Saturday, 19 January 2013

شعری از غاده السمان شاعری توانا از سوریه




 

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

Tuesday, 15 January 2013

چاه بهار با زاویۀ بستۀ دید عدسی


این عکس مربوط می شود به جنوبی ترین کنارۀ ساحلی ایران در مسیر بین چاه بهار و گواتر. در اینجا مناظر برای عکاسی فوق العاده است. ساحل شنی است و گاه نیز صخره ای با ارتفاعات متفاوت. آرش کریمی عکاس ایرانی که معروفیت جهانی دارد در مورد موضوع عکسش می گوید:
" عید سال 88 با یکی از دوستانم به این نفطه سفر کردم. ساحل شکل حلالی داشت که در میان دیواره های صخره ای محصور شده بود. تنها راه دسترسی به آن از طریق آب بود. اما از بالای صخره می شد دید کاملی به این حلال بزرگ شکل داشت. ما حدود ظهر به نقطه عکسبرداری رسیدیم. ارتفاع دیواره در اینجا حدود 50 متر بود. تصمیم گرفتیم برگردیم و دوباره هنگام عصرکه نور مناسب تر است عکاسی کنیم. بیشترین سعی ما بر این بود که صبح و عصر بدلیل زوایه دار بودن نور کار کنیم.
آرش کریمی در مورد شور و علاقۀ حرفه ای خود می گوید:
" گاه ذوق عجیبی سراسر وجودم را فرا میگیرد، بطوریکه بطور ممتد و پشت سر هم " کادر" می بینم. احساس می کنم نمی توانم همه این " کادرها" و مناظر اطرافم را ثبت کنم. انگار آنها هستند که مرا ثبت می کنند. آنها به من احاطه دارند و نه من بر آنها."
می دانیم که لنز های عکاسی بر حسب فاصلۀ کانونی آن ها مشخص میشوند. فاصلۀ کانونی و زاویۀ دید با هم نسبت عکس دارند. یعنی هرچه قدر فاصلۀ کانونی بلند تر باشد زاویۀ دید بسته تر است و هر قدر فاصلۀ کانونی کوتاه تر باشد، زاویۀ دید باز تر خواهد بود. بطوریکه لنز "نرمال" زاویۀ دید معمولی، لنز "واید" زاویۀ دید باز و لنز" تله" زاویۀ دید بسته دارد. اما اگر بخواهیم از یک موضوع، عکس بگیریم و یا به عبارت دقیقتراگر موضوع عکس برایمان از سایر جوانب آن عمده تر باشد بهتر است که در حالت بسته ترین زاویه از آن عکس برداری کنیم. کار لنز" تله" حذف فاصله است و در واقع مثل این است که بگوییم " برویم سر اصل مطلب، اصل موضوع". در لنز " تله" موضوع ارجعیت دارد وزمینه در خدمت آن است و رابطه تنگاتنگی میان موضوع و زمینه برقرار می گردد . این تکنیک عکس برداری برای عکاسی که پرشور است و برای رسیدن به اصل مطلب، اصل موضوع عجله دارد، تکنیک مناسب تری است.

عکاس آرش کریمی
آدرس وبسایت عکاس:

Monday, 14 January 2013

بند دره بیرجند

 
 
بند دره در جنوب شهر بیرجند در استان خراسان بر روی دره های رشته کوه باقران احداث شده است. در ساخت بند دره از مصالحی چون آجر، سنگ ملات آهک و ساروج استفاده شده است و در بدنۀ آن سرریزی تعبیه شد که مازاد آب بند را به مصرف کشاورزی می رساند. این بند از اهمیت تاریخی بسزایی برخوردار است و در دوران قاجاریه در سال 1294 هجری قمری ساخته شد. در دورۀ قاجار توسعۀ بیرجند بخاطر کمبود آب به کندی پیش می رفت. از نظر حکمرانان شهر، بیرجند می بایست همچنان مرکز ناحیه بشمار رود. در آن زمان به خرید لوله از هندوستان اقدام شد و اولین سازمان آبرسانی در ایران در بیرجند بوجود آمد که به بنگاه آبلولۀ بیرجند مشهور بود. تاریخ نویسان و ایرانشناسان نیز به سیاست آبیاری درآبادی های بیرجند اشاره نموده اند. بند دره تفریگاه زیبایی است که با توجه به اقلیم گرم و خشک منطقه برای مردم بیرجند و شهر های اطراف آن جاذبۀ بسیار دارد.


Sunday, 13 January 2013

مرگ قطعی است. زندگی محتمل


عکسی تأثیر می گذارد. کنجکاو می شوی. می روی به دنبال شخصیت های تصویر شده . می خواهی از چهره ها، حس ها و آغوش ها سر درآوری. این یکی از آن تصاویر بود. مرا واداشت به کند و کاو کودکانه و به سپری بی اعتنای لحظه ها. نمی دانم چه احساس گنگی مرا به سوی خود کشاند. این حس مجهول وناشناخته از کجا سرچشمه می گرفت؟ دو تن این گونه تنگ هم و در آغوش هم! آیا دو دلدارند و یا شاید خواهر و برادری؟ آیا دو دوست اند؟ دوست دوران همسایگی های دور و دیرین، در کوچه پس کوچه های غبار آلود مهر ویا یاران عصری فرسوده با خاطره های عطرآگین مهتابی؟ با غورو دقتی بر بستر وهم و پندار، پس از دقایقی جستجو به سرگذشت واندوه تصویر پی بردم. آن حس غریب، نادرست نبود. مرد جوان چند هفته پیش در حادثه ای در تهران کشته شده بود ودر تصویر خواهرش او را قبل ازآن پیش آمد نامیمون در آغوش کشیده بود. گویی آن زن جوان درآن لحظۀ فرجام باور داشت که عزیزش آهنگ سفری ناگزیر و بی انتها را در سر دارد. اندیشیدم: " مرگ قطعی است. زندگی محتمل." دوستان مرد جوان در فیس بوک صفحه ای را برایش برپا کرده و هریک شعری و یادداشتی، فیلمی و یا تصویری در سوگ و نبودش به یادگار گذاشته اند و در سخنانشان واژه های پرسوز سیاوش کسرایی و دیگران شاعران مردم جاری بود. زمانی که جوانی با خاک تیره روز هماغوش می شود و این چنین بار افسوس و درد را بر دل دوست می نشاند، نه به احتمال، بلکه قطعاً زندگی کرده است. باز زیر لب آهسته زمزمه کردم: " زندگی محتمل است" و سپس تن داده به ضرورت زمان، به سپری بی اعتنای لحظه ها ادامه دادم.
 برای احترام به بازماندگان مربوط به این عکس ذکری از نام و نشانی نشده است و بماند در نهانخانۀ دل که به مانند پوشیده های دیگر... بازگونکنیم

Tuesday, 8 January 2013

آوای دامنه


به حد دامنه نفس،
به سراشیب رنج
 افق دشوار؛
وزمیانه - راه ناهموار.
بانگی خموش به پیش.
چوپانی خسته، دشت را آواز،
مارپیچ گوسفندان دره را همساز.








 



 
 

Thursday, 3 January 2013

نفس کویر



 
از دیرباز گرمی و خشکی تابستان در یزد آزاردهنده بود. کویربا باد گیرنفس می کشید. پشت بادگیر ها به سمت باد قبله بود. بادگیر چهارسویه یزد، هوای دلپذیر را با سرعت به پایین می کشید و هوای گرم و آلوده را به بیرون می فرستاد. در چشمه های بادگیر پرندگان لانه می کردند. درمیان قفسۀ بادگیر از قرقرۀ چوبین ریسمانی می گذراندند. این ریسمان آنچنان دراز و طولانی بود که به پایین بادگیر میرسید و انتهای آن به چهار گوشۀ تختۀ مشبکی بسته می شد. این تختۀ را "چووش" نیز می نامیدند. سر طناب را به میخ دیوار تالار می زدند و روی " چووش" ، ماست و شیر و پنیر می گذاشتند و تخته را با قرقره و ریسمان به بالا و پایین می کشیدند. در دل دیوار طاقچه ای می ساختند که بدان گنجه یا " گمبیچه" می گفتند. این گنجه کار یخچال را می کرد و مواد خوراکی را از گرما حفاظت می کرد و از دسترس حیوانات خانگی دور نگه می داشت.

عکاس: علیرضا جواهر 



بازار قدیم مسگرها در تهران


مسگری صنعتی بدست فراموشی  
ایران از جهت برخورداری از معادن و ذخایر غنی مس در جهان در رده های بالایی قرار دارد. هنر مسگری از قدیمی ترین صنایع دستی ایران است و این رشتۀ صنعتی در کشور ما قدمت شش هزار ساله دارد. ظروف مسی در تهران قدیم یکی از نماد های بازار بزرگ تهران بود. اما صنعت مسگری در سال های گذشته در اثر عدم حمایت از تولیدکنندگان ظروف مسی افول کرد و حال اثری از کوره های مسگری وسر وصدای بازار مسگر ها نیست. اغلب مسگران امروزی به فروش ظروف نیکلی و تعمیر آنها می پردازند. می گویند که هنر مسگری در ایران جای خود را به صنایع دستی کم کیفیت پاکستانی و چینی داده است و تولید ظروف مسی رونق پیشین را ندارد. 


تصویری از بازار قدیم مسگرها در تهران- عکاس بهرام مولایی
 

Friday, 28 December 2012

آندره رمنف، هنر و زادگاهش

 
 

" آندره رمنف" نقاش روس از نقاشی های قدیمی قرن پانزدهم تا هفدهم  روسیه الهام گرفته و سبک آن دوران نقاشی را با هنر کنستراکتیویسم و یا ساخت گرایی روسی قرن بیستم ترکیب نموده است. اما منظورنه ترکیبی از جهت محتوی هنری بلکه تلفیقی از فرم ها و جلوه های ظاهری است. جنبش کنستراکتیویسم از نظر محتوی و فلسفه اصولی آن با رد ایده هنر برای هنر، از استفاده از هنر برای رسیدن به اهداف اجتماعی دفاع کرده و هنر را فرایند زیرساخت های اجتماعی به شمار می آورد. اما " آندره رمنف" برعکس از نظر محتوی کارش صرفاً از " الهام" برای خلق اثر هنری خود بهره میگیرد و تنها جلوه های ظاهری و بیرونی سبک ساخت گرای روسی در هنر او کاربرد داشته است. اما چرا او متأثر از نقاشی های دوران قدیم و جدید زادگاهش می باشد. او وابستۀ محیط خود است واز محیط اطراف خود اثر میگیرد. شاید بتوان این تأثیرات و وابستگی ها، این تعلقات را به زادگاهش و به آن چیز هایی که او در میانشان پرورش یافته بود، در شرح کوتاهی که او از محل تولدش می نویسد، دریافت:

" محل تولد من روی تپه بود. چشم انداز زیبایی از ارتفاعات مجاور را داشت. کانال هایی که میان رودخانه ولگا و مسکو در جریان بودند، جنگل ها و مزارع، همه یاد آورنقاشی های بروگل بودند و من از دریچه پنجرۀ خانه مان نظاره گر آن تنوع بودم که مرا احاطه کرده بود."

" آندره رمنف" از آیکون های قرون وسطایی و نماد های مذهبی، رنگ های دست سازکه با استفاده از زرده تخم مرغ ساخته شده اند و رنگ هایی که در خاک طبیعی موجود است استفاده نموده است. زن در اغلب کار های او متأثر از آداب و رسوم سده های پیشین، منزه ، پاک و روحانی و با تمام محدودیت های اجتماعی اش به نمایش در آمده است.
 
 
 

 
 
 
 
 
 

 

 

Friday, 21 December 2012

دولت آبادی در نهانخانه هر ایرانی سرگذشتی را یافت

 
 
آنچه در زندگی یک نویسندۀ بزرگ و مردمی رخ می دهد را می توان به حوادثی تشبیه کرد که در طول موجودیت یک سیارۀ پهناور بوقوع می پیوندد. مثلاً آنچه بر تاریخ زمین گذشت را می توان به زندگی پرفراز و نشیب نگارندۀ قصه های مردم مانند نمود. حوادثی نظیر آتشفشان ها، زلزله ها، سیل و گردباد های خشمگین، سنگ های پرشتاب کیهانی که با سطح زمین برخورد میکنند و زخم اجسام سخت را بر اعماق پیکر تاریک آن می نشانند. اما مردم نویسندۀ خسته و زمین فرساینده را می پویند، می کاوند و می ستایند که هر دو پوستۀ سختی دارند. زمین از لایه های پر گونه ای تشکیل شده که با مطالعۀ این لایه ها می توان ساختار آن را شناخت و آنقدر لایه لایه پیش رفت که به پوستۀ قاره ها، به منابع غنی نفت و گاز رسید و پس از آن هستۀ زمین را شکافت و به فلزات نادر و به غنایم گرانبهایش دست یافت. همچنانکه به لایه های ذهن و روح نویسنده با جوهر مردمی و وقار تابناکش می توان نزدیک شد و به درک شناخت او به قول فرزانه ای در تلالوی اشک ها و تبسم ها ناِیل گشت. محمود دولت آبادی از روستا های اطراف سبزوار، از خشکسالی تا برکت زمین خراسان، از ظلمت برف تا مستی بهار و از قصه های سادۀ علف چینی، سوار بر چهارپایان دهکده ای می آید  که مدرسه اش دو کلاس بیش نداشت. او با کودکان ده و با بازی های بومی روستایی" جنگ خروس" و "گوی بازی" بزرگ شد. گیوه های قرضی پدر و برادارن بزرگتر را به پا کشید و آرزوی اسبی را کرد که او را به کوه و بیابان های دور برد و جهانی دیگر را مقابل دیدگانش بگشاید. دولت آبادی سرانجام هم با اسب خیال خود سراسر ایران را درنوردید و به شهرها و گذر ها و کوچه پس کوچه ها سر زد و بر بام دلها نشست. اما چه دشواربود آغاز راه.
 آمیزه ایست شگفت که به نویسندگی فکر نکرد. دوچرخه ساز شد. کفاش، سلمانی. تئاتر را در محدودۀ دهات خود، در تعزیه خوانی ها، رقص های خراسانی با چوب بازی های روستایی به سینما ترجیح  داد. هرجا که نمایش بود، او هم بود. لاله زار، تئاتر پارس، هنرکدۀ آناهیتا. پایان ترم آموزش بازیگری و نمایش نویسی آغاز زندگی ادبی او شد و دیگر چه باک.  برگ به برگ، فصل به فصل، حادثه به حادثه.
رویدادها بدنبال هم،
رنج ها به نظم زمان.
هرچند وقایع مکرر،
از گذشته به حال،
در نوسان.
 نیمی از رمان هایش در نهان ماست و نیمی دیگر در هر یک از ما با هیجانات درونی ادامه می یابد تا به پایان برسد. ما متأثر از وقایع آنها، بار پیامد هایشان را تا آخرینمان به دوش می کشیم.
از آن آغاز بس دشوار،
آن سوار،
 تک تاز بیابان های دور،
محمود دولت آبادی، گذر پر مشقت ادبی خود را همدل با آدمی زاد نوشت. در لایه های پنهانی شخصیت قهرمانان قصه هایش به حیات خویش ادامه داد. پروندۀ رمان را در ایران گشود و تا نسلها بعد، پیر کار آزمود، به مانند زمین سخت و پربرکت، زادگاه و گورگاه انسان، درحیات پارسی زبانان، وفادار، استوار، مانا، بی تاریخ.



Monday, 17 December 2012

روزنه ها بر پوشش گنبدی

 Thanks from Negarestan to Mrs. Debelkova -- Travel & Landscape Photograph
 Photo: Lucie Debelkova
 
تصویر بالا ازهنرمند چک، جهانگرد و عکاس مناظر، خانم لوسی دبلهکوا- کرمان
 
 
کمبود چوب در ایران و عدم دسترسی به آن برای تولید تیر افقی که پایۀ اسکلت سقف تخت به شمار می رود، موجب شد که سقف گنبدی در ایران بویژه برای پوشش دهانه های وسیع هر چه بیشتر مورد استفاده قرار گیرد. تاریخ استفاده از سقف منحنی در ایران به 1250 سال پیش از میلاد مسیح می رسد وسقف گنبدی درزمان ساخت پوشش زیرین چغازنبیل بکار برده شده است. روزنه های روی گنبد در بازار ها و شبستان های مساجد ایران نام ها ی ویژه ای داشتند.
" قپه" و یا "جام خانه" از اصطلاحات تاریخ معماری کشور ما به سوراخ های دایره واری اطلاق می شدند که بر روی پوشش گنبدی به منظور تهویه هوا و عبور نور تعبیه شده بودند. در آغاز پاییز این جام های شیشه ای را که بر بام ها کنار هم چیده شده بودند، یک به یک در جای خود در "جوم خونه" سقف قرارمی دادند. سنگینی این جام های شیشه ای درز  روزنه ها را محکم می بست و نیازی به استفاده از ملات چسبنده نبود. در پایان فصل سرما و بارندگی هم  این جام های شیشه ای را بر می داشتند و پیش هم، بر روی بام ها قرار می دادند تا سال دیگر با سرد شدن هوا دوباره سر جایشان در"جوم خونه ها" قرار دهند. گاه از شیشه های رنگی نیزاستفاده می کردند که جنبه تزیینی و نورآرایی داشتند. اما در فصل گرما این روزنه ها باز بودند و برای تهویه هوا استفاده می شدند. در شرایطی که بادی میوزید و به سرعت به بالاترین نقطه سقف که سطح پوشش گنبد بود برخورد می کرد، فشارهوای نزدیک انحنای سقف بسرعت افت می کرد و هوای زیر سقف برای تعادل شدت فشار به سمت بالا حرکت می کرد و موجب خروج هوای کثیف و تهویه هوای داخل می شد.
 
 


Saturday, 8 December 2012

گلوله ها و آونگ ها



گلوله های کوچک با جرم ناچیز خود به انتهای نخی آویزانند و بر روی قوسی از دایره تاب می خورند. براستی چقدر حرکات آونگ وارشان به حرکت زندگی شباهت دارد. گلوله هایی که به مانند آدمها به هم وابسته و همواره در جنبش اند، همواره در جستجو! این  اجرام کوچک ازهم می گریزند و باز به هم نزدیک می شوند. گلوله هایی که به مانند آدم ها به تنهایی قادر به تغییر جهت در موجودیت مشترک خویش نیستند، ولی با هم، کارآزموده و توانا، حرکت را مقررنموده و سرعت را شدت می بخشند.هرچند هر یک ازاین گلوله ها، همچنان پر شتاب، در پی جوهر خویش است، اما هویتش بدون دیگری بی معناست. در علوم ریاضیات معادلۀ حرکت پاندولی قابل محاسبه است. اما آیا می توان به مانند جنبش این گلوله ها به اسلوب و معادلۀ حرکت زندگی پی برد؟ آیا می توان دامنۀ نوسانات  خوبی ها و بدی ها، دلگیری و دلتنگی ها را محاسبه کرد؟ می توان دوری و نزدیکی آدمها را به هم،غم ها واشک و آه شان را در یک فرمول ریخت؟ نه، نه انگار، آنقدر پیچیده است که سر از آن در نمی آوری...
 
 

موسیقی از فیلیپ گلس بنیان گزار موسیقی مینی مال، آهنگسازآمریکایی



Wednesday, 5 December 2012

مناجات - اسماعیل شاهرودی


 
ای آفریدگار
با پای شعر سوی تو می آیم این زمان
تا سر كنم ترانه خود را
از بام روزگار
در آن زمان كه گردنه حرف، باز بود
لبهای شعر من
جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه
هرگز نكرد نقش و نگار یأس
دیوار آرزوی دراز مرا سیاه

آی افریدگار
بگذار تا دوباره بكارم در
سرزمین شعر
بذر امید را
بگذار تا ز كوره برآرم
صبح سپیده را
 



ای آفریدگار
در سالهای پیش كه در رو به روی ما
دریا نشسته بود
من با سرود خویش
بسیار ساختم
زورق، برای مردم جویای آفتاب
اینك طناب دار ببافم من؟ ـ ای دریغ



ای آفریدگار
ما را ز گیر و دار نگهدار
از روی شهر، تیرگی كینه را بگیر
وقتی كه می رود
چشمی به خواب ناز
آن جشم را زآفت كابوس حفظ كن
عشاق را سلامتی جاودان ببخش
آنها چو آب چشمه گوارا و روشنند،
آنها درون جنگل انبوه شعر من
دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند

ای آفریدگار
در این زمان كه رخنه بسیار، چشم را
پر كرده است قیر
ما در درون چشم
خورشید زندگانی خود را
پنهان نموده ایم
بگذار آنكه هست پس از ما دراین دیار
داند كه بوده ایم

ای آفریدگار 
در جام ما شراب تحمل
بسیارتر بریز
ما رهرو طریقه كس جز تو نیستیم
جز عشق و زندگی
در این دل كویر
ما را كسی به جستجوی ره نخوانده است
تو خود به هرچه می گذرد، خوب آگهی

ای آفریدگار
ما را كنار آنكه عزیز است پیش مان
پیوند قلبها ی بلا دیده نام ده
وز قلب مادری
مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود
اشعار من
(این كشتزار عشق درو خورده مرا)
از دست من مگیر
مگذار دیده ای
در پیشگاه تو
از دیدگاه روشن مردم جدا شود

ای افریدگار
مگذار



 
 


 

Monday, 26 November 2012

درخت خانوادگی

 
 
درخت خانوادگی  اثر" جیوانی سولیما"، آهنگساز ایتالیایی موسیقی مینیمال را با تأ ثیرات موسیقی مدیترانه ای ترکیب نموده است. به عبارت دیگر موسیقی این آهنگساز دارای دو خصوصیت می باشد. از طرفی آثار او به سبک موسیقی مینیمال حداقل گرا است و دنباله رو اصلی است که اثر با حداقل ملزومات و مضامین مختص به آن ایجاد شود و از طرف دیگر موسیقی این آهنگساز تحت تأثیر موسیقی کشورهای کرانه ای مدیترانه است که خود از ترکیب تأثیرات سه قاره آفریقا، آسیا و اروپا بهره مند می باشد. این اثر با دو آرشه نر و ماده به مفهوم ایمایی آن بر روی ویولنسل نزدیک ترین ساز به صدای انسان نواخته می شود. درخت خانوادگی ساختۀ " جیوانی سولیما" به مانند شجرنامه ژنتیکی به کشف حقایق نسلها می پردازد. در این اثر آهنگساز به جای نمودار خانوادگی و خطوط افقی پیوند زناشویی و عمودی فرزندان، با نوایی مستمرو ضرباهنگی ثابت ادامۀ حرکت نسلها را برای شنوده  تداعی می کند. این نوا به مانند پیوستگی حرکت طبیعت نمایش دهنده مفهومی پایدار و همیشگی در آفرینش دودمان انسانی است.
 
با اجرای " جیوانی سولیما" و مونیکا لسکوار"


Tuesday, 20 November 2012

چشم دل باز کن که جان بینی

 
 




یک زن نابینا بودن در یک کشور عربی به معنی داشتن آینده ای بسیار تاریک و دلگیر و بدون دورنما ست. بدون امیدی به آنکه و یا آنچه که آید. به عبارت دیگر زندگی یک زن کور در کشوری که ستم مضاعف بیداد می کند، زندگی محدودی است که با امکانات بسیار ناچیز، وابستگی و التماس به اطرافیان سپری می شود. غالباً زنان نابینا از شانس ازدواج و تربیت فرزندان محرومند و بدور از محیط خانوادگی معمول، روزگار را به سختی در عزلت و تنهایی میگذرانند.
 انجمن " ال نور ول امل" و یا به زبان عربی"جمعية النور والأمل" در سال 1954 برای آموزش زنان نابینا در شهر قاهره تأسیس شد و در طول چند دهۀ گذشته تکنیک ویژه ای را ابداع نمود که بواسطۀ آن ابتدااعضای ارکستر نابینایان بطور فردی نت های موسیقی را به خط " بریل" می خوانند و پس از آشنایی با اثر موسیقی و به خاطر سپردن و حفظ نت های آن به تمرین جمعی می پردازند. آنها محروم از دیدن حرکات دست رهبر ارکستر، برای درک ضرب و سرعت زمانی ریتم ها به چوب میزانه او گوش فرا می دهند. هرچند که نوازندگان ارکستر های عادی نه تنها به چوب باتون رهبر وابسته اند، بلکه برای پی بردن به تفاوت ها، نکات دقیق و ظریف اثر موسیقی نیاز به رویت حرکات دست، بویژه دست چپ رهبر و حتی حرکات بدن و سر و حالات او نیز دارند.
از چندین سال پیش برای اولین بار در کشور های اروپایی نرم افزاری ایجاد شد که قادر بود نت های موسیقی را به سرعت به خط " بریل" تبدیل کند. در حال حاظر بسیاری از پارتیتورهای موسیقی به این خط برگردانده شده است. در ایران نیز گام های مشابه و اقدامات اولیه ای در زمینۀ آموزش موسیقی به نابینایان برداشته شد. زمانی که جبار باغچه بان " خط بریل" را برای نابینایان ایرانی تدوین نمود چه کسی پیش بینی می کرد که با این خط بتوان به نابینایان آموزش موسیقی داد؟ برای اولین بار به همت سعید شریفی خط گیتار به زبان " بریل" در کتابی تدوین و منتشر شد که حاصل تلاش بیست سالۀ مؤلف کتاب در این زمینه می باشد.
 ارکستر " ال نور ول امل" در چند سال گذشته دربسیاری از کشور های جهان در کنسرت های متعدد ی به اجرای آثار موسیقی کلاسیک و معاصر شرقی پرداخت. در طول این سفرها افرادی در کشور های دعوت کننده اروپایی برای هدایت وانجام امور روزانه نوازندگان نابینا داوطلب می گردند و به کمک برگزاری این جشن پرشکوه نگاه می شتابند.


 
 


Monday, 12 November 2012

نمود فتوشاپی از زن تارزن قاجار

 
 
میدانیم که نوازندگان تاردر زمان قاجار همه مرد بودند وزنان به سبب محدودیت های دوران خود و تشکیل خانواده ازهرگونه فعالیت هنری محروم میشدند. با این وجود عده ای از دختران  دورۀ قاجاریه، غالباً از خانواده های مرفه، توانستند ساز تار را بیاموزند. می گویند دو تن از زنان دربار فتحعلی شاه قاجار با نام های زهره و مینا از اولین زنان بداهه نواز تار در ایران محسوب می شدند واستاد مينا شاگرد سهراب ارمني اصفهاني و استاد زهره شاگرد رستم يهودي شيرازي بودند. اما این بانوی زیبای قاجاری در تصویر کیست؟ این عکس نمایانگر زنی است که نامش در جایی ثبت نشده است است. ابروانش کمانی و نگاهش جادویی است. سیاهی روسری حریر، سفیدی الیاف لطیف و گرانبهای روی صندوقچه و شفافیت ظروف بلورین از جلوه های ویژۀ تصویر است.  این عکس به گفته بسیاری ازدست اندرکاران عکاسی غیر مستند و فتوشاپی است وپایه و اساس واقعی ندارد. فتوشاپ و یا هر برنامه نرم افزار دیگر تصاویر قدیمی را آنطور که باب پسند بینندۀ امروزی است باژگونه نموده و با دستکاری کردن صحنه ها جلوۀ جدیدی به سرگذشت انسان و وقایع تاریخی می دهد. ضعف این نوع تصاویردر فقدان شرح  چگونگی پیدایش آنها است، هرچند که تداعی گر واقعیات گذشته باشند.
 


Saturday, 3 November 2012

مکتب اصفهان و سلیقۀ فرنگی

 
نقاشی دیواری - طبقۀ سوم تالار اصلی عمارت عالی قاپو
 
تاثیرات نقاشی غربی بر هنر نقاشی دیواری دوران صفویۀ کاملاً مشهود است. در واقع هنر نقاشی دوران صفوی تلفیقی از هنر نگارگری مکتب اصفهان با هنر اروپایی رایج آن دوران بود که از اروپائیانی که به دربار ایران رفت و آمد داشتند متاثر شده بود. از نکات جالب در هنر نقاشی دوران صفوی حضور نقاشان ارمنی جلفا بود چنانکه هنرمندان مسلمان با هنرمندان ارمنی رفت وآمد داشتند. آثاری نیز از غرب به دربار پیشکش می شدند که بتدریج  سلیقۀ عمومی دربار و شخص شاه را تغییر میدادند و هنرمندان ایرانی را به سمت و سوی نگار های ساده تر سبک اورپایی سوق میدادند.غربی ها نیز از هنر ایرانی تأثیر میگرفتند و با حذف پرسپکتیو و افزودن تزیینات و جزییات بیشتر به طرح هایشان به هنر ایرانی نزدیک می شدند. این نقاشی دیواری متعلق به طبقۀ سوم تالار اصلی عمارت عالی قاپواست و شاخص تبادل فرهنگی آن دوران میان ایران و اروپاست. 
 


Friday, 2 November 2012

داستان پرندۀ آتش

 
بالۀ پرندۀ آتش ساختۀ استراوینسکی اثر مدرن و نو آوری در موسیقی معاصر است. هرچند که از داستانی بسیار ساده، یکی از افسانه های قدیمی روس اقتباس شده است. داستان باله، حکایت از شبی دارد که در آن شاهزاده " ایوان تزارویچ" پرنده ای را به اسارت خویش در می آورد. پرنده بالهایی طلایی و چشمانی به درخشندگی الماس دارد. قلب شاهزاده از زاری و فروتنی پرنده بدرد آمده و سرانجام او را رها می کند. پرنده نیز در ازای آزادی خود، پری زرین از جانش را به او هدیه می کند. شاهزاده در سیاهی شب به راه خود ادامه می دهد اما پس از چندی راه خود را گم کرده (نوای ابهام آلود سازهای زهی)  و پایش به قلمرو و کاخ موجودی دیوآسا کشیده می شود. دیو نیمه ای از انسان و نیمۀ دیگری به شکل مار دارد. ایوان جوان در کاخ به دخترکانی بر می خورد که به اسارت دیو در آمده اند و در کنار درخت نقره فامی از شاهزاده می خواهند که شتاب کند و تا دیو سرنرسیده از کاخ خارج شود. اما دیو شاهزاده را می بیند و همراه با شیاطین خود (نوای باشکوه سازهای بادی) به رقص در می آید و با شاهزاده درگیر می شود. ایوان جوان پرزرین پرندۀ آتشین را بکار می برد و دیو را به کنار می زند. پرندۀ آتشین که حضورش با نوای رنگ آمیزی همراه است به یاری شاهزاده می شتابد و سرانجام نغمۀ پایان حیات دیو نواخته می شود و دخترکان اسیر از خواب برخاسته، به شادی و پایکوبی می پردازند. باله با نوای جشن وسرور به پایان می رسد.
 
 
ایگور استراوینسکی موسیقیدان معاصر و آهنگساز قرن بیستم است.او که از شاگردان ریمسکی کرساکف بود و ابتدا ازمکتب رمانتیک پیروی میکرد. اما در سالهای اوج فعالیتش به سبک کرساکف پشت کرد و شیوۀ نوینی را در ارکستراسیون ایجاد نمود. او در استقرار پایه های موسیقی مدرن تلاش بسیار کرد. از تکنیک های معروف بالۀ پرندۀ آتشین سیستم سنکوپ و ضد ضرب بود که بعد ها در موسیقی، فن جدیدی را در نت نویسی و آهنگسازی ابداع کرد.
 
 


Thursday, 1 November 2012

کولی ها به بهشت می روند


موسیقی فولکلور کولیان با طبیعت وحشی وبی هراس آنان هماهنگی دارد. آنچه در زندگی کولیان سراسر گیتی مشترک است، رقص وآوازشان توأم با نوعی رامشگری، خوش گذرانی و خوشدلی است که با سرشتی عریان وبی قید و بند در میان این بازماندگان مهاجرکوچ نشین رواج دارد. هر چه رفتار وآداب کولی وارشان، آنان  را از شهرنشینان دور و غریب می کند، موسیقی فولکلور کولیان، تا قلب و روح مردم نفوذ کرده و میان کولی و شهروند نوعی همگرایی و برابری انسانی برقرار می کند.

فیلم ملکۀ کولی ها از نظر صحنه آرایی، نوع لباس ها، شیوۀ آرایش و گریم بازیگران بی نظیر است. رنگهای بکار رفته در فیلم، زاویه بندی و آرایش صحنه منحصر بفرد و گیراست. بویژه  موسیقی  فیلم شاهکاری در موسیقی فولکلور مولداویایی است.  این فیلم که بر اساس داستانهای اولیۀ ماکسیم گورکی ساخته شده است، در سال 1976، موفق به کسب جایزۀ بزرگ جشنوارۀ فیلم " سن سباستین" شد. داستان فیلم، دوران امپراطوری اتریش و مجارستان را در اوایل قرن بیستم به تصویر میکشد و قصۀ عشق اسب دزد جوان"زوبار" و دختر سرکش کولی " رادار" را به نمایش در می آورد... داستان با تراژدی مرگ این دو دلداده به پایان میرسد.
این فیلم در کشورهای مختلف  با نام های متفاوتی معروف شد: عنوان هایی نظیر: ملکۀ کولی ها، کولی ها در آسمان و کولی ها به بهشت می روند. این فیلم پرفروش ترین فیلم روسی در اتحاد شوروی بود.