Sunday, 28 October 2012

لذت بخش ترین بوسه- نوشته از میترا مفیدی

 

توی میل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خُرد نگاه می کردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جور کنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفا می دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.

به نقل از صفحه "یادداشت های بی تاریخ" دکتر صدرالدین الهی در کیهان لندن



Friday, 19 October 2012

بلاغت كلام در قرن سوم هجری

 
معجزه زبان پارسی، درشعری که در قرن سوم هجری سروده شده است:

مهتری گر به کام شیر در است
شو خطر کن ز کام شیر بجوی
 یا بزرگی و عز و نعمت و جاه
یا چو مردانت، مرگ رویاروی
 
 شعری از حنظله بادغیسی از نخستین شاعران و گویندگان زبان پارسی 
 به روایت از کتاب چهار مقاله اثر نظامی عروضی سمرقندی
 

ناحیه ء بادغیس در کشور افغانستان

ساغرو صراحی آکوستیکی

 
 
 

نام عالی قاپو از دو کلمۀ عالی و قاپو که در کنار هم معنای " سر در بلند" را می دهند، تشکیل شده است. در تالار های قسمت جلوی بنا، مجاور به میدان نقش جهان اصفهان، نمایش های باشکوه دوران صفوی از مراسم چوگان تا سان قشون، چراغانی ها و نمایش پهلوانان قابل رویت بودند. اما تنها جشن و سرور میدان نقش جهان، ساکنان اشرافی کاخ عالی قاپو را سرگرم نمی کرد. بنای عالی قاپو نیاز به ساخت تالار هایی داشت که از هیاهوی شهر و میدان منفک بودند. علاوه بر این فلسفۀ ساخت این بنا، بر مبنای ایجاد آن " درگاه بلند" که از نامش بر می آمد، شکل گرفته بود و اضافه نمودن طبقات جدیدتر طرح بنا را تکمیل می کرد.
در مراحل بعدی ساخت تاریخی عالی قاپو، طبقۀ ششم بصورت حجم برج شکلی به بنا اضافه شد و آن را به تالار موسیقی اختصاص دادند. این تالار بر مبنای شناخت نسبی علوم در دوران صفوی از فیزیک صوت ساخته شد. محفظه های میان تهی به شکل ساغر و جام شراب در دیواره ها و سقف تالار ایجاد شدند. هر فضای تو خالی که در دل مقرنس ها تعبیه شده بود دارای حجم متفاوتی بود و طنین صوتی در هر یک از آنان فرکانس متفاوتی پیدا می کرد و این خود صدایی پر حجم را تولید می نمود. می گویند زمانی که نوازندۀ تکنوازی در این تالار اقدام به نواختن می کرد، طنین صوتی تک ساز او، چنان در فضای تالار منعکس می شد که گویی گروهی با او هم نوازی می کردند.
گچبری های تو خالی و مشبک به شکل ساز، وظیفۀ تنظیم و پخش صدا را بعهده داشتند و در واقع این اشکال مجوف و میان تهی از ویژگی های آکوستیکی برخوردار بودند. به همین دلیل این تالار را اتاق صوت نیز می نامیدند که به نوعی همان کار استودیو های ضبط کنونی را انجام می داد. گچبری های آکوستیکی همان نقشی را ایفا می کردند که امروزه لایه های عایق صدا که از بافت های متخلخل و اسفنجی برخوردارند، انجام می دهند. این تکنیک مرسوم به لانه زنبوری، شیوۀ سنتی و تجربی معماران ایرانی برای حل مشکلات صوتی بود. تالار صوت با نقش های نفیس گچبری، بهره گیری از اشکال کنگره دار، قرنیز های ظریف و پیش آمدگی های باریک در دیواره ها و سقف، برجسته ترین قسمت کاخ عالی قاپو محسوب می شود.
 
 

 
 
 

Sunday, 14 October 2012

مدخل

 

 
طبیعتی سرد ودور
  خشک و تنها
 در معصومیت یک نگاه
 به سفیدی افق
 به سیاهی شاخه ها
 به تنگی مدخل 
 

عکاس :كسري بهفروز
دانشجو رشته معماري دانشگاه تبريز

Monday, 1 October 2012

نازنین آقاخانی




نازنین آقاخانی 30 ساله است. ایرانی الاصل، متولد وین پایتخت اتریش که به گفتۀ خودش اگر زادۀ آنجا باشی چاره ای جز موسیقی کلاسیک نداری. او پیانیست، رهبر ارکستر و شاگرد" توماس کریستیان داوید"  استاد برجستۀ موسیقی و آهنگسازبزرگ اتریشی است.
موسیقی از نظر او نوای طبیعت است. صدای زمین و آسمان است. از طبیعت برای حرفه اش مایه میگیرد و با چشمان ماه و خورشید به موسیقی می نگرد.
ادامۀ حرفۀ نوازندگی در کنار کار رهبری ارکستر در مراحل پیشرفتۀ تخصصی امری است غیر ممکن. نوازندگی پیانو یا رهبری ارکستر؟ سرانجام باید یکی را برگزید، اما کدامیک؟! زمانیکه نازنین تخصص رهبری ارکستر را بر نوازندگی ترجیح داد، در کنارسازش اشک ریخت و با پیانوی خود حرف زد و گفت:" مرا ببخش، میدانم برایمان سرانجام راهی نو پیدا خواهد شد".

به توصیۀ لوریس چکناواریان نازنین آقاخانی  برای رهبری ارکستر سمفونیک تهران به ایران دعوت می شود. او در سال 1390 عازم ایران می گردد. در اینجا بیوگرافی بانوی جوان هنرمند ابعاد تازه ای به خود میگیرد که با فرهنگ و تاریخ ایران زمین گره خورده است. جایگاه زن در فرهنگ ما از ضعیفۀ حقیر، موجود کمتر و سرگرمی جنس مخالف تا جای و مقام بانوی ایرانی فرسنگها فاصله دارد و حاکی از درد غبارآلود قرون و زخمی کهن است. زن در تاریخ ایران قربانی قانون گریزی و نابرابری اجتماعی است و بی جهت نیست که نام اولین زنان در تخصص های گوناگون، زرین فام، در سلسلۀ حوادث و وقایع تاریخ ما ثبت گردیده است. از"قرة العین" نخستین زنی که حجاب را برداشت، "صدیقه دولت" اولین زن روزنامه نگار که مجلۀ " زبان زنان" را منتشر کرد، تا "عفت تجاری" و "انوشۀ انصاری" اولین زنان خلبان و فضانورد ایرانی، نام دیگری به زنجیرۀ بانوان ماندگار افزوده می شود. نازنین آقا خانی اولین زن رهبر ارکستر در ایران می گردد. رسالت او در چنین جایگاهی در شرایطی تحقق یافته است که محدودیت های زنان هنرمند ایرانی، آنان را از ارائه و اشاعۀ هنر خود محروم ساخته و این رسالت های نوین و نقش آفرینی ها تازه اول کار زن ایرانی است. تازه آغاز راه اوست و شاید هم پیش آغاز...     


         



نازنین آقا خانی اولین زن رهبر ارکستر در ایران در حال رهبری ارکستر سمفونیک تهران



 
 
 
 
 
 
 
 

Friday, 28 September 2012

رسیدن؛ همه چیز را خراب میکند عزیز- رضا کاظمی

 
 
دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه.

تو آن‌سوویِ روود بروی، من این‌سوو. موازی و هم‌راه، و شانه داده به شانه‌ی روود.

و روودخانه، هرچه برود به هیچ پلی نرسد. و به هیچ دریایی نریزد. به هیچ دشتی.

دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری، خروشان، روو به‌راه.
که فقط برود، و ما دو سوویِ آن، چشم دوخته به‌هم، هم‌راش برویم. و هیچ‌کجای روود به هم نرسیم.
رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!
*
دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.
دراز بکشم روویِ زمین. به‌روو. سرم را بگردانم به چپ. چانه‌اَم را به راست، و گوشم را بچسبانم به خاک. و صدایی بشنوم شبیه صدای قطار. تلق. تلق. تلق. که بخواهد بیاید توویِ ایستگاهی نزدیکای من، مسافری پیاده کند. مسافری که نمی‌خواهم. رسیدنی که دوست ندارم. انتظاری که نمی‌کشم.
دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.
بنشینم روویِ زمین، مُشتی خاک بردارم بیاورم بالا مقابل چشم‌هام، و تا بخواهم بازش کنم ریخته باشند از درزها و لابه‌لای انگشت‌هام. و من مثل کودکی بشوم که برقِ شادی بیاید بریزد توویِ چشم‌هاش. و دوباره مشتی خاکِ نرم... و دوباره... دوباره...
دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای؛ نه مسافری که قطار بیاورد، پیاده کند، برساند.
رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!
*
دلم آسمان می‌خواهد؛ آبی. گسترده. بی‌انتها.

و پرنده‌ای نوپَر، که من باشمْ کنار پنجره‌ای نشسته منتظرِ تلنگری برای آغاز. و کنار پنجره‌ی روو به ‌روو، تو باشی: پرنده‌ای نوپَر، آماده‌‌ی پرواز. و آسمانْ پیش روویِ‌مان باشد. در قاب چشم‌های‌مان.
دلم آسمان می‌خواهد؛ آبی. گسترده. بی‌انتها.
تلنگری برایم کافی‌ست. تلنگری برایت کافی‌ست. و آسمان، که چه‌قدر جا برای پرواز دارد. من این‌سووی آسمان بپرم به‌هوای آن‌سووی آسمان که تو باشی. و اما، هیچ‌گاه بال‌های‌مان به هم نَساید. نرسد. تنها، دورادور هوای هم را داشته باشیم. جای پرواز برای همه هست، و آسمان هم که بخشنده. اما بگذار تنها بپریم. تو آن‌سوویِ آسمان، من این‌سوو. و نخواه کنارِ هم، بال در بالِ هم پرواز کنیم. نخواه وقتِ خسته‌گی‌ها، افتادن‌ها، سررفته‌گی‌هامان، به‌سووی هم بیاییم، به هم برسیم؛ زیرِ بالِ هم را بگیریم. بگذار تنها پریدن را تا انتهای بی‌انتهای آسمان تجربه کنیم.
رسیدن؛ همه چیز را خراب می‌کند عزیز!
*
دلم آسمان می‌خواهد. آبی. گسترده. بی‌انتها.
دلم خاک می‌خواهد؛ نَرم. رَوَنده. ماسه‌ای.
دلم روودخانه می‌خواهد؛ جاری. خروشان. روو به‌راه




 
شعر و دکلمه: رضا کاظمی
 


Wednesday, 26 September 2012

دستهامان نرسيده ست به هم



تصویر بالا مجسمه ای است در پارک صلح شهر ناکازاکی، هدیۀ مردم ترکیه به خلق ژاپن

 که نمادی است از صلح و هماهنگی نژاد بشر: نماد زن و مردی دست در دست به هم.

 
 
 



Saturday, 22 September 2012

برج لانه ها

 

 
برج لانه ها طرحی عجیب است که توسط یک دفتر معماری سوئدی به نام " کامینسکی" در فستیوال زمستانی ساختمان های تجربی در سال 2011 شرکت کرد و در همان سال برندۀ جایزۀ این مسابقه شد. این پروژه سمبل قدرت اقتصادی نبود. بلکه نشانی بود از هماهنگی و نزدیکی بشر با طبیعت و نمادی بود از همزیستی انسان با حیوان. به موجب طرح ارائه شده، آسمان خراش پرندگانی را پناه می دهد که از مناطق زیست طبیعی خود بدلیل رشد و توسعۀ اقتصادی رانده شده اند. مقصود از این طرح نوعی جبران خرابی های ناشی از رشد عمودی مناطق مسکونی است که به صورت برج و آسمان خراش نمود می کنند تا شاید جای آنان را به انباشت عمودی طبیعت و آسمان خراش سبز اختصاص دهد.
این ساختمان بلند برای سکونت انسان ها و پرندگان طراحی شده است. طبقاتی صرفاً به پرندگان تعلق دارند. طبیعتاً شرایط فنی چنین همزیستی ای میان انسان و پرنده بسیار پیچیده و غیر عملی به نظر می رسد و به راه حل های نوین تکنیکی نیاز مبرم دارد. چنین پروژۀ عمرانی در نگاه نخست رویایی و دور از ذهن می ماند که با واقعیت صد ها فرسنگ فاصله دارد. اما چه کسی می تواند انسان را از رویا باز دارد؟ چه کسی خلاقیت را در طراحی ممنوع اعلام کرده است و چه کسی می تواند تضمین کند که طرح قادر به حل مشکلات فنی و اجرایی خود نخواهد شد؟ 
 


Monday, 17 September 2012

کریم ساعی


مجسمۀ کریم ساعی در پارک ساعی تهران- عکاس رامین شرکا

قوانین جنگلداری و پارک سازی به سال 1297 هجری خورشیدی برمیگردند. ابتدا دولت، جنگل ها و محیط سبز متعلق به ارباب ها و فئودال ها را از جنگل های دولتی تفکیک کرد. قوانین مربوط به شرط صدورقطع درختان، ممنوعیت تفکیک جنگل ها به اراضی زراعی و سرانجام نهال کاری حدود سالهای 1300 شکل گرفت. در آن سال ها پارکی وجود نداشت. اما باغ های سنتی ایرانی با تناسب مراتب فضایی، فضای سبز شهر ها را تشکیل میدادند. این باغ ها با استفاده از خطوط راست و اشکال مربع و مستطیل، دیدی مستقیم و طولانی داشتند. هر جا آب و قنات بود، امید  بود و هرجا  نهر و آبراهی بود باغ هم بود. کاربرد جوی، حوض، استخر و فواره از مشخصات باغ ایرانی بود. ایرانیان از گل سرخ بیشتر از سایر گونه ها استفاده می کردند. بوته ها و شاخسارهای گل سرخ را در میان کرتها ودرختان سایه افکن را در حواشی و  و گذرگاه های اصلی می کاشتند.
اما کم کم معماری مناظر و محوطه سازی در فضای شهری گسترش یافت. طراحی پارک ها با استفاده از شیب، ارتفاع سازی و تراس بندی، لایه های فضایی مجاور شکل گرفت. ساختارهای جدیدی در باغ آرایی  به مانند آلاچیق، داربست و سایه بان در پارک ها پدید شدند. صخره های زیبا و کف سازی با لاشه سنگ های رنگین و آبنما های دیواره ای جلوه ای مدرن به مناظر پارک ها دادند. پل های چوبین و فلزی به طرح ها افزوده شدند. پارک ساز های ایرانی از گیاهان مقاوم و چمن ضد خشک و سیستم های خاموش کنندۀ خودکار آبپاش استفاده نمودند. نورپردازی محوطه ها و مسیرها، خود فنی جدید در معماری مناظر شد. خلق سیستم سیرکولاسیون، عبور رهگذران را در مسیر پارک ها هدایت کرد. اما چه کسی بنیان گذار  علوم نوین فضای سبز در ایران بود؟ چه کسی اصول باغ سازی و جنگلداری را در کشورمان پایه گذاری کرد؟
کریم ساعی پدر علوم منابع طبیعی ایران است. جا دارد از او یاد کنیم و از آنچه اواز خود به جای گذارد تقدیر نماییم. پدر کریم ساعی از تجار بنام در سال های 1300 هجری شمسی بود و در زمان کودکی او راهی دیار ترکستان شد. اما هرگز از این سفر باز نگشت. کریم با رنج از دست دادن پدر، تحصیلات خود را در ایران به پایان رسانید و سپس راهی فرانسه شد و رشتۀ تحصیلی اش را دردانشگاه مونپیلیه ادامه داد.  کریم ساعی پس از تحصیل در فرانسه  برای کسب مدارک بالاتر تحصیلی عازم آمریکا شد و به دانشگاه برکلی کالیفرنیا راه یافت. اوپس از بازگشت به کشورش در مورد جنگل داری و علوم فضای سبز کتب و مقالات بسیاری نوشت و عناوین و اصطلاحاتی که زاییدۀ فکر و قلم اوست در علوم طبیعی ایران باب کرد. استاد ساعی سرمایه گذاری در جنگل سازی و ایجاد فضای سبزرا در سیستم دولتی ایران مطرح نمود و به ایجاد رشتۀ تحصیلی جنگل در دانشکدۀ کشاورزی پرداخت. او همواره مردم را به کشت درخت سرو و کاج و چنار تشویق میکرد. در محیط خشک وبی آب تهران کمربند سبزی کشید و جنگلی به وجود آورد که هر روز با ساخت بی رویۀ ساختمان ها و عدم رعایت  اصول شهر سازی مورد هجوم قرار گرفت و دوام نیافت. تنها باقی مانده ای از آن پروزۀ قدیمی فضای سبز باقی مانده است که همان درختان چنار ولی عصر و پارک ساعی تهران است. مرگ او نابهنگام بود. کریم ساعی در یک حادثۀ جانگداز هوایی جان خود را از دست داد و پیکرش در میان درختانی که خود در دانشکدۀ منابع طبیعی تهران کاشته بود، به خاک سپرده شد.







 پارک ساعی تهران- عکاس رامین شرکا



استاد کریم ساعی
 

 

Friday, 7 September 2012

قمر روحت شاد

  
کوک گرامافون می چرخد. صفحۀ چرخان شتاب می گیرد. سوزن، صفحه را می شکافد. صدایی خش خش کنان بلند می شود و بعد نوای زنگ داری به گوش میرسد. قمر با تحریر های رنگین، صدایی مواج و پردامنه، کلام قدیمی و موزونی را آواز می دهد:
 
مرغ سحر            ناله سرکن
 
زمانی که قمر این ترانه را خواند، بدون حجاب بر روی صحنه رفت و این نخستین کنسرت زن در تاریخ موسیقی ایران بود که بی حجاب و نقاب اجراشد. در طول زمان اجرای کنسرت میان باران تشویق و تحسین، نگاه های ملامت باری نیز بر این بانوی متجدد و هنرمند دوخته شده بودند. قمر این دیدگان ناراضی و شماتت بار را در سراسر طول کنسرت تاب آورد. تنها استقبال بینظیر و کف زدن های ممتد حضار به او دلگرمی می داد تا صدایش را به وسعت اندوه دردمندان زمانه بسط دهد و گلزار های تشنه را سیراب کند.
 
جور مالک، ظلم ارباب، زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می‌ناب، جام ما پر ز خون جگر شد
 
قمر پس از اجرای کنسرت می بایست از میان جمعیت بگذرد و از محوطۀ سالن کنسرت خارج گردد. هم از بدرقۀ جمعیت مشتاق مبهوت بود و هم شلاق نگاه های پرکینه و ملامت جو را بر لطافت حریر جامه اش حس می کرد. بیم داشت که به او حمله کنند. گذشتن از میان انبوه مردم طولانی می نمود. اما او خود را بالاخره به درب خروجی رساند. دریافت که گذشت و بخیرهم گذشت. نفس راحتی کشید. فردای آنروز قمر را به نظمیه فرا خواندند و از او تعهد گرفتند که دیگر بی حجاب نخواند. قمر در بارۀ کنسرت آنشب می گوید: "بعد از اجرای کنسرت مرا به کلانتری احضار نمودند و تعهد گرفتند که دیگر بی حجاب نخوانم . مشوقانم را که فکر می کردند بعد از اجرای کنسرت سلامت به خانه ام نمی رسم در نگرانی بسیار گذاشتند. اما من برخلاف تعهدی که سپرده بودم. باز هم به صحنه رفتم و باز هم بی حجاب آواز خواندم."
قمر زنی پیشرو و روشنفکر بود. در کودکی از مکتبدارو آموزش آمیرزا سرپیچی کرد. اوبه پیوند نامیمون زناشویی اش که در سنین نوجوانی به او تحمیل شده بود، پایان داد وآن را پس از یک ماه از هم گسست. راه و رسم معاش، رزق و رفاه را به بازی گرفت. اندیشۀ پس انداز و اندوختۀ پیری نکرد. دستانش نوازشگر یتیمان شد. سرمایه اش را برای بینوایان و اندک مالان قسمت گرفت. آنچه داشت، داد و بخشید و رفت. قمر همیشه می گفت: " وقتی رفتم، چشمان خود را ببندید و مرا دعا کنید و بگویید: قمر روحت شاد."
 
آتشی در سینه دارم جاودانی                  عمر من مرگیست نامش زندگانی
نوشته روی سنگ قبر قمرالملوک وزیری در گورستان ظهیرالدوله 




  

Wednesday, 5 September 2012

فرشی از موزاییک سنگریزه


  
کف سازی با طرح فرش ایرانی
تکنیک: موزاییک سنگریزه
طراح: جف بیل، طراح آمریکایی، معماری مناظر
 



در مراکز شهرها ویا باغ های خصوصی، ازتکنیک جدیدی برای فرش کردن زمین درمحوطه سازی در فضا های باز استفاده می شود. این شیوۀ کف سازی شامل چیدن سنگریزه های تزیینی است، از سنگ های رودخانه تا ریگ سنگ های مرمرین مورد استفاده طرح قرارگرفته و اشکال هندسی پیچیده ای را به مانند یک پازل بزرگ شکل میدهند. این سنگفرش سازی، الگو های انتزایی و تصاویر طبیعی را دربرمیگیرد.
  

 
 




 


Tuesday, 4 September 2012

اسب، زن و جنگل

 




نقاشی رنه ماگریت یک توهم پیچیده از یک واقعیت است. لایه های دور و نزدیک ازاشیاء و عناصر و بروز آنان در سطح و عمق تصویر،  جلوۀ کار نقاش است. اسب و زن با بافت ساده و صریح خود نزدیک به زاویۀ دید بیننده هستند. جنگل با بافت پیچیده، جزئیات و شاخ و برگ آن، دورتر و در پیش زمینۀ  تصویرقرار دارد. رنگ های گرم به مانند رنگ قهوه ای اسب نمایش دهندۀ لایه های نزدیک ترو رنگ های سرد به مانند رنگ سبزو آبی جنگل به لایه های عمیق ترو دورتر متعلق می باشند. در اینجا ماگریت بدوت استفاده از شیوۀ پرسپکتیو، قادر به ایجاد فضای سه بعدی و حجم سازی گردیده است.  رنه ماگریت به ضعف سیستم بینایی انسان کاملاً واقف است و مسئولیت ادراک واقعیت را نه به دید بصری او، بلکه به ضمیر آگاه انسانی محول می سازد. او نشان می دهد که علارغم بریده های عمودی در تصویرو جایگزین نمودن آن با اشیاء دیگر موجود در آن، کوچکترین تردیدی در پذیرش واقعیت،  در بیننده ایجاد نمی شود. واقعیت همان است که هست: واقعیت سادۀ زنی است که درمیان تنه های کوچک و بزرگ درختان جنگلی سوار بر اسب میباشد.

بدینگونه ماگریت در اثبات نظریات خودموفق میگردد: "برای شناخت، تنها نیازمند چشمان خود نیستیم."

رنه ما گریت نقاش سورئالیست بلژیکی واقعیت و رویا را در آثارش به هم می آمیزد و واقعیتی برتر از واقعیت را می آفریند. این نوع فراواقعه گرایی نمایش دهندۀ بخشی از تصورات انسان است که خود ناشی ازبرداشت آگاهانه ای است که او از جهان پیرامون خود کسب نموده است.

Saturday, 1 September 2012

بداهۀ خودسرانۀ راندگان بهشت

 
 

 استاد احمد وکیلی پس از آشنایی با هانیبال الخاص تأثیراتی فراوانی در زمینۀ طراحی فیگوراتیو از این نقاش بزرگ گرفت. الخاص در پی راه اندازی و رواج این تکنیک و از پیشگامان سبک فیگوراتیو بود.
از آنجا که احمد وکیلی علاوه بر رشتۀ نقاشی، در رشتۀ طراحی صنعتی نیز تحصیل نموده بود، از دید هنری- فنی وسیعی در استفاده از تکنیک های متعدد و متنوع طراحی برخوردار بود. احمدی طرفدار بکارگیری تکنیک "میکس" بود که از بازدهی چند تکنیک، همزمان و در کنار هم بهره می گرفت. او فعالیت هایی در زمینۀ کالکوگرافی و چاپ گود بر روی سطح فلزات انجام داد و به نوعی می توان بخشی از فضای کار او را متالوژیک دانست.
استاد احمدی درحیطۀ طراحی و چاپ دستی از فضا های از پیش تعیین نشده و بافت های اتفاقی که خارج از ارادۀ هنرمند بروز می کنند، بهره می گرفت. این عناصر هرچند در ابتدا بطور ناخواسته شکل گرفته اند، در هنگام پیدایش، بواسطۀ گیرایی و جذابیت خود در طراحی، نقش خود را سربارانه تحمیل کرده و در واقع احساس و ادراک هنرمند را به بازی می گیرند.  اما زمانی که شعورهنری و در واقع هشیاری هنرمند، از پیچیدگی فزایندۀ ضمیر ناخودآگاه و آگاه  در خلاقیت اثر استفاده کند، بداهۀ خودسرانه با حضور عناصر غریب و غیره منتظرۀ خود به یاری هنرمند می شتابد و به واقعیت اثر افزوده می گردد.
احمد وکیلی نقاش آشنای رانده شده گان از بهشت (برگرفته از عنوان یکی از نمایشگاه های انفرادی هنرمند) طراحی را مقولۀ مهم هستی می شمارد که در هنر های تجسمی به نقطۀ اوج خود می رسد.

به طراحــی چو فـــکر آغاز کردی
 هزاران طرح زیــبا ساز کردی
به سنگ ار صورت مرغی کشیدی
 سبک سنگ گران از جا پریدی

جامی-  هفت اورنگ


 
 
 
 
 
 
 
 


                              
 
                                                                     
                                          
 
 
 
 
 
 


Friday, 3 August 2012

ازنارسیسوس تا نارسیسم

 
 

تصویر: نقاشی " اکو" و "نارسیس"
اثر جان "ویلیام واتر هاوس"، نقاش نئو کلاسیک
گالری هنری والتر- انگلستان

قدمت: سال 1903 میلادی

 
"اووید" شاعر رومی سرایندۀ اشعاری بود که در سال 8 میلادی در وصف افسانه های اساطیر یونانی سروده شدند. در این اشعار جهان آدمیان و خدایان یونانی دستخوش تحولات و نوعی "متامورفیوس" و یا دگردیسی بود. این افسانه ها که اغلب طبیعتی عاشقانه داشتند، انعکاسی بودند از آنچه میان انسان ها در زمین رخ می داد و در اذهان و فرهنگ ادبی آنان بازتاب می یافت وسرانجام به خدایان و وقایع آسمانی نسبت داده میشد.
در یکی از اشعار" اووید" به داستان " نارسیسوس" و "اکو" پرداخته شده است. در این سروده آمده است که یکی از الهه های کوچک طبیعت از خدای رودخانه ها باردار شد و فرزندی به نام" نارسیسوس" را بدنیا آورد. به والدین " نارسیسوس" خبر رسید که او هنگامی عمر طولانی خواهد کرد که هرگز خود را نشناسد. " نارسیسوس" جوانی زیبا و برومند گردید که زنان و الهه های بسیاری شیفتۀ او شدند. اما " نارسیسوس" بقدری به خود مغرور بود که عشق هیچ زنی را نپذیرفت. " اکو" یکی از الهه های زیبا به او دل باخت و دست از زندگی شست. او آنچنان زندگی خود را در راه عشق به تباهی کشید که جزنجوایی از او باقی نماند. اما این نجوا و صدا به گوش " الهۀ نمسیس" الهۀ نیک وبد رسید. " الهۀ نمسیس"، به سبب این بی عدالتی "نارسیسوس" را وادار نمود که عاشق خود گردد. در یکی از روز های گرم، " نارسیسوس" در کنار برکه ای روشن و نقره فام تصویر خود را در آن دید و عاشق خود شد. " نارسیسوس" زمانی که دریافت شیفتۀ خود گردیده است و هرگز خود را در آغوش نخواهد گرفت نا امید شد و ازغصه دق کرد و مرد. زمانی که از او سراغ گرفتند چیزی از او بر جای نمانده بود، جز گلی زرد و زیبا که او را " نرگس" نام نهادند.

در فضای مجازی ایران به شرح دیگری از این افسانه بر می خوریم و هموطنان ما تفسیر متفاوتی از آن را ارائه می دهند که بدین شرح آمده است: "نارسيسوس" زيبا ترين گل باغ بود. تمام گل های باغ عاشق "نارسيسوس" بودند. "نارسيسوس" کنار چشمه رشد می کرد و هر روز صبح خودش را درچشمه مي ديد. پس از مدتی "نارسيسوس" عاشق تصویر خودش در برکه شد. اما هر بار که ميخواست به خودش برسد و عکس روی آب را در آغوش کشد، تصویر چشمه ناپدید می شد. "نارسيسوس" از غم عشق به خود کم کم خشک شد و از بين رفت.
واژۀ نارسیسم برگرفته شده ازنارسیسوس یا نارکیسوس ارسطورۀ یونانی است که به سبب بی رحمی به دلباختگانش مجازات گردید. این واژه در علم روان شناسی به معنی و مفهوم خود محوری و خودبینی بکار برده می شود. هرچند فروید حس علاقه به خود را از نماد های رفتار طبیعی به شمار می آورد، اما زمانیکه این حس بیش از حد اعتدال و بگونه ای مبالغه آمیز در ستایش از خود و در تحقیر دیگران عمل کند، نوعی اختلال روانی و شیفتگی بیمار گونه است. صرف نظر از جاری شدن واژه ها ازفرهنگ ها ی باستانی تا علوم نوین امروزی و و انتقال افسانه ها به حیطۀ دانش انسانی و تجربی، به یاد ضرب المثلی افتادم که میگوید: "درختان بارور خم مي شوند و مردان بزرگ فروتن هستند. تنها شاخه هاي خشك و مردان نادان مي شكنند."
 
  زمانی که از او سراغ گرفتند چیزی از او بر جای نمانده بود، جز گلی زیبا که او را " نرگس" نام نهادند