Showing posts with label اهل قلم. Show all posts
Showing posts with label اهل قلم. Show all posts

Sunday, 15 April 2018

هوای آفتاب


کلیک کنید هوای آفتاب را

لینک آبی در بالا دکلمه زیبای شعرسیاوش کسرایی است توسط دخترش بی بی
***

ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می‌کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه‌ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت، به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش، توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار!
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می‌کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه‌ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه‌ها و کوچه‌ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی‌دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می‌کند
نشسته‌ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام و شیوه‌ای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی، سخن ز جاودانگی ست
امان ز شبرو خیال
امان،
چه ها که با من این شکسته خواب می کند
اگر چه بر دریچه‌ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابربال می‌کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می‌کند.

Friday, 12 January 2018

داستان کوتاه “آبشوران” از علی اشرف درویشیان

آشورا ۱ جای مردن سگ های پیر بود. جای عشق بازی مرغابی ها بود. جای پرت کردن بچه گربه هایی بود که خواب را به مردم حرام کرده بودند.
آشورا جای بازی ما بود.
اوایل بهار یا اواخر پاییز که آسمان را ابر سیاهی می پوشاند، بابام از میان اتاق می نالید که :
– خدایا غضبت را از ما دور کن.
ولی خدا به حرف بابام گوش نمی کرد. سیل می آمد. خشمگین می شد. می شست و می رفت. کف به لب می آورد. پل های چوبی را می برد. زورش به خانه های بالای شهر که از سنگ و آجر ساخته شده بودند، نمی رسید . اما به ما که می رسید، تمام دق دلش را خالی می کرد.
دیوارها را با لانه های گنجشکش می برد. سیل تا توی اتاقمان می آمد.
خانه ی مامثل میهمانان ناخوانده می مانست. به پستوها و صندوق خانه ها هم سر می کشید و کتابهای دعای بابام را خیس می کرد. بابام می گفت:
– آشورا مثل ماموراس. به هرسوراخ سنبه ای سر می کشه.
نقب ها توی آشورا خالی می شدند. زباله ها را در آشورا می ریختند. از بالای شهر همین طور که پایین می آمد، بارش را می آورد تا به در خانه ی ما می رسید. همه ی بارش را روی گرده ی ما خالی می کرد.
سیل همه چیز با خودش می آورد. پالان الاغهایی که خودشان هم بعد می آمدند.
تیرهای چوبی بزرگ. ریشه درخت. کاه و گندم دهات اطراف را هم می آورد. چانهای چوبی، گاو و گوسفند، بع بع و گربه می آورد.
فریاد می آورد. قوطی های هم می آورد که عکسهای ماهی رویشان بود. عکس زنهای خوشگل رویشان بود. یک بار هم یک گهواره ی کهنه با بچه ای که هنوز وغ می زد آورد.
سیل پلهای چوبی را خراب می کرد. پل های سنگی تکان نمی خوردند.تا پل ها درست بشوند، ما همیشه دیر به مدرسه می رسیدیم و چوب می خوردیم.
سیل که می نشست، آشورا مثل اول مهربان می شد بخشنده می شد دوباره شفیع کور با نی آهنی اش می نشست کنار دیوارهای نمناک زیر آفتاب و آشورا را پر از آهنگ های کردی می کرد.
شفیع کور همیشه با آشورا بود. چشمهایش کلاغ پوک بود. ننه می گفت: «وقت بچه بوده خیلی شیطانی می کرده، رفته بالای درخت تا جوجه کلاغها را پایین بیاره، کلاغها ریخته اند سرش و چشمهایش را در آورده اند.»
ولی شفیع کور از آبله کور شده بود.
بعد از سیل می رفتیم توی ماسه ها را که سیاه بودند می گشتیم پول پیدا می کردیم قاشق و بطری شکسته پیدا می کردیم. یک بار هم یک دکان عینک سازی را آب از وسط شهر برده بود و ما چند تا چشم عاریه هم پیدا کردیم. شیشه ی داخل ماسه ها دست و پایمان را می برید. آهسته می آمدیم و خاکستر تون های حمام را که کنار آشورا خالی می کردند، روی زخممان می پاشیدیم.
خانه ی مااز چشمه هایی که از کنار آشورا بیرون می زدند، آب می نوشیدیم. می رفتیم کنار خاکسترهای گرم، به همشان می زدیم و سرخی آتش و سبزی خوشرنگ لاستیک های سوخته را تماشا می کردیم.
آهسته می رفتیم و از خانه ، نان می دزدیدیم و می گذاشتیم لیفه ی شلوارمان تا ننه غافلگیرمان نکند. وقتی که از اتاق بیرون می آمدیم ، دستهامان را آزدانه تکان می دادیم که یعنی چیزی نبرده ایم. ولی خودمان را تکان نمی دادیم که مبادا نان بیافتد.
ننه اگر می دید با چنگول میان رانهامان را کبود می کرد. می نالید و سر خود را به دیوار می زد. می نشست گوشه اتاق . زانوها را بغل می کرد. خودش را به چپ و راست تکان می داد و می مویید و می گفت:
– کزه ۲ کن پای دیوارها بخودم. بدبخت بخودم، روله ۳ روله براتان بکنم الاهی .شیرم حلالتان نباشد تا روز قیامت.
اکبر که اینجور وقت ها دماغش تیر می کشید با بغض می گفت:
– کاشکی می شد آدم هی نان نخوره. تا ننه خوشحال بشه.
من می گفتم:
– آخه نمی شه، آنوقت می میریم!
اکبر می گفت:
– بهتر، از دست ننه راحت می شیم.
ننه که ما را پکر و مظلوم گوشه ی دیوار می دید، دلش می سوخت . می زد زیر گریه و می گفت:
– روله آخر چرا اذیتم می کنین . آخه شب جواب اون تون و چی بدم؟
ما هم با ننه می زدیم زیر گریه.
هروقت بچه ای از بچه های کوچه مان می مرد، ننه تا چند روز نفرینمان نمی کرد حتی ما را می بوسید، بغلمان می کرد و قربان صدقه مان می رفت. رو می کرد به آسمان و می گفت:
خانه ی ما- روله ، دردتان بخوره طوق سرم، عزیزاکم.
اما با اولین لقمه نانی که از میان دیگ بر می داشتیم، نفرین و ناله هایش شروع می شد.
از ذغالدان تخم مرغ می دزدیدم ، می آوردیم، و می گذاشتیم زیر خاکسترهای داغ تون حمام تا می پخت. گاهی هم تخم مرغ از زیر خاکستر ها می ترکید و خاکسترها را به چشم و حلقمان می کرد. اگر گیرمان می آمد، به و چغندر هم زیر خاکستر ها می گذاشتیم و پخته و نپخته از همدیگر می قاپیدیم.
آشورا با بوی مستراح هایش ما را در آغوش خود جای می داد، از روی لوله های فلزی که آب به خانه های آجری می برد به این طرف و آن طرف می دویدیم و شرط بندی می کردیم.
«ریخمه مشتت» ۴ می کردیم. برای سگ های ولگرد و گربه های بی پناه با سنگ خانه می ساختیم . دور شفی کور می نشستیم و به آهنگ هایش گوش می دادیم.
شب با سر و روی گرد و خاکی و دست های قاچ قاچ و خون آلود به خانه ی سوت و کور می خزیدیم . با دو دلی به ننه که پای چراغ گرد سوز چمباتمه زده بود سلام می کردیم و دلهره داشتیم که ننه به دیگ نان سر زده یا نه. او که دست های ما را می دید با قیافه مهربان ولی بغض کرده می گفت:
– بدبخت شدیم . هرچه پول داریم باید بدیم وازلین برای دست هاتان.
سیل روی دیوارهای اتاقمان را خط می انداخت. بابام می دانست که پارسال یا چند سال پیش چقدر سیل آمده بود. اثرش روی دیوار مانده بود. بابام به دیوار اشاره می کرد و می گفت:
– این هم تقویم دیواری ما
سیل می آمد. آشور را پر می شد و آب از مستراح ها فواره وار بالا می زد. حیاط را پر می کرد. چاه را پر می کرد.چوب های پوسیده و کاه ها و دسته گلهای پلاسیده بالای شهری ها را روی دستش می گرفت و می آورد تو اتاق ما و به ما تقدیم می کرد. فقط زبان نداشت سلام کند.
گلیم را جمع می کردیم. شلوارمان را بالا می زدیم . خشتکمان خیس می شد و شلپ شلپ صدا می کرد. ننه که چادرش را دور کمرش گره زده بود با پاهای سفیدش توی آب می لرزید و تند و تند صلوات می فرستاد و می گفت:
الان آب دنیا را می بره. طوفان نوحه. بدبخت و خانه خراب شدیم. ای خدا سگ گناهکاری هستم به درگاهت. رحمت به این بچه هام بیات. سرش را می کرد به آسمان و می گفت:
– هاپ هاپ هاپ! ای خدا سگ رو سیاهی هستم به درگاهت.
اکبر شه شیطان بود سر می کرد به آسمان و می گفت:
– میو میو میو! ای خدا بچه گربه ای هستم بدرگاهت.
ننه بدش می آمد و می گفت: تا شما بچه ها سر از تخم در آوردین دنیا را خراب کردین . دوره آخر زمانه . می خواین خدا از این بدتر به سرمان نیاره؟ به خدا اگر آتش از آسمان بباره بازم کمه.
من می دانستم که آب دنیا را نمی بره. آب فقط خانه های گلی را می برد. خودم روزها از میان آشورا تا آن بالای شهر رفته بودم. خانه های سنگی و آجری را آب نمی برد.
سیل که می نشست ، کاغذ سیاههایی را که از میان کوچه ها جمع کرده بودیم ، وسط اتاق خیس می انباشتیم و آتش می زدیم. در را می بستیم تا اتاق خشک و گرم شود . بعد می رفتیم پیش همسایه های طبقه ی بالا که آب نمی گرفتشان. نان و هرچه که داشتیم روی هم می ریختیم و با هم می خوردیم. بابام می نشست پیش بابای آنها که حمال بود و هر دو از بیکاری و روزگار حرف می زدند. بابام منقل آنها را بغل می کرد. مرتب خلط سینه اش را میان خاکسترهای حاشیه ی منقل می انداخت و رویش را با خاکستر می پوشاند. ننه آهسته غرغر می کرد:
– کوفتت بشه الاهی. منقل مردمه پر کردی از اخ و تف. سینه خفه داره بدبخت.
و با زن همسایه کلاش می چیدند و درد دل می کردند.
برای خواب می رفتیم پایین و کاغذ سوخته ها را بیرون می آوردیم و روی زمین گرم می خوابیدیم. بعضی وقتها اتاق خراب می شد. سقفش پایین می آمد این جور وقت ها، تا چند روز در کوچه های دو طرف لب آشورا دنبال اتاق می گشتیم. ننه و بابام که هر کدام یک بلنگ از اسبابهایمان را در دست داشتند به خانه ها سر می کشیدند ،ننه چادرش را روی صورتش می کشید. سرش را از لای در حیاط خانه تو می کرد و با لحنی سوزناک صدا می زد:
– باجی ترا به خدا اتاق خالی ندارین؟! خدا خیر به راهتان بیاره.
بابام در این مواقع قیافه ی امیدواری به خود می گرفت نفسش را در سینه حبس می کرد. منتظر جواب می شد. قلب ما تاپ تاپ می کرد با چشمانی خسته تماشای در و دیوار خانه می کردیم . ولی غالبا صدایی از میان حیاط جواب می داد:
– نه خواهر. اتاق خالی کجا بود. شما نفر صدم هستین. آخه ما هم مسلمانیم . کار و زندگی داریم.
لب و لوچه ننه آویزان می شد. دماغش را با پر چادرش پاک می کرد. بابا سرش را پایین می انداخت به زمین تف می کرد و می گفت:
تف به گور مصیبت.
و به طرف من و اکبر حمله می کرد و می گفت:
– با یه غش ها۵، قوشمه ها۶.
فرار می کردیم ولی دوباره دور از آنها به دنبالشان رهسپار می شدیم. سیل تمام می شد. آشورا زندگی را از سر می گرفت. دوباره سگهای پیر گوشه و کنار جان می دادند. بچه ها و پیرمردها و پیرزن ها با کیسه های بزرگی که به گردنشان آویخته بودند ، دنبال روزی، ماسه های سیاه را زیر و رو می کردند گونی های پر از بچه گربه روی زباله ها خالی می شدند تا ما دوباره آنها را به خانه مان ببریم.
هر غروب شفی کور نی اش را زیر بغل می زد و به خانه اش می رفت و آشورا را سوت و کور و تنها می گذاشت.

پی نوشت ها:
۱- آبشوران که به لهجه محلی آشورا می گویند، گنداب رو بازی است که از وسط کرمانشاه می گذرد و در دو طرف این گنداب خانه هایی بنا شده است.
۲- مویه کن، زاری کن
۳- روله کردن یعنی در عزای فرزند نوحه سرایی کردن. فرزند، فرزند کردن
۴- یعنی (ریگ من در مشت تو ) یک نوع بازی با سنگ ریزه است.
۵- جغدها
۶- بد قدم ها

Tuesday, 16 June 2015

بر سنگ مزار احمد محمود

بخش پایانی داستان " شهر کوچک ما بر سنگ مزار احمد محمود

...

و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آن جا که با آبی آسمان در هم شد. ته کوچه را نگاه کردم ، پدر را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می کشیدم.

شهر كوچك ما

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد «هو» می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد.

خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و «بانو»، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن «سرگرد» پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت «خدا ذلیلشون کنه» و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.

از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و...

رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که «پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن...» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب «انوار» و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.

- میدونسم که عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

شب که می‌شد پدر «انوار» می‌خواند و گاهی «اسرار قاسمی» و خواج توفیق حرف می‌زد از «خزعل» و «‌عبدالحمید» و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه «ترنا» بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو «پوسته»(1(نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم.

نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(2) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که «صد و بیست و دو قواره....» و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنسها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لبهای خشک ترک خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودکه «پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره...» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:

- خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم...

که نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌کرد.

با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نورخورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند.

آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونه‌ها رو خراب کنن... میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان...» ومن خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمی» و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، که سیلابهای پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که «هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابانهای شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی «فیدوس»(3) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف «اداره» و زیر نخلهای تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید»‌ و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...


... بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق که رفت «یدالله رومزی» آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگها بود و نخلهای تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی «ناصر دوانی» بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترکهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت.

سرمای خشک دشتهای وسیع را که سنگ می‌ترکاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد.

پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:

- میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟


نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.
-  اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.
صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد.
- موسی حق داره... موسی...
یدالله رومزی حرف پدرم را برید.
- اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.
ناصر دوانی به زبان آمد:
- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمی‌گیرن...
و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:
- اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین... د بخورین...
و با دست کوبید رو قرآن.
- اول از همه جلو میفتم... با همین کارد...
و جلو نیمتنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.
- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم... من کجا برم زندگی کنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.
که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند.
- قسم که نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- کفاره داره.

که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

- دیدین که موسی نامرد نیس... دیدین که من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟... فرسادین دنبال ما که چی؟... که...

- موسی حق داره.


و این خواج توفیق بود که می‌گفت.

و یدالله رومزی بود که گفت:
- میباس حرف همه یکی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود که گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

که پدرم جابه‌جا شد:

- من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.

- قسم بخوریم.

- همه میخوریم.
که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟... نه!...

دو روز بود که «دم سفیدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشی» پوشال می‌کشیدند و نر «خانی» سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود که «‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمیریم سرکار... همه میمونیم خونه.

و...
_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.

علوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی «حبشی» خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد.

خصمانه حمله کرد.

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد.

- خواهر چه خاکی به سر کنم؟... اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.


باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری «بلور»،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی «دم سفید» ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زنها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.

ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.


***

کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم.

از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.

یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی کنیم.

پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.


ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.


(1) پوسته: پناهگاه قایق

(2) تشاله: نوعی قایق

(3) فیدوس: سوت کارخانه

 

Tuesday, 25 November 2014

فرهنگ فضولی، فریدون تنکابنی- فصلنامۀ مجلۀ بخارا

در روزگار ما
 اگر کسی لاغر باشد، به او می گویـیـم: نی قلیـان، عضو باشگاه عنکبوت
 اگر چاق باشد، می گویـیـم: گامبو، خیـکی
اگر کسی کوتاه قد باشد، به او می گویـیـم: میـخ طویـله پای خروس
 اگر بلند قد باشد، می گویـیـم: دیـلاق! نردبام دزدها
 اگر کسی عجله داشته باشد، می گویـیـم: چه خبرته، مگه داری سر می بَری
 اگر فس فس کند، می گویـیـم: زرده به ما تحت نکشیـده، جون نداره
 اگر کسی دو بار پشت سر هم خمیـازه بکشد، می گویـیـم: چیـه؟ شیـره ت دیـر شده
 اگر زیـاد بخورد، می گویـیـم: کاه از خودت نیـست، کاه دان که از خودته
 اگر کم بخورد، می گویـیـم: حتماً پیـش از ایـن یـک جا ته بندی کرده
 اگر صاحبخانه باشد، می گویـیـم: مال خودش ازگلوی خودش پایـیـن نمی رود
 اگر کسی دست هایـش را به پشتش بزند، می گویـیـم:
کارد و چنگال را گذاشته روی میـز
 اگر کسی سرش را به دستش تکیـه بدهد، می گویـیـم: دنیـا سر خر داده دستش
 اگر کسی زیـاد لباس بپوشد، می گویـیـم: خر تب می کند
 اگر کسی کم بپوشد، می گویـیـم: دوست داری سگ لرز بزنی
 اگر دختری سبزه رو، پیـراهن سرخ بپوشد، می گویـیـم: سیـا گر سرخ پوشد خر بخندد
 اگر زنی پا به سن گذاشته، رنگ ها روشن و شاد بپوشد، می گویـیـم: نگاش کن! خیـال می کند دختر چهارده ساله است
 اگر دختر یـا پسر جوانی بگوبخند و شاد و پرتحرک باشد، می گویـیـم: میـمون هر چی زشت تره، بازیـش بیـشتره
 اگر جدی و موقر و ساکت باشد، می گویـیـم: ایـن دیـگه کیـه؟ با ده من عسل هم نمیـشه قورتش داد
 اگر کسی استحمامش به درازا بکشد، می گویـیـم: رفته بودی حمام زایـمان
 اگر سریـع حمام کند، می گویـیـم: خودش را گربه شور کرده
 اگر کسی لباس نو بپوشد، می گویـیـم: خر همان خراست. پالانش عوض شده
 اگر کسی عطسه کند، می گویـیـم: خرس ترکیـد
 اگر کسی بلند حرف بزند، می گویـیـم: بلندگو قورت داده! پرده گوشم پاره شد
 اگر یـواش حرف بزند، می گویـیـم: صداش از ته چاه در میـاد
 اگر کسی حرّاف باشد، می گویـیـم: «زرده به چانه ش بسته!» یـا: انگار کله گنجشک خورده
 اگر کم حرف باشد، می گویـیـم: مگه ماست به دهن گرفته ای
 اگر کسی مجرد باشد، می گویـیـم: آقا تا کی می خواهی یـالقوز باشی؟ دستی بالا بزن
 همیـن که زن گرفت، می گویـیـم: فلانی هم رفت جزو مرغ ها! طوق لعنت را به گردن انداخت! خودش را بدبخت کرد
 اگر دختر کم سن و سالی شوهر کند، می گویـیـم:وقت عروسک بازیـش بود. چه وقت شوهر داریـه
 اگر نخواهد زود شوهر کند، می گویـیـم: ماند خانه باباش، ترشیـد
 اگر زن و شوهر جوانی زود بچه دار شوند، می گویـیـم: آتش شان خیـلی تند بود، خودشان را به دردسر انداختند
 اگر کسی که سن و سالش کمی بالاست، بچه دار شود، می گویـیـم: زنگوله پای تابوت درست کرده
 اگرکسی جنس ارزان و نامرغوب بخرد، می گویـیـم: لُر نره بازار، بازار می گنده
 اگر جنس خوب و گران بخرد، می گویـیـم: دنبه زیـادی را می مالند به فلان جا
 اگر کسی گله کند که چرا چنان حرف نابه جایـی به من زدی، به جای دلجویـی، می گویـیـم: «حالا چی شده؟ مگه به اسب شاه گفته ام یـابو
 اگر مرد یـا زنی متیـن و موقر باشد، می گویـیـم: خودش را گرفته! انگار از دماغ فیـل افتاده! خیـال می کنه نوه اتورخان رشتیـه
 اگر بی تکبر و خودمانی و خوشرو باشد، می گویـیـم: سبکه! جلفه! داره بازارگرمی می کنه
 اگر کسی به کسی بگویـد آقا، دوستش به او می گویـد: ایـن قدر بی آقایـی کشیـده ای که به ایـن می گویـی آقا
 به جای «مثل سیـبی که از وسط نصف کرده باشند» برخی می گویـند: مثل سنده ای که از وسط نصف کرده باشند
 چند تن دارند درباره یـکی سخن می گویـند که او از راه می رسد. اگر بی رو درواسی باشند، می گویـند: چو نام سگ بری، چوبی به دست آر
 و اگر رودرواسی داشته باشند، می گویـند: «چو نام شه بری قالیـچه انداز!» که البته منظورشان همان اولی است.
اگر کسی خواهش ما را برنیـاورد و کاری را که خواسته ایـم نکند، می گویـیـم: به گربه گفتند گهت درمان است، یـک مشت خاک ریـخت روش! البته طنزنویـسی گفته : به گربه گفتند گهت درمان است، کنتور گذاشت آنجاش
 
 از فصلنامۀ مجلۀ بخارا


Tuesday, 25 June 2013

سخن از ارغوان


 

پیرپرنیان اندیش
میلاد عظیمی و عاطفه طیه در صحبت با سایه
 
عاطفه از سایه خواست که شعر ارغوان را برایمان بخواند تا ضبط کنیم. سایه قبول نمی کرد و می گفت: " نه نمی توانم، دیوانه می شوم. اگه دست بزنی از همه جام اشک می چکه." عاطفه می گوید:" بخوانید فوقش همه با هم گریه می کنیم دیگه." سایه قبول نمی کند.
عاطفه می گوید:" حالا که شعر ارغوانرا نمی خونید از ارغوان بگید استاد."
سایه چند لحظه سکوت می کند و می گوید:
این جمعۀ گذشته[مرداد 1385] آقا و خانم ریاضی زنگی زدند که بیایم ناهارروبا شما بخوریم؟ گفتم: بله. غذا درست کردن و آمدن اینجا. حرف اون خونۀ قبلی مون پیش آمد. من پا شدم از تو کامپیوتر عکس هایی رو که بچه ها از خونه و ارغوان گرفته بودند نشونشون دادم. حس کردم که دیدن این عکس ها داره مقدمات عوض شدن احوالمو فراهم می کنه. چند روز قبل یه جوونی از تبریز اومده بود و یه سی دی برای من آورده بود از کنسرتی که اونجا دادن و تو اون کنسرت از جمله شعر " ارغوانو" هم خونده بودن. آقای ریاضی سی دی رو گذاشته بود تو دستگاه. از کتابخونه اومدم تو این اتاق نشستم دیدم تلویزیون داره اون فیلم را پخش می کنه. هر کار کردم دیدم نمی تونم به خودم مسلط بشم. پا شدم دوباره رفتم تو کتابخونه و سرموبه دیوارگذاشتم وبلند بلند زدم به گریه. خانم ریاضی اومده بود اون اتاق هاج و واج، سعی کرد که دلداری بده. به هر حال بعد از چند دقیقه اومدم اون اتاق و گفتم ببخشید که وقتتونو خراب کردم.
اینجا سایه می کوشد فضای بحث را عوض کند. شاید برای اینکه دوباره حالش خراب نشود. خیلی سریع می رود سراغ سوال عاطفه دربارۀ ارغوان:
وقتی داشتم سال 45 خانۀ کوشک رو می ساختم یک کنده ای زیر خاک بود، عجیب بود؛ یک کندۀ خیلی قطور بود شاید به اندازۀ هشتاد- نود سانت، من هیچ نمی دونستم چه درختیه. اردیبهشت بود، دور این کنده یه پا جوشهایی زده بود. بعد که این برگها بزرگتر شدن فهمیدم که ارغوانه. تو تمام مدت بنایی نگذاشتم سیمان و آهک کنار این کنده بریزه. بعد که باغچه را درست کردیم دیدیم هرکدام از این پاجوشها یک تنۀ قطور شد و طبعاً از این دایرۀ کنده که بیرون رفتند میل می کردند به سمت خارج و مثل مشعل شدن. ارغوان بر خلاف درختهای دیگه است؛ ارغوان اول گل می کنه و بعد که گلاش می ریزه برگ می کنه. برگهاش هم شکل قلبه. تا پاییز برگهاشو نگه می داره بعد خزان می کنه. تو هوای متعادل و معمولی تهران، نیمۀ دوم فروردین گل می کنه و تا آخرای فروردین گل داره بعد گلها می ریزه و تمام زیر درخت یک پارچه سرخ می شه، ارغوانی میشه.

 
این درخت خیلی عجیبه؛ یه ساقۀ خیلی سختی داره مخصوصاً وقتی بارون می آد یا آب می پاشی رنگ خاکستری تنه هاش به سیاهی می زنه و آدم احساس می کنه که به رنگ فلز در می آد. معمولاً یه شیرۀ گل که از خاک راه می افته تو ساقه و از آوندها بالا می ره در سرشاخه ها تبدیل به گل میشه. اما این درخت از بس بی تابه، گاهی تو همون تنۀ قطور پایین پوستۀ سخت، یک مرتبه این پوست رو می شکافه و گل می ده. تو همین عکس رو جلد سیاه مشق توجه کنید می بینید که اغلب جاهایی که چوب گره داره، گل میزنه بیرون درحالی که باید بره بالا و سرشاخه ها گل کنه، یه نوع بی تابی داره با اینکه در ظاهر این درخت خیلی سخت به نظر می آد. خلاصه من این درختو نگه داشتم؛ در طول سالها قد کشید و بلند شد؛ مثل یک مشعل؛ حدود بیست شاخۀ قطور از تنه اصلی حدود شیش- هفت متر بالا رفتند...
بعد اون بهاری که من خونه نبودم اون شعر ارغوانو ساختم. خب ارغوان برای من سمبل همه چیز من بود؛ خونواده بود، عشق بود، آرزو بود، ایده آلها بود، هرچی حساب کنید. بله... ولش کنید.
بعدش چی؟
سایه با اینکه ادامۀ بحث برایش چندان آسان نبود ادامه داد:
هیچی، بعدش دیگه اون خونه رو فروختم؛ سال 1368 ولی ارغوان هست هنوز. من دیگه سالهاست نرفتم اونجا ولی امسال [1385] کاوه و عروسم رفتند اونجا و عکس گرفتند. دیدم تنه ها کم شده؛ شش هفت تا تنه مونده بقیه ظاهراً خشک شده یا بریدن. ظاهراً تنه های کلفت تر از تشنگی خشک شدن؛ آبشون ندادن ولی هنوز ارغوان هست.
فضای تلخی است. آنقدر سنگین و تلخ که نمی توانم به سوال هایم ادامه بدهم. سایه سیگاری می گیراند. نفس های عمیق می کشد. چند دقیقه ای ساکت می نشینیم. سایه گویا دل از ارغوانش نمی تواند بکند و ادامه می دهد:
وقتی خونه رو فروختم به اون شرکتی که خونه رو خریده بود گفتم: هر وقت قبض آب و برق اومد به من خبر بدن تا برم قبضها رو بگیرم و پرداخت کنم. چند ماه بعد از تحویل دادن خونه تلفن کردن که آقا بیاین قبضها آمده. من پا شدم رفتم. در ساختمان باز بود. خواستم وارد بشم یک کسی گفت آقا کجا؟ گفتم: می خوام برم آقای فلان را ببینم. گفت از پله ها برین بالا...گفتم: بلدم، تو دلم گفتم: خونۀ خودم بوده خودم ساختمش (کاش می توانستم حالت صدا و چهرۀ سایه را وقتی این جملۀ آخر را گفت برایتان توصیف کنم.) واقعاً آجر به آجرشو یادمه که چی کار کردم. بعد رفتم دیدم دفتر این آقا اتاق کاوه و کیوانه. خیلی احترام گذاشتن. تو اتاق که نشسته بودم موقعیتم طوری بود که در اتاق بود و بالکن بود و شاخه های درخت ارغوان. این بالکن چند تا ستون داشت. مسخره است اینکه دارم می گم و همون موقع هم می دونستم که دارم چه کار بچگانه ای می کنم! هی رو صندلی خودمو جابجا کردم تا ستون بین من و ارغوان حائل باشه.
اینجا سایه می خندد و بلافاصله می زند به گریه.
ارغوان حتماً با من دعوا می کرد... البته آدمهای خل این طور فکر می کنند دیگه...
چند پک عمیق به سیگارش می زند.
گذاشتی رفتی دیگه...
زار زار گریه می کند...دقایقی طول می کشد تا آرام شود:
یه شعری رو شروع کردم که نتونستم تمومش کنم، دیدم خیلی اذیتم می کنه...
ارغوان!
باز سلام
می خواستم بگم که:
آنکه هر روز به دیدار تو می آمد و سلام می کرد
و با خورشید سر شاخه های ترا می بوسید...
باز به گریه می افتد... با خودم فکر می کنم وقتی رابطۀ سایه با یک درخت چنین است، ارتباطات انسانی با او چه می کند؟
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
 



Saturday, 19 January 2013

شعری از غاده السمان شاعری توانا از سوریه




 

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم