Showing posts with label سینما. Show all posts
Showing posts with label سینما. Show all posts

Tuesday, 24 October 2017

جهان تلخ و عبوس "ون گوگ" در یک فیلم




جهان تلخ و عبوس "ون گوگ" در یک فیلم

پرتره های "ونسان ون گوگ" نقاش هلندی، اغلب چهره زحمتکشان است. ون گوگ از جوزف رولین پستچی شهرآرل فرانسه بارها بعنوان مدل نقاشی استفاده کرد. او با خانواده رولین در فرانسه آشنا شد. یک سال پس از مرگ ون گوگ، جوزف رولین مدل و دوست نزدیک او، پسر خود آرمند را به سفر فرستاد تا نامه های ارسال نشده ون گوگ را به برادرش تئو در هلند برساند.
داستان فیلم "ونسان دوست داشتنی" شرحی است از این سفر پرکاوش آرمند رولین که خانواده او که هریک از پرتره های معروف تابلو های ون گوگ هستند، او را دردیار بی مهر و روزگار جور پذیرا شدند.
 در فیلم، آرمند تلاش می کند راز مرگ ون گوگ را بیابد. او با افراد مختلفی در طی سفر خود ملاقات میکند. هریک از آنها داستان خود را دارند. پیدا کردن حقیقت مرگ ون گوگ دشوار به نظر می آید. آیا او خودکشی کرد، چون سلامت روانی نداشت؟ آیا مشکلات ون گوگ با برادر محبوبش "تئو" که تنها حامی و یگانه امید زندگی اش بود، او را به خودکشی واداشت؟ آیا خودکشی ون گوگ صرفا اقدامی از روی نا امیدی بود؟ آیا نقاش بدنبال تایید اعتبار خویش به اطرافیانش بود؟ آیا می دانست که این تاییدیه تنها به اطرافیان او محدود نخواهد شد و آوازه هنرش به دیگر نقاط جهان خواهد رسید؟
ونسان ون گوگ در هفته های آخر زندگی اش دلتنگ بود. بسیار دلتنگ! نگران وضعیت مالی برادرش تئو بود که او را از لحاظ مالی تأمین می کرد. نگران خود بود. احساس شکست می کرد. نگران هنری بود که آن را به بازار ثروت و مال باخته بود و یا نگران انسانیت؟
در"ونسان ون گوگ دوست داشتنی"، فیلمی درام دربارۀ زندگی هنرمند احساس گرای هلندی از 65000 تابلوی نقاشی  استفاده شده است. این نقاشی ها توسط 125 نقاش حرفه ای که در این پروژه وفادار به تکنیک مشابه ون گوگ بوده اند، کشیده شده است. در هریک از این آثار، رنگ های زنده، ضربه های چرخشی و ریتم دار قلم مو و بازی نور و رنگ نقاشی های ون گوگ قابل مشاهده و پی گیری است. تهیه فیلم، 4 سال به طول انجامید و کار و زحمت شبانه روزی یک زوج هنرمند لهستانی به نتیجه رسید. با سرگذشت زندگی آشفته ون گوگ، تکینیک انیمیشن آثار نقاشی برای اولین بار بر پرده سینما آورده شد. فیلمی با ترکیبی از صحنه آرایی سینمایی و هنرپیشه های واقعی از طرفی و پویا نمایی(انیمیشن) آثار نقاشی از طرف دیگر که با رنگ های برجسته ون گوگ و تکنیک قلم او مقاربت فراوان دارد.  گاه صحنه ای از زندگی هنرمند که در تابستان اتفاق افتاده بود مورد استفاده نقاشان فیلم قرار گرفته تا همان داستان را در نقاشی زمستانی ون گوگ تهیه کنند و صحنه سازی جدیدی را در فصلی دیگر با سبک نقاشی مترادف ون گوگ بکار بگیرند. اندازه قاب تصاویر در کار سینما یک کمیت استاندارد و مشخص دارد. اما از جهت مقیاس فیزیکی ونسان با قاب ها و اندازه های متفاوتی کار می کرد. تهیه کنندگان فیلم مجبور بودند که تابلو های ونسان را که طرحبندی عمودی داشتند تغییر و بسط داده تا به صورت افقی بر پرده سینمایی به نمایش درآیند. برای این کار نقاشی های جدیدی با طرح بندی افقی تهیه شدند که همان مشخصات عمودی نقاشی های ون گوگ را داشتند.
پرشورترین تابلو ون گوگ "شب پرستاره" اش بود و آخرین آن "مزرعه کلاغها". چه کسی می داند که در آن روز آخرین بر او چه گذشت؟ آشفته بود و غرق کشمکش های درونی اش که کلاغ ها از راه رسیدند. آنها جیغ آلود و پرهمهمه در پی کدام مسیر در پرواز بودند؟ پرندگان سیاه در پی نشستن برکدام بام بودند تا اقبال و سعادت را از آن خانه شوربخت رویگردان کنند؟
دفتر "نامه های ون گوگ" (که دفتر بصورت کتاب در دهه 1340 در ایران ترجمه و منتشر شد) را باز می کنم، به دنبال یکی از آخرین نامه های ون گوگ به برادرش هستم. کتابی با ترجمه رضا فروزی. ون گوگ در تاریخ 29 ژولای 1890خودکشی کرد. او در یکی از آخرین نامه هایش در همان سال به برادرش چنین می نویسد:
"آیا ناراحت کننده نبود، وقتی میدیدم نان روزانه ما در گرو حوادث قرار گرفته است؟ آیا دردناک و غم انگیز نبود، وقتی احساس میکردیم، موجودیت ما خرد می شود و از هم می پاشد؟ از روزی که اینجا آمدم، بسیار متأثر و افسرده ام و توفان بلایی که هستی شما را نیز تهدید میکرد بالای سرم سایه افکنده است. چه میشود کرد؟ می کوشم شکیبایی و بردباری را از دست ندهم. ولی زندگی ام از ریشه بریده می شود و گام هایم سست و لرزان میگردد. از اینکه سربار زندگی تان هستم اندکی ناراحت و نگرانم. تنهایی و درد درون و انده بی پایانم را در این کشتزار های پهناور که تا بیکران، زیر ابرهای آسمان امتداد دارد، برایتان باز گو کردم."

ویدئوی بیشتر در وبسایت فیلم:
http://lovingvincent.com/

Monday, 21 August 2017

مارلون براندو- دربارانداز

مارلون را به غایت دوست دارم. مثل یک رفیق زندگی. شانسم گل کرد که در این تابستان با پسرم، رفیق دیگر زندگی ام و به اصرار صمیمانه اش، چند فیلمی را از او را دیدم. فیلم هایی نظیر "اتوبوسی بنام هوس"، "زنده باد زاپاتا"،" جولیوس سزار" و همین فیلم "در بارانداز" که فساد اتحادیه باراندازان نیوجرسی آمریکا را در دهه پنجاه به تصویر کشیده، سناریو آن براساس داستان واقعی فردی به نام "آنتونی دی ویچنزو" شکل گرفته و الیا کازان کارگردانی آنرا بعهده داشته است. فیلم های نامبرده هریک از شاهکارهای سینمای قرن گذشته اند و درخشندگی بازیگری براندو در همه این آثار غیر قابل انکاراست. مارلون بازیگری را از تئاتربرادوی آغاز کرد و آن را به شیوه استانیسلاوسکی مدیر تئاتر روس آموخت. سبکی که بازیگر در آن خود را به جای کاراکتر داستان قرار می‌دهد و مدتی با آن زندگی می‌کند. مارلون فعال حقوق مدنی سیاهان و سرخپوستان آمریکا بود وتلاشهایش اثرعمیقی را درفضای مدنی آمریکا به جای گذاشت.





Friday, 14 August 2015

بادکنک قرمز




فیلم بادکنک قرمز در سال  1956 برندۀ جایزه نخل در جشنواره فیلم کن شد. این فیلم بدون کلام ساخته شد. در واقع کلام فیلم در صحنه ها و موسیقی زیبای متن داستان نهفته ست. موضوع آن در مورد پسر بچه ای است که در مسیر مدرسه به بادکنک قرمز پرشده ای از گاز هلیم برخورد می کند. او و بادکنک قرمز با هم دوست می شوند و در فضای فانتزی فیلم  به هم علاقه مند می گردند.  بادکنک قرمز با این نزدیکی عاطفی که میانشان برقرار می شود، هرجا که پسرک میرود او را دنبال می کند. سر انجام پسر و بادکنک به دست بچه های شرور محل گرفتار می شوند و بادکنک پاره شده و باد آن خالی می شود. با مرگ بادکنک، تمام بادکنک های شهر به انتقام بادکنک قرمز خود را ازدست صاحبانشان رها می کنند و بسوی پسرک می شتابند. پسرک هم به همه بادکنک های رنگین که بسویش آمده بودند، خود را می آویزد ودر آسمان به بالا می رود. پسرک و بادکنک های رنگارنگ شهربا هم به پرواز در می آیند و آنقدر دور می شوند که از محدودۀ دید چشم عابرین ناپدید می گردند.
کارگردان فرانسوی فیلم به نام "آلبرت لا موریس" در سال های شصت در ساختن فیلم های کوتاه و مستند شهرت یافت. او پسر واقعی خود را برای ایفای نقش اصلی فیلم بادکنک قرمز برگزید. حتی دختر او نیز در یکی از صحنه های فیلم نقش دیگری را ایفا کرد. در پایان دورۀ فعالیت هنری اش، آخرین فیلم این کارگردان  به نام باد صبا در ایران ساخته شد، هرچند با سر انجامی شوم و با پایانی غم انگیز. اودر هنگام فیلم برداری در سد کرج بر روی بالگرد هلی کوپتری دچار سانحه گردید و کشته شد. گرچه  آخرین فیلم او، که تراژدی زندگی اش نیزبود، در همان سال نامزد بهترین فیلم مستند در مراسم اسکارگردید. هنوز ایرانیان به احترام این فیلساز هلیکوپتر متلاشی شدۀ او را در محل وقوع سانحه نگاه داشته اند. هشت سال پس از مرگ کارگردان بیوۀ اوو پسرش فیلم ناتمام او را به پایان رساندند. این فیلم که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است حکایت از باد صبا دارد که از شمال غرب ایران می وزد و حامل پیام عشق است.
 
 
آخرین صحنه فیلم باد کنک قرمز

لینک فیلم کامل بادکنک قرمز در یو تیوب  
http://www.youtube.com/watch?v=oQhvgo62l74

Thursday, 1 November 2012

کولی ها به بهشت می روند


موسیقی فولکلور کولیان با طبیعت وحشی وبی هراس آنان هماهنگی دارد. آنچه در زندگی کولیان سراسر گیتی مشترک است، رقص وآوازشان توأم با نوعی رامشگری، خوش گذرانی و خوشدلی است که با سرشتی عریان وبی قید و بند در میان این بازماندگان مهاجرکوچ نشین رواج دارد. هر چه رفتار وآداب کولی وارشان، آنان  را از شهرنشینان دور و غریب می کند، موسیقی فولکلور کولیان، تا قلب و روح مردم نفوذ کرده و میان کولی و شهروند نوعی همگرایی و برابری انسانی برقرار می کند.

فیلم ملکۀ کولی ها از نظر صحنه آرایی، نوع لباس ها، شیوۀ آرایش و گریم بازیگران بی نظیر است. رنگهای بکار رفته در فیلم، زاویه بندی و آرایش صحنه منحصر بفرد و گیراست. بویژه  موسیقی  فیلم شاهکاری در موسیقی فولکلور مولداویایی است.  این فیلم که بر اساس داستانهای اولیۀ ماکسیم گورکی ساخته شده است، در سال 1976، موفق به کسب جایزۀ بزرگ جشنوارۀ فیلم " سن سباستین" شد. داستان فیلم، دوران امپراطوری اتریش و مجارستان را در اوایل قرن بیستم به تصویر میکشد و قصۀ عشق اسب دزد جوان"زوبار" و دختر سرکش کولی " رادار" را به نمایش در می آورد... داستان با تراژدی مرگ این دو دلداده به پایان میرسد.
این فیلم در کشورهای مختلف  با نام های متفاوتی معروف شد: عنوان هایی نظیر: ملکۀ کولی ها، کولی ها در آسمان و کولی ها به بهشت می روند. این فیلم پرفروش ترین فیلم روسی در اتحاد شوروی بود.



 

                   

Wednesday, 6 June 2012

لحظۀ زیبای نابودی

                                                

فیلم "ملانخولیا" داستان برخورد سیارات و نابودی کرۀ زمین است. فیلمی است از سینمای سورئال که بر مبنای پدیده هایی ساخته شده که نظیر آن در کهکشان به وقوع پیوسته است. شواهدی در دست است که در اینگونه برخورد های کیهانی مدار سیارات در اثر کشش های گرانشی، به آرامی و در طول ده ها میلیون سال تغییر می کنند وسیارات سر انجام به یکدیگر نزدیک شده و پس از برخورد متلاشی می گردند

 

 

صحنۀ آخر فیلم "ملانخولیا" ،لحظۀ نابودی و آستانۀ برخورد سیاره ای به کرۀ زمین است. یوستین( هنرپیشه زن: کریستین دانست) که قهرمان داستان است ، آلونکی خیالی با شاخه های خشک درختان می سازد تا خود، خواهر و خواهرزادۀ کوچکش رادر آن پناه دهد. ساختن این آلونک رویایی نیز، به مانند سایر صحنه های سورئالیستی فیلم فرا واقعگرا و سمبولیک است." یوستین" زنی مریض، افسرده و ناکام در زندگی در آخرین لحظات زمین، اطرافیان خود را در آلونک خیالی آهنین خویش پناه می دهد و لحظۀ نابودی را در آستانۀ برخورد دو سیاره مدیریت می کند


موسیقی متن فیلم- بخشی از اپرای تریستان و ایزولده اثر ریشارد واگنر

وبسایت
http://www.melancholiathemovie.com