀ های کاری، این حرص و آز، این رقابت ها و افزون خواهی ها همه گذرا بودند. هرچند که کسب و معاش همچنان ناگزیر می نمود وحکم  شهر آن را ایجاب می کرد، اما دل این دیواره ها خیلی پر بود. گویی که می خواهند به حرف  آیند، نه به فریاد و جار زنند که ظلم است. ظلم است در این شهر.

آنچه که طراح پرتقالی آلکساندره  فارتو اکا ویلس آفرید یک نوع رئالیسم شهری بود. او شهر را به آتلیه و آتلیه را به شهر منتقل کرد. چشمان مردمان  شهر به جای دیدن خرابه ها و دیوارهای متروک به پرتره های انسانی معطوف شد و آثار طراح نگاه پرشتاب عابر را تلطیف کرد. هنری موجودیت یافت که از یک مشت سنگ و آجر و گرد و خاک، ارزش آفرید. انسان شهر شلوغ را به فکر واداشت و به چراهایی که در جستجوی پاسخ های حکیمانه اند، سوق داد.


 







 

 وبسایت هنرمند:
http://www.alexandrefarto.com/



Wednesday, 27 July 2011

رویایی اسرارآمیز، ازجنس شیشه و سفال


 
از مجموعه عکس های برجا مانده آنتوان سوریوگین عکاس روس عصر قاجار

موزۀ آبگینه سرگذشت دردناک زن در تاریخ پادشاهی ایران است. بازدید کننده محو ظروف زرین فام سفالی و بشقاب های لعاب دار، با تراش ها و شیارهای برجستۀ رنگین میشود. بروی اتیکت و برچسب های اشیاء موزه، شرحی از تاریخ ساخت و محل کشف شان، توضیحاتی از اندازه ها مثلا ارتفاع و قطر دهانه و سرانجام اطلاعاتی از مواد تشکیل دهنده آنها دیده می شود. ذهن مشاهده کننده بی شک به جنبۀ تاریخی و تکنیک ساخت اشیاء معطوف می گردد. اما عبارات و واژه ها، رنگها و تزیینات، انسان را به عالم دیگری سیر میدهند.

در این موزه لحظه ای در عالم خیال به نحوۀ استفادۀ پیاله و جام شراب پشت ویترین درتصورات خود غوطه ورشدم. از تالار بلور به تالار زرین، از تالار لاجورد به تالار صدف کشیده شدم و در رویایی اسرارآمیزاز از جنس شیشه و سفال فرو رفتم، . میخکوب به تنگی سفال، با لعاب رنگارنگ فیروزه ای و قلم مشکی با طرحی مشبک و یک دهانۀ  سرخروس خیره گشتم. روی بدنۀ آن تنگ متنی بود از یک رباعی:

یارم چو ازاین عزم سفر می آید
برمن همه خوشدلی به سر می آید
گلگون سر شکم که چو آبست روان
از گرم روی برروی در می آید

از خواندن اشعار سرایندگانی چون شمس الدین طبسی و جمال الدین اشهری روی ظروف، اشک زنی را به یاد  آوردم که در حرمسرای صفوی با قلبی شکسته و سرنوشتی کور به ماتم نشسته بود. زنی نه چندان زیبا و نه سوگلی حرم، با آویز و گردنبند سفالی و النگوی شیشه ای که به عطردان و گلاب پاش خود ور میرفت. عطردان لاجوردی اش که برای نگهداری روغن های گیاهی و مواد آرایشی آن زمان استفاده می شد تا شاید بتواند وظیفۀ بزم آرایی و اسباب  ساز و آواز پادشاه را فراهم آورد. کمی جلو تر مجموعه ای از ظروف آجیل خوری و جام های استوانه ای شیشه ای ردیف شده بودند. درسایه پندار، صحن بزمی برپا و نمایان بود. شاه عباس دوم صفوی  شیفتۀ زنان ارمنی سفید روی جلفا  به تجویز پزشکان شراب می نوشید و به اعمال ناشایست و وحشیانه ای دست می زد و رقاصان و کنیزکان درباری را به رقص بر روی شیشه های شکسته مجبور می کرد.

روبروی آمفورا قرار گرفتم.  ظرفی را که طرح آن از ظروف یونان و روم باستان الهام گرفته شده بود. مکثی کردم. آمفورا با بدنۀ گلابی شکل به پایه های برجسته ای منتهی می شود و دو دستۀ کامل و منحنی شکل دارد که از زیر لبه شروع شده و تا برجستگی شانه آن ادامه می یابد. قلیانی را دیدم که متعلق به ملکۀ مادر بود، قلیانی از نظر قدمت و ارزش تاریخی بی نظیر. این شئ توطئه های زنان را علیه هم که در قصه های حرمسرا آز آنها خوانده ایم به خاطرم آورد. در این قصه ها نه همه زنان حرمسرا قلیان داشتند بلکه تنها سوگلی ها دارای اشیاء مخصوص بودند. جاسوسی و خبرچینی زنان علیه یکدیگر، کینۀ و حسادت غلامان و خواجه گان درباری به آنها، قصۀ مادران داغدار حرمسرا که نوزادانشان را جدا میکردند تا مبادا پادشاه شوند و پایان غم انگیز جگرگوشه گان که از شیر مادر محروم  می شدند و سربه نیست، همه پرشتاب از نظرم گذشت.
زندگی در حرمسرای شاهان برای دوشیزگان پرامید که در آرزوی زندگی بی دغدغه شاهی به دربار آمده بودند و هر روز از توان فکری و جسمی آنان کاسته میشد، سرابی بیش نبود.
موزه آبگینه با خطوط رنگارنگ موجدارش، با آن تراش های دولوزی ظروف و با آن نقوش پرواز و پرنده و رویا های لاجوردی اش، سرنوشت افسانه ای زنان درباری دورۀ ساسانی، سلجوقی و قاجار را برایم به تصویر کشاند...

و خواندم و خواندم
و خیره شدم:
ای سیم بر لعل لب آخر روزی
ای وصل تو اصل طرب آخر روزی
ای روی تو همچو روز آخر یک شب
ای زلف تو مانند شب آخر روز
ای رای تو سال و ماه آزردن من
فارغ ز من و شاد به غم خوردن من
گفتی نکنم با تو دگر بد عهدی
این نیز نکردن تو در گردن من
 
متن رباعی بر روی بشقاب تو گود سفالی ، سدۀ 7 هجری قمری، موزه آبگینه