Showing posts with label شخصیت ها. Show all posts
Showing posts with label شخصیت ها. Show all posts

Tuesday, 20 June 2017

پایان یک جدال بی وقفه

به نقل از راه توده
www.rahetudeh.com

پیش از انقلاب 57 در خارج ازکشور تحصیل کرد. پس از انقلاب و آغاز فعالیت علنی و قانونی حزب توده ایران عضو کمیته ایالتی حزب در
 شهر رشت و عضو تشکیلات زنان شد.
با یورش دوم به حزب توده ایران در اردیبهشت 13622 او نیز مانند صدها کادر و عضو رهبری حزب توده ایران دستگیر و زندانی شد. پس هشت سال در جمع جان بدر بردگان از قتل عام زندانیان سیاسی از زندان آزاد شد. او که پزشک عمومی بود، موسسه ای را برای کمک های آموزشی و پزشکی به مردم تهیدست جنوب شهر تهران و مهاجران افغان بنیان گذارد و به جمع مادران صلح پیوست.
شهلا فرجاد متولد 13244 بود و دو سال پیش بخشی از "مری" را برداشتند تا بلکه سرطان را در وجودش خشک کنند. در مراسم اولیه ای که پس از درگذشت وی در خانه اش واقع در خیابان تابان در میرداماد برپا شد و دهها تن در آن حضور یافته بودند، از سفر وی به فلسطین پس از انقلاب 57 و دیدارش با "نایف حواتمه" گفته شد و از حضورش در نشستی که با رفیق "ژرژحبش" برگزار شد.
 این اظهار نظر شهلا فرجاد همیشه به یاد ماندنی است که "ضربه به حزب توده ایران ضربه به تمامی جنبش چپ درمنطقه بود."
 شهلا فرجاد ازدواج نکرد و از او فرزندی باقی نماند و هر بار که برای دیدار جان باختگان خفته در "خاوران" میرفت به اطرافیان می گفت: خانواده من اینجا خفته است! اشاره او تنها به برادرش که در خاوران خفته نبود، بلکه همه را می گفت. و آخرین دیدارش از خاوران به هفته پیش از وداعش با زندگی باز می گردد که بسیار ضعیف و ناتوان به کمک چند تنی از دوستانش به خاوران رفت و بر قطعه ای که می گویند برادرش در 
جمع عده ای دیگر در خاک خفته دسته گلی نهاد و زیر لب زمزمه کرد: بزودی می آیم.


Monday, 30 May 2016

روایت آلنده از نویسندگی، ترجمه: مازیار معتمدی- نشریه مهر

روایت آلنده از نویسندگی، ترجمه: مازیار معتمدی

 

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از اچ‌بی‌آر، ایزابل آلنده نخستین رمانش «خانه ارواح» را به عنوان نامه‌ای به پدربزرگ در حال مرگش شکل داد. با وجود اینکه این کتاب در سراسر جهان پرفروش شد، او پیش از اینکه به اندازه‌ای احساس راحتی کند که بخواهد از کار روزانه‌اش استفعا بدهد، یک کتاب موفق دیگر هم نوشت.

 

حالا لیست کتاب‌های او شامل بیش از ۲۰ عنوان از جمله «عاشق ژاپنی» می‌شود که امسال منتشر شد. آنچه در ادامه می‌خوانید گفتگویی است به همین بهانه با این نویسنده؛

 

* شما کار نوشتن تمام کتاب‌‌هایتان را دقیقا در همان تاریخ آغاز نوشتن «خانه ارواح» شروع می‌کنید. چرا؟

 

ابتدا به خاطر خرافات بود؛ چون کتاب اول خیلی خوش‌شانس بود. حالا به خاطر نظم است. من زندگی شلوغی دارم برای همین باید چند ماه از سال را نگه دارم که برای خودم باشد. به زمان و سکوت نیاز دارم وگرنه هرگز نمی‌توانم بنویسم. تاریخ شروع داشتن برای من و همه افراد اطرافم خوب است. آن‌ها می‌دانند که روز هشتم ژانویه من دیگر در دسترس نیستم.

 

* همیشه ایده یک کتاب را در ذهن دارید؟

 

اغلب، ولی خیلی گنگ. هیچ‌وقت نوشته نیست. ممکن است یک زمان و مکان که درباره‌اش تحقیق کرده‌ام داشته باشم. مثلا وقتی داستانی درباره قیام برده‌ها در هاییتی ۲۰۰ سال پیش نوشتم، در مورد آن رخداد مطالعه کرده بودم، اما شخصیت، داستان و پایانی برایش نداشتم. دیگر مواقع هم جلوی کامپیوتر می‌نشینم و می‌گذارم اولین جمله بیاید. این خط اول داستان است، اما نمی‌دانم داستان درباره چیست.

 

* از آنجا به بعد چطور جلو می‌روید؟

 

به آرامی. چند هفته اول افتضاح است چون هنوز صدای راوی، لحن و حس داستان را پیدا نکردم. بنابراین آن‌ها خوب نیستند و می‌دانم آن صفحه‌ها کارشان به سطل آشغال می‌کشد. اما این‌ها همه‌اش تمرین است: باید فرم خودم را پیدا کنم. بعد از چند هفته شخصیت‌ها ظاهر می‌شوند و داستان‌های‌شان را برایم تعریف می‌کنند. بعد احساس می‌کنم که در مسیر درست قرار گرفتم.

 

* اگر ظاهر شدن این مسیر خیلی طول بکشد چه کار می‌کنید؟

 

بعضی مواقع حس می‌کنم که شاید قرار نیست این داستان را بنویسم. اما بیشتر مواقع دوباره می‌نشینم و به کارم ادامه می‌دهم و دیر یا زود می‌نویسم. یاد گرفته‌ام به استعدادم اعتماد کنم، ‌ اما این خیلی وقت گرفت.

 

ابتدا این ایده را داشتم که هر کتاب هدیه‌ای از بهشت است و دوبار اتفاق نمی‌افتد، اما حالا بعد از ۳۵ سال نویسندگی، می‌دانم اگر به خودم یک موضوع و وقت کافی بدهم، می‌توانم تقریبا درباره همه چیز بنویسم. برای همین این به من اعتماد به نفس می‌دهد و می‌توانم راحت باشم و از پروسه لذت ببرم.

 

* شما خودتان را به عنوان یک داستان‌سرای طبیعی توصیف کرده‌اید. استعداد مهم‌تر است یا تمرین؟

 

من در چند کالج نویسندگی خلاقانه درس دادم و می‌توانم به دانشجویان درس بدهم که چطور بنویسند، اما نمی‌توانم داستان‌سرایی را به آن‌ها یاد بدهم. داستان‌سرایی مثل داشتن گوش موسیقی می‌ماند. یا آن را دارید یا ندارید. آن غریزه اینکه چه چیزی بگویید و چه چیزی را نگه دارید و چطور تعلیق به وجود بیاورید و شخصیت‌های سه‌بعدی خلق کنید و از زبان استفاده کنید؛ فکر می‌کنم آدم با آن متولد می‌شود.


 

من یک ژن داستان‌سرایی دارم که همه ندارند. اما نویسندگی را نداشتم. می‌توانستم یک داستان را شفاهی بگویم اما نمی‌توانستم آن را بنویسم. به وقتش، با تمرین و کار کردن توانستم آن قابلیت را به دست بیاورم. تنها همین اواخر بود که احساس کردم این توانایی را دارم.

 

شما پیش از اینکه در ۳۹ سالگی نویسنده شوید، به‌عنوان روزنامه‌نگار، مجری تلویزیونی و مدیر مدرسه کار کردید. درباره پروسه دوباره شکل دادن به مسیر حرفه‌ای کاری‌تان صحبت می‌کنید؟

 

فکر نمی‌کنم انتخاب کرده باشم. با خودم نگفتم «من می‌خواهم نویسنده شوم.» اتفاق افتاد. بعد از کودتای نظامی در شیلی به عنوان یک پناهنده سیاسی در ونزوئلا زندگی می‌کردم و نمی‌توانستم شغل روزنامه‌نگاری پیدا کنم. در مدرسه کار می‌کردم و احساس می‌کردم داستان‌های زیادی دارم، اما راه خروجی برای آن‌ها وجود ندارد. و بعد در روز هشتم ژانویه سال ۱۹۸۱، یک تماس تلفنی دریافت کردیم که پدربزرگم دارد در شیلی می‌میرد و من نمی‌توانم برای خداحافظی کردن به کشور بازگردم. برای همین شروع به نوشتن نامه‌ای کردم تا به او بگویم تمام چیزهایی که به من گفته را به یاد دارم.

 

او داستان‌سرای خیلی خوبی بود. او مرد و هرگز نامه را دریافت نکرد، اما من هر شب بعد از کار، در آشپزخانه شروع به نوشتن می‌کردم و بعد از یک سال ۵۰۰ صفحه از چیزی در اختیار داشتم که مسلما نامه نبود. این شد «خانه ارواح».

 


کتاب چاپ شد و خیلی موفق بود و راه‌ را برای کتاب‌های دیگر من باز کرد، اما همان موقع از شغل روزانه‌ام استعفا ندادم چون احساس نمی‌کردم این می‌تواند یک مسیر حرفه‌ای کاری برایم باشد. به نظر معجزه می‌آمد که این اتفاق شانسی افتاد.

 

* چه چیزی باعث شد بالاخره در مسیر کاری جدیدتان احساس امنیت بکنید؟

 

داشتم درآمدها را دریافت می‌کردم. کتاب‌ها به ۳۵ زبان ترجمه شدند و مثل کیک داغ می‌فروختند. فهمیدم که اگر بتوانم به نویسندگی ادامه دهم، می‌توانم از خانواده‌ام حمایت کنم.

 

* این احساس به شما دست می‌دهد که دارید موفقیت تحسین‌شده‌ترین کتاب‌های‌تان را دنبال می‌کنید؟

 

وقتی مدیر برنامه‌هایم کارمن بالسلز (که مادرخوانده تک‌تک کتاب‌های من بود و متاسفانه اخیرا درگذشت) نسخه دست‌نوشته «خانه ارواح» را به اسپانیایی دید، به من در ونزوئلا زنگ زد و گفت "همه می‌توانند یک کتاب اول خوب بنویسند چون همه چیز را در آن می‌ریزند، گذشته، خاطرات، انتظارها و همه چیزشان را. یک نویسنده در کتاب دومش خود را ثابت می‌کند."

 

برای همین روز هشتم ژانویه سال بعد شروع به نوشتن کتاب بعدی کردم تا به این مدیر برنامه‌ها که هرگز او را هم ندیده بودم، ثابت کنم می‌توانم نویسنده باشم. «خانه ارواح» در اروپا خیلی موفق شده بود و تا وقتی که من نسبت به آن آگاه شدم، کتاب دوم را تمام کرده بودم. علاوه بر این هر کتاب یک چالش متفاوت است و راه متفاوتی برای تعریف کردن آن وجود دارد. من کتاب خاطرات، رمان‌های تاریخی، داستانی، رمان‌های مخصوص بزرگسالان جوان و حتی یک رمان جنایی نوشتم. برای همین هرگز آن‌ها را مقایسه نمی‌کنم تا بگویم آیا این از «خانه ارواح» بهتر است یا بدتر؟ هر کتاب یک پیشکش است؛ آن را جلوی مردم می‌گذارید تا ببینید چند نفر آن را قبول می‌کنند.

 

* پائولا» کتاب خاطراتی درباره مرگ دخترتان بود؛ «خانه ارواح» نامه‌ای به پدربزرگ در حال مرگ‌تان. آیا کار به کنار آمدن با این تراژدی‌ها کمک کرد؟

 

کمی التیام‌بخش بود. «خانه ارواح» تلاشی بود برای بازیابی دنیایی که در تبعید از دست داده بودم؛ خانواده‌ام، کشورم، گذشته‌ام، پدربزرگم. فکر می‌کنم این کار را هم کردم. همیشه در آن کتاب خواهد بود. بعد از اینکه دخترم مرد، همه چیز تیره بود. تمام رنگ زندگی‌ام از بین رفته بود. تمام روزها مثل هم بودند. او یک سال در کما بود و من در خانه از او مراقبت می‌کردم. یک ماه بعد مادرم ۱۸۰ نامه‌ای که طی آن یک سال برایش نوشته بودم را برایم فرستاد و من دوباره شروع به نوشتن کردم.

 

خیلی دردناک بود، اما شفابخش هم بود چون می‌توانستم اتفاقی که افتاده بود را در آن صفحه‌ها قرار دهم و این به من اجازه می‌داد دوباره اطرافم را ببینم. نوه‌هایم داشتند به دنیا می‌آمدند. شوهری داشتم که دوستم داشت. یک زندگی داشتم.

 

* به نظر می‌رسد با عمومی کردن زندگی خصوصی‌تان مشکلی نداشته باشید.

 

وقتی «پائولا» را نوشتم مادرم به من گفت تو خیلی از زندگی شخصی‌ات نوشتی، الان خیلی آسیب‌پذیر هستی و من هم گفتم مادر، من به خاطر حقایقی که می‌گویم آسیب‌پذیر نیستم، فقط به خاطر رازهایی که نگه می‌دارم در معرض آسیب قرار می‌گیرم. زندگی من با زندگی دیگران متفاوت نیست. کار خیلی بدی انجام ندادم که نتوانم درباره‌اش صحبت کنم و وقتی این چیزها را به اشتراک می‌گذارم، دیگران هم همین کار را می‌کنند. این تبادلی از داستان‌ها و احساسات است.

 

* اشاره کردید که خیلی از نسخه‌های خارجی کتاب‌های‌تان منتشر شده‌اند. فکر می‌کنید چرا کارتان با فرهنگ‌های مختلف ارتباط برقرار می‌کند؟

 

ما همیشه روی تفاوت‌ها تمرکز می‌کنیم مثل رنگ پوست، فرهنگ، ‌زبان، ملیت و هر چیز دیگر؛ اما مردم همه جا خیلی شبیه هستند. آن‌ها همه از چیزهای مشابه می‌ترسند. چیزهای مشابه می‌خواهند. همه دقیقا همان ارگان‌ها را در بدن‌های‌مان داریم، همان مغز و همان رویاها. بنابراین داستانی درباره مسن شدن در سان‌فرانسیسکو در ترکیه هم طنین‌انداز می‌شود.

 

* گفتید همیشه برای کار کردن مصمم بوده‌اید. چرا؟

 

چون می‌خواستم هوای خودم را داشته باشم. یک چیزی که به من در زندگی‌ام شکل داد، دیدن مادرم به عنوان یک قربانی بود. او یک زن جوان زیبا بود که با مردی اشتباه ازدواج کرد، در چهار سال سه بچه به دنیا آورد و آن مرد او را رها کرد، برای همین او برای زندگی به خانه پدربزرگم رفت. تحصیلات یا یک مهارت درست نداشت. کاملا وابسته به پدرش بود. من مادرم را دوست دارم و کل زندگی‌ام با او نزدیک بودم، اما نمی‌خواستم مثل او باشم. علاوه بر این خیلی در خانه ماندن هم خوب نیست. عاشق دو فرزندم هم هستم، اما به مادرشوهرم اطمینان کردم و از مادربزرگم خواستم در بزرگ کردن آن‌ها به من کمک کند چون باید وارد دنیا می‌شدم.

 

* شما زمانی تلاش کردید کتابی با شوهر سابق‌تان که رمان‌نویس جنایی است بنویسید. آن کتاب چطور پیش رفت؟

 

ایده مدیر برنامه‌هایم بود، اما غیرممکن بود. او به انگلیسی می‌نویسد و من به اسپانیایی. بازه توجه او ۱۱ دقیقه است؛ من ۱۱ ساعت می‌نویسم. من تحقیق می‌کنم؛ او نمی‌کند. برای همین من «Ripper» را نوشتم و او پنجمین رمان جنایی‌اش را نوشت.

 

* خانه ارواح فیلم شد اما شما حضوری در آن نداشتید. این سخت بود؟

 


فیلم، نمایشنامه، اوپرا؛ من هرگز وارد این چیزها نمی‌شوم چون یک واسطه دیگر است، یک محصول کاملا متفاوت که من چیزی درباره آن نمی‌دانم. دوست ندارم وقتی خودم دارم می‌نویسم کسی بالای سرم باشد. چرا باید بالای سر یک کارگردان باشم؟ شما امکان ساخت فیلم را به قیمتی نه چندان بالا می‌فروشید و آن‌ها هرکاری که می‌خواهند می‌کنند. وقتی حقوق رسمی «خانه ارواح» را فروختم، دستی روی قرارداد نوشتم که می‌خواهم بیل آگوست، کارگردان دانمارکی آن را بسازد. فیلم «پله فاتح» او را دیده بودم و خیلی دوستش داشتم. برای همین او در نهایت کارگردان فیلم شد. اما تهیه‌کنندگان آلمانی، بازیگران انگلیسی و زبان فیلم انگلیسی بود و فیلمبرداری در اروپا انجام شد، برای همین چیزی از شیلی در خود نداشت. با این حال، به نظرم فیلم خیلی خوش‌ساختی بود.

 

* در سال ۲۰۱۱ درباره بازنشستگی صحبت کردید. هنوز هم درباره‌اش فکر می‌کنید؟

 

دوران بدی بود و من خیلی خسته بودم. خیلی سفر کرده بودم. تمام دوستانم هم بازنشسته می‌شدند و زندگی خوبی داشتند برای همین با خودم فکر کردم که چرا من نمی‌توانم این کار را بکنم؟ اما حالا می‌دانم که نمی‌توانم بازنشسته شوم. چرا این کار را بکنم؟ من عاشق کارم هستم. برای این نوع شغلی که دارم، لازم نیست قدرتمند یا جوان باشم. باید ذهنم در وضعیت خوبی باشد.

 

* شما خودتان را به عنوان مرشد یا الگوی دیگر زنان کاری می‌بینید؟

 

نه، اما مردم مخصوصا زنان جوان، می‌گویند شخصیت‌های کتاب‌های من الهام‌بخش‌شان بودند چون زنان قوی و مستقلی هستند که موانع بزرگی را پشت سر می‌گذارند و زندگی‌شان را می‌کنند.

 

 * خودتان الگو دارید؟

 

آن زنان خارق‌العاده‌ای که ما با بنیادمان از آن‌ها حمایت می‌کنیم؛ مثلا زنانی در کنگو که به آن‌ها تجاوز شده اما رهبران جوامع‌شان هستند؛ دختران کوچکی که فروخته شده‌اند و به نحوی فرار می‌کنند و به دیگران کمک می‌کنند. آن‌ها الگوهای من هستند.

 

* خانواده شما میراث سیاسی مهمی در شیلی دارد. به فکر کار دولتی نیفتادید؟

 

نه. من عموزاده‌ای دارم که اسم من را دارد: ایزابل آلنده بوسی و او سیاست‌مدار خانواده است، نه من. من برای این چیزها ساخته نشدم. من دوست دارم، ساکت و تنها باشم و داستان‌های خودم را در ذهن و قلبم بسازم. نمی‌توانم بیرون باشم و مصالحه کنم و با سیاست‌مداران سر و کله بزنم. دیوانه شده‌اید؟ نه.

 
 
سالوادور آلنده و خانواده

Sunday, 7 February 2016

پیراهنی مهتابی رنگ برای بهجت

 
بهجت الزمان اسفندیاری خواهرکوچک نیما که نیما بی اندازه او را دوست می داشت، پیش از مرگ در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد. زنی بود با عظمت جنگل های دوردست مازندران، درویش، رنجدیده و آزاده. در جوانی با دکتر ارانی آشنا شد. به عرفان و فلسفه رو آورد. پسرش در دریای بابلسر غرق شد. در سال های آخر عمر به آسایشگاه سالمندان کهریزک سپرده شد و همسان نیما در غربت و تنهایی بدرود حیات گفت.

نیما برای خواهر کوچکش در سال 1305 یادداشتی نوشته بود:
 
بهجت كوچولو!

رودخانه در شب هاي تاريك، چه حالي دارد؟ گلهاي زرد كوچكي كه روي ساحل باز مي شوند، مثل اينكه مي خواهند از پستان هاي رودخانه شير بخورند، شبيه به چه چيز هستند؟
 براي تو يك كلاه از گل درست مي كنم كه هر چه پروانه هست، دورِ آن كلاه جمع بشود. براي تو پيراهني بدست مي آورم كه در مهتاب، مهتابي رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. اين چه رنگ پيراهني است؟
 اگر گفتي اين وعده ها كه مي دهم، مثل اين دنيا راست است يا ... ، براي تو از آن اسباب بازي ها مي خرم كه دلت بخواهد. بشرط اينكه فكر كني ببيني چه سوقاتي خوبي مي تواني از كنار رودخانه ها براي من بياوري.
 
 
11مرداد 1305
نیما یوشیج


Saturday, 5 December 2015

بشنویم صدا زن کوبانی راکه از پای در آمد اما تسلیم نشد

می خواهم  صدائی را برایتان به اشتراک بگذارم از یک زن کرد. زنی از کوبانی سوریه، از ویان پیمان. زن جنگجویی که در آوریل سال 2015 در شمال سوریه همراه جمعی دیگر از همرزمانش در محاصره نیروهای داعش افتاد و کشته شد. او یکی از زنان مبارز کرد بود و خودش گفته بوئد که گرچه علیه داعش می جنگد، اما در واقع برای احقاق حقوق زن مبارزه می کند. او تنها یک جنگجو نبود، شاعر هم بود و چیره بر کلمات. خواننده بود و صدای بسیار دلنشینی داشت.
پیمان زنی بود 26 ساله، معلم. او ماهها از حفره ای در دل دیوارهای شهر کوبانی از کاشانه و سرزمین آب و اجدادی خود دفاع کرد. شبانه روز در اتاقی که با خانواده اش در آن زندگی می کرد و به سنگری سوراخ سوراخ تبدیل شده بود، پشت کیسه های شن، با جعبه ای از گلوله و نارنجک خانگی، انگشتان ظریفش را روی ماشه گرم وآتشین می لغزاند و به دور دست ها خیره می شد تا سیاهی داعش را در میان گرد و غبار دامنه ها و دشت های مرتفع کوبانی هدف بگیرد. پیمان بارها پیش از شهادت زخمی شده بود. او یک بار از پا و بار دیگر از ناحیه شکم تیر خورده بود و تنها پس از چند هفته دوباره به سر پست خود بازگشت. روز شهادت با وجود اینکه او و رفقایش از سه طرف از جانب نیرو های داعش محاصره شده بودند، ایستاد و جنگید و تسلیم نشد. در مراسم تدفین او و رفقایش، آوای ویان پیمان را با دستگاه های صوتی نه چندان پیشرفته پخش کردند. آوایی که با مرگ پیمان جاودانه شد. صدایی بود از جنبش، صدای زن کوبانی.
 
 
 


Thursday, 12 November 2015

یادی از پوری سلطانی برگرفته از سایت بخارا- به قلم شیفته سلطانی



یادی از پوری سلطانی
آتش بی خاکستر به قلم شیفته سلطانی
برگرفته از سایت بخارا

آن موقع نمی‌دانستم چرا همیشه سیاه می‌پوشد. و چرا ما (یعنی من و پنج خواهر و برادرم) او را «پوراندخت» صدا می‌کنیم ولی ده دوازده بچه دیگر که همگی فرزندان عموها و عمه‌هایم بودند او را «خاله پوری» یا «عمه پوری» خطاب می‌کنند. نمی‌دانستم چرا این عمه خانم با ما زندگی می‌کند ولی سه عمه دیگرم در خانه خودشان کنار بچه‌هایشان بودند.
تازه بعدها فهمیدم که او یک «معجزه» است و با همه فرق دارد. مادربزرگم همیشه داستان تولد پوری و برادر دوقلویش را برای همه تعریف می‌کرد. می‌گفت با فرزند ششم‌اش که دختر شش‌ماهه‌ای به نام مریم بود، همراه دوست صمیمی‌اش عازم مشهد می‌شوند. این دوست، پسری بیمار در آغوش داشت که پس از مرگِ چند فرزند قبلی به دنیا آمده بود. با کجاوه و درشکه سفر می‌کردند. مادرِ مضطرب مرتب گریه می‌کرده که نکند پیش از رسیدن دستش به ضریح امام رضا (ع)، فرزندش از دست برود. مادربزرگم، به قول خودش، با خدا معامله می‌کند و از او می‌خواهد پسر دوستش را شفا بدهد و به جایش دختر او را بگیرد… و همین می‌شود. مریم در راه تب می‌کند و چند روز بعد می‌میرد و پسر شفا می‌یابد. مادربزرگم این پسر را مثل فرزند خودش می‌دانست و هرگز از او «رو» نمی‌گرفت. پس از بازگشت، مادربزرگم دوباره حامله می‌شود و این بار دوقلو به دنیا می‌آورد: یک دختر به نام پوری و یک پسر به نام مسعود. دوقلوها در هشت سالگی پدر خود را از دست می‌دهند و دو برادر بزرگتر می‌شوند سرپرست آنها. یکی از این دو برادر، ‌پدر من بود.
پس از وقایع سالهای ۳۰ و از دست رفتن همسرش، مدتی در زندان بود و پس از رهایی تا پنج سال لباس سیاه را از تن به در نکرد. از این پنج سال حدود سه سال در خانه ما زندگی کرد و این‌چنین شد که «پوراندخت» ما شد. پوراندخت شد چون برادر بزرگترم برای دریافت خوراکیهای ممنوعه از عمه خانم، ‌باید کلمه دشوار «پوراندخت» را ادا می‌کرد.
کودکی من در کنار او شیرین‌ترین ایام زندگیم شد. برای کوچکترها شعر و قصه می‌خواند و به بزرگترها دیکته می‌گفت و درس ازشان می‌پرسید. همه ما شعر «پریا»ی شاملو را از حفظ شده بودیم. همیشه مهربان و صبور بود وهرگز عصبانی نمی‌شد و دعوایمان نمی‌کرد، حتی اگر زشت‌ترین کارها را می‌کردیم! با ما حرف می‌زد، خیلی حرف می‌زد. از همه چیز قصه می‌ساخت. وقتی زمین می‌خوردیم زمین را نمی‌زد. وقتی گریه می‌کردیم دهانمان را نمی‌گرفت. مادرم به او می‌گفت: «بچه‌خراب‌کن»!
بالاخره از پیش ما رفت. رفت فرنگ که روحیه‌اش بهتر شود و درس بخواند. لندن را انتخاب کرد. از آنجا برای تک‌تک ما نامه می‌نوشت: متناسب با زبان و سن ما. نامه‌هایش بین بچه‌ها دست‌به‌دست می‌گشت و من غرق شادی که می‌توانستم خط او را بخوانم. روزهای تولدمان را فراموش نمی‌کرد. اکثراً کتاب و لوازم‌التحریر هدیه می‌داد.
نمی‌دانم چرا از افعال گذشته استفاده می‌کنم. هنوز هم پس از ۶۰ سال که از آن روزها می‌گذرد همین‌طور است. با این فرق که کتابهایی که هدیه می‌دهد قطورتر شده است.

هنوز به بیمارستان نرسیده‌ایم. سرش روی شانه راستش کج شده و من دستهایم را از صندلی عقب دور گردنش انداخته‌ام و تلاش می‌کنم نگذارم سرش به این طرف و آن طرف بخورد. راننده سعی می‌کند راه بگیرد و مرتب بوق می‌زند.
وقتی از فرنگ برگشت دیگر لباس سیاه تنش نبود. بعدها برایم تعریف کرد که چقدر سختی کشیده تا بتواند شهریه دانشگاه را بپردازد. از بچه‌های کوچکی که پدر و مادرشان هر دو شاعل بودند، نگهداری می‌کرد. همانجا با کالن دیویس، رهبر ارکستر فیلارمونیک لندن آشنا شد. کالن دیویس عاشق دوست ایرانی‌اش، به نام شمسی، شده بود و سرانجام ازدواج آن دو سر گرفت. کالن دیویس از پوراندخت فارسی یاد می‌گرفت تا بتواند با همسر تازه‌اش صحبت کند. بچه‌هایی که او برایشان «نیمروی ایرانی» درست می‌کرد و به مدرسه می‌برد و می‌آوردشان هنوز برایش نامه می‌نویسند و می‌گویند فقط نیمرو به سبک پوری دوست دارند!
از فرنگ که برگشت دیگر به خانه ما نیامد. در خانه عموی بزرگم که دارای سه پسر بود، ساکن شد. کمتر او را می‌دیدیم. به پسرعموهایم حسادت می‌کردم. می‌دیدم بچه‌های دیگر که همه از من بزرگتر بودند، دو سه روز در هفته نزد او می‌رفتند و زبان انگلیسی یاد می‌گرفتند. حالا او تنها کسی بود که در خانواده ما زبان انگلیسی می‌دانست و کلید ورود به دانشگاه و قبولی در امتحان اعزام دانشجو به خارج، زبان انگلیسی بود. از این گذشته اکثر بچه‌های دبیرستانی هم گرفتار تجدیدی از درس انگیسی بودند.
تازه دبستان را تمام کرده بودم و جایی در این فعالیت‌ها نداشتم. به شدت لجباز و حسود و کینه‌ای شده بودم. دیگر پوراندخت را دوست نداشتم چون اصلاً به من اعتنا نمی‌کرد. فقط حواسش به بزرگترها بود. هرجا حضور داشت همه دورش جمع می‌شدند و می‌گفتند و می‌خندیدند. شعرهای انگلیسی که سر کلاس یاد گرفته بودند برای هم می‌خواندند و گاهی به زبان انگلیسی تئاتر هم بازی می‌کردند.
محرم اسرار همه بچه‌ها بود. چه آنها که تازه عاشق شده بودند و چه آنهایی که نخستین شکست عشقی را تجربه می‌کردند و چه آنها که یواشکی سیگار می‌کشیدند. همه پیش او آزاد بودند. بعدها وفتی فهمید من هم سیگاری شدم، روز تولدم یک فندک برایم هدیه آورد و گفت: «چون خودم سیگار می‌کشم نمی‌توانم به تو بگویم نکش!» همیشه دوست داشتم وقتی سیگار می‌کشد او را تماشا کنم. خیلی قشنگ سیگار می‌کشید،‌ مثل هنرپیشه‌های سینما! سیگار زر می‌کشید و همیشه به بچه‌های سیگاری هم تعارف می‌کرد.
اوایل انقلاب بود و در دوران جنگ که نفت پیدا نمی‌شد در خانه‌اش کرسی برپا کرد. خودش می‌رفت روی پشت‌بام و زغال را در آتش چرخان آنقدر می‌چرخاند تا بگیرد. من هم با دوربین تازه‌ام از او عکس می‌گرفتم. بعد زیر کرسی گرم می‌نشستیم. همیشه مهمان داشت. روی کرسی سفره ‌شام می‌انداختیم. از غذاها و میوه‌ها و اصولاً ‌هر خوردنی ترش خوشش نمی‌آید. اهل آش و سوپ نیست، مگر آش‌رشته‌های روزهای سیزده‌بدر در زردبند که همیشه خودش می‌پخت. بدون برنج (پلو) گرسنه می‌ماند. تا به حال نوشابه گازدار نخورده است. اغلب برایمان شعرهای نیما، سیاوش کسرایی،‌ سایه و نادرپور می‌خواند. گاهی هم زنده‌یاد محمدرضا لطفی می‌آمد و زیر صدایش سه‌تار می‌زد. هرچند حافظ را دوست دارد ولی شاعر محبوبش فردوسی است و اصلاً حرفهای شاملو را در این مورد قبول ندارد.
بالاخره در نخستین زمستان دوران جنگ ذات‌الریه کرد و مجبور شد سیگار را ترک کند. آن‌قدر بدمریض است که هیچ پرستاری حریفش نمی‌شود. حرف گوش نمی‌دهد. دارو نمی‌خورد؛ به‌خصوص اگر قرص و کپسول باشد. ریه‌اش همان موقع آسیب دید. چون مثل حالا، سرماخوردگی را جدی نگرفت و آنقدر استراحت نکرد و سرِ کار رفت تا…

عجیب است! تاریخ دارد تکرار می‌شود. از خود می‌پرسم آیا این مرتبه هم جان سالم به در خواهد برد؟ دستهایش را می‌گیرم. کمی سرد شده،‌ رنگش پریده. آیا باید با خدا معامله کنم؟
همان موقع بود که به بهانه پرستاری و کمک به او به خانه‌اش آمدم و دیگر بازنگشتم. خانه‌اش را با وام بانکی و به کمک برادر بزرگترش که در بانک کار می‌کرد،‌ خریده بود. خوشبختانه از خانه ما خیلی دور نبود. سال آخر دبیرستان بودم که محل کارش هم به نزدیکی منزل ما منتقل شد. فقط ۵ دقیقه پیاده راه بود. گاهی برای ناهار پیش ما می‌آمد و دوباره به اداره برمی‌گشت. و گاهی تا ساعت ۹ شب کار می‌کرد. همیشه کیفش پر از نامه بود. علاوه بر تعدادی از خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها که به کمک او برای ادامه تحصیل به خارج رفته بودند، دوستان زیادی از داخل و خارج برایش نامه می‌نوشتند. اکثر دوستانش نویسنده، شاعر، ‌هنرمند و روشنفکر بودند. خیلی دلم می‌خواست نامه‌های آنها را بخوانم و بدانم برایش چه می‌نویسند. پوراندخت زود فهمید که چرا گاهی یواشکی سر کیفش می‌رفتم. از اشتیاق من آگاه شد و اجازه می‌داد نامه‌هایش را بخوانم، حتی محرمانه‌ها را! هنوز هم همه نامه‌ها را دارد و من برخی از آنها را آنقدر خوانده‌ام که از حفظ شده‌ام. آن روزها به تازگی متوجه شده بودم که مرتضی کیوان کیست و چرا آن‌قدر در بین دوستانش محبوب است و چرا هر وقت از او حرف می‌زنند پوراندخت چشمانش پر از اشک می‌شود. با من از او زیاد حرف می‌زد. نامه‌های به جا مانده از کیوان را در اختیارم می‌گذاشت. با احتیاط بسیار آنها را زیرورو می‌کردم و با ولع بسیار می‌خواندم. می‌دانستم که این نامه‌ها برایش چقدر عزیز و ارزشمندند. هر بار با خواندن هر نامه تحولی در خود می‌دیدم. ساعتها به فکر فرو می‌رفتم و افسوس می‌خوردم که چرا به او فرصت ندادند بیشتر بنویسد. از نوشته‌هایش به معنای عشق واقعی و وفاداری پی بردم. دوستی و یکرنگی را شناختم،‌ گذشت و صبوری را یاد گرفتم و روحم از تمام کینه‌ها و حسادتها پاک شد. خلاصه به واسطه این نامه‌ها با جهانی فراتر از آنچه می‌دیدم و لمس می‌کردم آشنا شدم؛ دنیایی پر از عشق و امید و انسانیت.
دیگر مهمانی تمام شده بود. حالا او مهماندار بود. در خانه‌اش به روی همه باز بود. چه برای برادر و خواهرزاده‌ها و چه برای فرزندان دوستانش که حالا بزرگ شده بود. یکی یکی می‌آمدند و چند صباحی می‌ماندند و مشکلاتشان که حل می‌شد، می‌رفتند. اما من که در آستانه دیپلم گرفتن بودم، پنجشنبه‌ها برای اطوکشی به خانه‌اش می‌رفتم و دستمزد هم می‌گرفتم. روزی بیست تومان! این نخستین شغل درآمدزای من بود. موسیقی گوش می‌کردم و اطو می‌کشیدم و او به کارهای هفتگی‌اش می‌پرداخت. تا وقتی موهایش بلند بود پشت سرش جمع می‌کرد و می‌بافت. وقتی کوتاه بود هر پنجشنبه به آرایشگاه می‌رفت. ساده و شیکپوش است. بیشتر سفید و رنگهای روشن می‌پوشد. به ندرت صورتش را آرایش می‌کند. تلویزیون نداشت. فقط به برخی از برنامه‌های موسیقی کلاسیک رادیو گوش می‌کرد. آثار بتهوون را بیشتر از همه دوست دارد. در هر فرصتی می‌خواند و می‌نوشت. مرتب به مجموعه‌ کتابهای کتابخانه‌اش افزوده می‌شد. من آنها را مرتب و فهرست‌برداری می‌کردم. احساس خوبی داشتم، به کتاب و موسیقی و اطوکشی علاقمند شده بودم!
تابستان سال ۱۳۴۷ فرا رسید. کنکور سراسری دومرحله‌ای بود. در مرحله اول که عمومی بود قبول شدم ولی در مرحله تخصصی موفق نشدم. پوراندخت نمی‌خواست تا سال دیگر فقط به اطوکشی بپردازم! یک روز که مثل همیشه برای ناهار از اداره‌اش به منزل ما آمده بود، آگهی پذیرش دانشجو در مؤسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی را من به نشان داد و پیشنهاد کرد در امتحان ورودی این رشته‌ جدید شرکت کنم. ضمناً گفت «اگر موهایت را بلند کنی و در این امتحان قبول شوی، جایزه خوبی پهلوی من داری» (به نظرم مادرم که حریف من نشده بود از او خواسته بود به من بگوید). هم قبول شدم و هم موهایم را کوتاه نکردم. هرچه او می‌گفت از جان می‌پذیرفتم، در ضمن پای یک جایزه ‌مهم هم در کار بود!
جایزه‌ام مسافرت به شیراز و شرکت در برنامه‌های جشن هنر بود که آن سال با شکوه و عظمت خاصی برگزار می‌شد. خاطرات رویایی و شیرین آن سفر را که برای اولین بار تنها در کنارش بودم، فراموش نمی‌کنم. چهار سال بعد لیسانس روابط عمومی و تبلیغات گرفتم ولی کار پیدا نکردم. رشته کتابداری دانشگاه تهران به کمک او تازه پا گرفته بود و خودش جزو اولین کسانی بود که با مدرک فوق‌لیسانس کتابداری از دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شده بود.
حالا به او لقب «مادر کتابداری نوین ایران» داده‌اند. در اسفندماه سال ۱۳۹۳، کتابخانه ملی برایش مراسم بزرگداشت برگزار کرد. مجسمه‌اش را ساختند و از او و زحماتش قدردانی و تجلیل به عمل آوردند. با اینکه بیمار بود به خوبی از عهده این مراسم سنگین برآمد. حتی سخنرانی کوتاهی نیز کرد. این روزها که دیگر توان جسمی سابق را برای ادامه کار ندارد، خیلی قدرش را می‌دانند. مستندسازان، فیلم‌سازان،‌ مدیران روزنامه‌ها و مجله‌ها، سرگذشتنامه‌نویسان از او می‌خواهند مصاحبه کند و از زندگیش بگوید. او را دوبار می‌برند میان نامه‌ها و عکسها و خاطرات تلخ شصت سال پیش، به آن دوره سیاه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲٫ در این میان نقش من هم به عنوان منشی صحنه و برنامه‌ریز و طراح صحنه و… مهم شده است! در این میان از او نمی‌پرسند که پس از کیوان چه کردی که همچنان عاشق ماندی. به گمانم کمی دیر به سراغش آمده‌اند. خیلی چیزها را فراموش کرده است. نفس کم می‌آورد و حوصله تکرار گذشته‌ها را ندارد. دوست دارد کمتر به عقب نگاه کند.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم. قبلاً همه چیز هماهنگ شده بود. فوراً چادر اکسیژن برپا شد و مداوای اولیه صورت گرفت و پس از دقایقی کوتاه در آی سی یو (ICU) را به روی ما بستند و لباسهایش را به من تحویل دادند. اخبار خوبی نمی‌رسید. آن روز هم ۲۷ مهر بود. وقتی از گورستان مسگرآباد به خانه آمد به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. نمی‌توانست حرف بزند. فقط بریده‌بریده می‌گفت: «خراب کردند؛ دیگر آنجا نیست.» کمی بعد متوجه عمق فاجعه شدم. قبرستان را به کلی زیرورو کرده‌اند تا پارک بسازند. دیگر اثری از مزار کیوانش باقی نمانده بود.
من هم با او گریستم و هنوز آن روز تلخ را فراموش نمی‌کنم. همان شب در مراسم سالگرد کیوان هم دوستانش جمع بودند و تسلی‌اش می‌دادند. چنان کردند که گویی امروز دوباره مرده است. سایه که سخت دل‌بسته کیوان است، این شعر را داخل بشقابی که دم‌دستش بود نوشت:
ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سرودی؟
چند سال طول کشید تا آرام شد ولی هرگز فراموش نکرد.

به نظرم می‌آمد دارند او را از من می‌گیرند. چه کسی می‌خواهد شعر بگوید؟ چندی بعد باز هم به توصیه او در رشته کتابداری برای فوق‌لیسانس امتحان دادم و قبول شدم. خود را از خیلی قبل کتابدار می‌پنداشتم! حالا شاگردش شده بودم. سخت‌گیر و جدی بود. خوب و مسلط و شیرین درس می‌داد. پر ازجنب و جوش بود و روشی داشت که شاگردان هم در تدریس شرکت می‌کردند. همیشه شب قبل از کلاس مطالعه می‌کرد و کاملاً خود را آماده می‌کرد. مطالب روز را در طول هفته یادداشت می‌کرد. زیاد تمرین می‌داد. همه ورقه‌ها را با دقت می‌خواند. هرگز ارفاق نمی‌کرد و با هر که آشناتر بود بر او بیشتر سخت می‌گرفت. با تک‌تک دانشجویان حرف می‌زد و ارتباطی نزدیک داشت. به خانه‌اش می‌آمدند و با هم به سفر می‌رفتند. مشکلات شخصی خیلی از آنها را نیز حل می‌کرد ولی همه اینها ربطی به نمره دادن نداشت! سر کلاس از او می‌ترسیدم. آنقدر درس می‌خواندم که نتواند ایرادی از من بگیرد.
خودش قبلاً گرفتار این ماجرا شده بود. وقتی در کلاس نهم دبیرستان شاهدخت درس می‌خواند، معلم تاریخ و جغرافیایش مادر من بود (یعنی زن برادر که دخترخاله‌اش هم می‌شد). مادرم را در مدرسه با نام خانم خواجه‌نوری می‌شناختند و خیلی‌ها نمی‌دانستند با پوری سلطانی فامیل است و در خانه او زندگی می‌کند. او از معلمان محبوب مدرسه بود ولی در عین حال هم شاگردانش از او حساب می‌بردند و از متلک‌های سنگینش در امان نبودند! در آن دوران، یک روز بعد از ظهر مادرم به پوری و مسعود (برادر دوقلویش) دستور می‌دهد که حوض حیاط را خالی و تمیز کنند و دوباره آب بیندازند. این دو نوجوان هم تمام بعد از ظهر تا غروب با سطل آب حوض را داخل باغچه‌های اطراف می‌ریختند تا بالاخره کار تمام می‌شود. فردای همان روز خانم معلم (مادرم) از پوری سلطانی می‌خواهد به سؤالات درس تاریخ پاسخ دهد. وقتی بالاخره درمی‌ماند، به او می‌گوید «چرا درس‌ات را خوب نخواندی؟» پوراندخت که می‌دانست نباید پاسخ دهد سکوت می‌کند ولی مستقیم به چشمان خانم خواجه‌نوری زل می‌زند. خانم معلم هم فرصت نمی‌دهد و بلافاصله می‌گوید «چطور بلدی تا نصفه‌شب آب حوظ بکشی و آب‌بازی کنی ولی نمی‌توانی درسهایت را یاد بگیری؟!»

به خانه بازمی‌گردم با انبوهی از غم و دلشوره و خستگی. پزشکان، متخصص تضعیف روحیه همراهان بیمار هستند: «اگر تا فردا توانستیم نگهش داریم خیلی هنر کرده‌ایم…!» دلم قرص است که او یک «معجزه» است. حتماً برای ما می‌ماند و همچنان نور وجودش را بر سر من می‌تاباند.
او هم از نژاد آتش است و آفتاب بلندش بی‌خاکستر
زردبند- 92