Friday, 29 June 2012

بلابارتوک، پدر فوکلور اروپای شرقی



بلابارتوک آهنگساز مجار پایۀ فعالیت خود را در موسیقی، ملودی فولکلور، مقام های سنتی و ریتم های موسیقی مجاری قرار داد و سبکی متمایز را در موسیقی ابداع نمود. ترکیب شورو نوای مردمی و بومی با قوانین سخت و پیشرفته موسیقی کلاسیک جسارتی بود که از شرق آغاز شد و از مکتب موسیقی روسی به آهنگسازان رمانتیک ملی اروپای شرقی رسید. این دست اندازی و تصرف نوای محلی به موسیقی کلاسیک حتی به آثار موسیقیدانان کشور های اسکاندیناوی چون ادوارد گریگ و سیبیلیوس نیز کشیده شد و بعد ها به پدیده ای جا افتاده در موسیقی مبدل گشت.
 بلا بارتوک طبعی ملی گرا داشت، آثارش به افتخار قهرمانان ملی نامگذاری شده بود. او نه تنها علاقۀ فراوانی به جمع آوری موسیقی مجاری داشت، بلکه موسیقی بومی اروپای شرقی را نیز مورد توجه و تحقیق قرار داد وبه ثبت و نگارش موسیقی کشور رومانی و اسلوانی که پیش از جنگ جهانی اول بخشی از خاک مجارستان را تشکیل می دادند پرداخت. اما پس از جنگ محدودیت های سیاسی فراوانی برای او ایجاد شدند که او را از دنبال کردن ثبت آثار موسیقی این دو کشور باز داشتند. هر چند بلابارتوک ملی گرا بود، اما او را که علاقۀ زیادی به موسیقی مناطق آزاد شده داشت، بی وطن معرفی کردند و فعالیت های تحقیقاتی اش را در زمینۀ موسیقی، نوعی دوستی و همکاری با دشمن تلقی نمودند. بلابارتوک روحی آزاده داشت و به کارش در جمع آوری وتحقیق در مورد موسیقی اورپای شرقی ادامه داد. در سیاست با رژیم فاشیست مجار سازگاری نداشت و بسیاری از اجرا های آثارش به دلایل سیاسی به حالت تعلیق در آمدند. آتئیست بودن او نیز به ابزاری در دست مخالفانش مبدل شد و زمینه هایی را در جهت تضعیف موقعیت اوایجاد کرد که خود موجبات فشارهای  اجتماعی و سیاسی براو گردید. بلابارتوک سرانجام در سال 1942 ناچار به ترک کشورش مجارستان شد و به آمریکا مهاجرت کرد.
در فیلم کوتاه زیر قطعه ای از آهنگ "رقص های فولکلور رومانی اثر بلا بارتوک توسط " لی لی کراس" اجرا می شود." لی لی کراس" پیانیست مجاری فارغ اتحصیل اکادمی موسیقی " فرانس لیست" مجارستان بود و از شاگردان محبوب بلا بارتوک به شمار می رفت. او که در اجرای قطعات کلاسیک پیانو در سال های 30 شهرت جهانی یافته بود، همکاری گسترده ای را با بلابارتوک در زمینۀ ترویج و اجرای موسیقی اروپای شرقی آغاز کرد. این همکاری نوعی اعتراض به محدودیت ها و فشار های حکومت وقت محسوب می شد.  

 لی لی کراس پیانیست مجاری



Saturday, 23 June 2012

مارش مرگ و زندگی


 

در سال 1942 با آنکه آمریکا به متفقین پیوسته بود و نیروی سرنوشت سازی برای متحدان روسی خود بود، معهذا هنوز ارتش مجهزآلمان در همۀ جبهه ها پیشروی داشت. فضای تیره ای روسیه را فرا گرفته بود. شهر لنینگراد، سن پترزبورگ فعلی مسدود شد و حدود یک میلیون نفر در جریان محاصره جان باختند.
سنفنی هفتم شوستاکویچ مردم را ازجهت روحی به کمک موسیقی تقویت کرد و در آنان شورامید دمید. این سمفونی به سلاح مؤثری علیه دشمن تبدیل شد و آوازۀ شهرت آهنگسازاین اثر گردید، و نوای الهام بخش شوستاکویچ را به گوش جهانیان رسانید. این سمفونی بزرگترین اثر موسیقی در دوران جنگ شد. تم سمفونی نماد مبارزۀ مردم است که از مرحلۀ ضعف مطلق آغاز می گردد و به منتهای قدرت و اوج و شکوه خود می رسد. نوای بم جنایات زشت وتلخ  جنگ را تداعی می کند. شوستاکویچ در جایی نوشت : " من با شدت و حرارت غیر انسانی به تصنیف آن پرداختم."


Saturday, 16 June 2012

دیالوگ انسانی


این فیلم دربارۀ قبایل انسان های اولیه در آمازون است و ملاقات " جان پیر دوتیلو" جهانگرد بلژیکی را با انسان های اولیۀ قبایل ناشناخته نشان می دهد. در این فیلم افراد قبیلۀ بومی برای اولین بار با یک فردی از دنیای خارج برخورد می کنند و میان آنان بدون اینکه کلمه ای رد وبدل شود، ارتباطی انسانی برقرار می شود.
- تو کیستی؟ آیا از جنس منی؟ برای چه آمده ای؟ بگذار نازت کنم. لمس کن مرا! تو هم مثل منی. چشم داری. دست داری. روح داری... بیا مرا در آیینۀ خود ببین و برای نخستین بار چشمانت را در نی نی چشمانم نظاره کن. تو دوست منی...
"جان پیردوتیلو" نویسنده، فیلمساز و جهانگرد بلژیکی با تحقیقات خود دربارۀ زندگی سرخپوستان بومی و بقایای جوامع اولیه از جنگل های آمازون به شهرت جهانی رسید. اما پس از کسب شهرت بین المللی به سخنگوی وفاداری برای سرخپوستان برزیل مبدل شد. او سفر های قبیله ای خود را از دوران دانشجویی اش آغاز کرد و با عشقی که به فرهنگ بومیان سرخپوست در او بیدار شده بود، سراسر آمریکای شمالی و جنوبی را در نوردید تا انظار جهانی را به زندگی اولیۀ این تمدن های انسانی جلب نماید و با کمپین بین المللی، بنیادی برای حمایت از مردمان بومی و حفاظت از جنگل های طبیعی بر پا کرد. مقام های دولت برزیل ابتدا وجود این نوع قبایل انسانی را در آمازون منکر بودند. اما با تلاش جهانگردانی نظیر" دیتلو" آنان نیز سر انجام به تأیید موجودیت این قبایل تن در دادند و بلاجبار بودجه ای را برای حفظ این قبایل و نجات آنان از حوادث طبیعی در نظر گرفتند.





" دوتیلو"پس از 20 سال تلاش سرانجام در سال 1993موفق به جلب همکاری جامعۀ بین المللی و مسئولین کشور برزیل شد که این بهترین پاداش برای زحماتش بود.
وبسایت "جان پیر دوتیلو":

جان پیر دوتیلو


Monday, 11 June 2012

از باران الماس تا باران بی تفاوتی

 
 
 نقاشی "گلکنده" اثر "رنه ماگریت"، بارانی از مردان هم لباس بر روی یک شهر بی تفاوت است. مردانی که با کت و شلواری تیره، کلاه های لبه دار و با هویت  تکراری خود،  بر شهر فرود می آیند. باران سفته ها، چک ها و حساب های جاری است. باران قرارداد ها بر روی زندگی کسل کننده و ملالت آورشهری است. نقاش که خود از حیات ماشینی فاقد از روح زندگی در رنج بوده، انسان را قربانی جامعه ای بی تفاوت می دانسته است که موجودیت معنوی اش را گذران یکنواخت آن به مخاطره می اندازد.
 اما چرا "رنه ماگریت" نام " گلکنده" را برای این تابلوبرگزید. " گلکنده" نام شهری ویران در هندوستان است که زمانی مرکز تجارت الماس و سنگ های گرانبها به شمار می رفت. حتی الماس کوه نور متعلق به همین ناحیه است که از غنائم نادرشاه افشار در حمله به هندوستان بدست آمد و اکنون در موزۀ جواهرات ملی ایران نگهداری می شود. شهر "گلکنده"، تاریخی را از باران الماس تا باران بی تفاوتی طی کرده است و شاید ویرانگی و انهدام شهر پس از آن شکوه و جلال تجاری دلیل اصلی برای گزینش نام این تابلو بوده باشد.
 "رنه ماگریت" نقاش سورئالیست بلژیکی واقعیت و رویا را در آثارش به هم می آمیزد. این نوع فراواقعه گرایی نمایش دهندۀ بخشی از تصورات انسانی است که فرد به سبب قیود اخلاقی، اجتماعی و سیاسی از آن پرهیز کرده، اما همواره در او همراه با پرده پوش های ذهنی، حسی زودگذر و پرشتاب را بیدار میکند. هنر "رنه ماگریت" این واقعیات پنهان را صادقانه و صریح بر بوم نقاشی می آورد وفعالیت رویا را عیان کرده، ندای درونی ناخود آگاه انسان را به تصویر میکشد.
  

 

Wednesday, 6 June 2012

لحظۀ زیبای نابودی

                                                

فیلم "ملانخولیا" داستان برخورد سیارات و نابودی کرۀ زمین است. فیلمی است از سینمای سورئال که بر مبنای پدیده هایی ساخته شده که نظیر آن در کهکشان به وقوع پیوسته است. شواهدی در دست است که در اینگونه برخورد های کیهانی مدار سیارات در اثر کشش های گرانشی، به آرامی و در طول ده ها میلیون سال تغییر می کنند وسیارات سر انجام به یکدیگر نزدیک شده و پس از برخورد متلاشی می گردند

 

 

صحنۀ آخر فیلم "ملانخولیا" ،لحظۀ نابودی و آستانۀ برخورد سیاره ای به کرۀ زمین است. یوستین( هنرپیشه زن: کریستین دانست) که قهرمان داستان است ، آلونکی خیالی با شاخه های خشک درختان می سازد تا خود، خواهر و خواهرزادۀ کوچکش رادر آن پناه دهد. ساختن این آلونک رویایی نیز، به مانند سایر صحنه های سورئالیستی فیلم فرا واقعگرا و سمبولیک است." یوستین" زنی مریض، افسرده و ناکام در زندگی در آخرین لحظات زمین، اطرافیان خود را در آلونک خیالی آهنین خویش پناه می دهد و لحظۀ نابودی را در آستانۀ برخورد دو سیاره مدیریت می کند


موسیقی متن فیلم- بخشی از اپرای تریستان و ایزولده اثر ریشارد واگنر

وبسایت
http://www.melancholiathemovie.com
                                                          

 

Friday, 25 May 2012

مادر رنجدیده





" استابت ماتر" نمود مادر اندوهگین و ایستاده ، شرح رنج و مویۀ مریم و همراهان او پای صلیب عیسی است. " استابت ماتر" سروده ای است از شاعر ایتالیایی " تودی" که پایۀ کار بسیاری از آهنگسازان قرن هجدهم قرار گرفت و محبوبیت بسیار داشت. اما بهترین نسخۀ این اثر توسط  " پرگولزی" و " یوهان سباستین باخ" ساخته شده است که اثر " پرگولزی" زیباترین نمونۀ آن است. " پرگولزی"، " استابت ماتر" را سه روز پیش از مرگ خود در سال 1736 میلادی به پایان رسانید و در سن 26 سالگی در اثر بیماری سل در گذشت. این قطعۀ کلیسایی برای دو صدای زن سوپرانو و متزو سوپرانو سروده شده است که توسط دو ساز ویولن و ویولا همراهی می شود و ارکستر با ساز های بادی و گروه کر آوازی آن را تقویت می کند. ویدئو زیر قطعۀ کوتاه " آمین" در مجموعۀ قطعات " استابت ماتر" این آهنگساز است. گرچه اصل واژه " آمین" عبری است، اما علاوه بر یهودیت در مسیحیت و اسلام نیز به معنی " ایمان به آنچه گفته شد" بکار گرفته می شود. کاربرد دیگر " آمین" نیایش می باشد که در این قطعۀ کلیسایی، دعای مریم برای عیسی مسیح است. این قطعه بعدها به سمبل مادر رنجدیده در فرهنگ کلاسیک اورپایی مبدل شد.



اجرای کامل این اثر در کلیسای " سنت دنیس" پاریس به رهبری " کریستف رسو" نوازنده فرانسوی و رهبرمعروف ارکسترو با خوانندگان اپرا، " سابینا پرتولاس"( سوپران) و " ویویکا ژنو"( متزوسوپران) به صحنه رفت و معروف ترین کنسرت " ستا بت ماتر" در دهۀ گذشته شد. لینک کامل این اجرا را در زیر می آورم.

                                http://www.youtube.com/watch?v=9mrVZHPikqM&feature=fvwrel




Tuesday, 24 April 2012

در آرزوی رفتنی بی بازگشت...




چگونه خود را نقاشی کرد؟ چگونه فلج کودکی اش، آن تصادف شوم را درآستانۀ جوانی، آن جراحت پردرد را به تصویر کشید؟ به چه سان بدنش را که در کرست گچی اسیر بود در تابلو لباس عروسی اش لختۀ سفید زد؟ چگونه تمایلات دوگانۀ عشق را بر بوم نقاشی آغشتۀ رسوایی کرد؟ چگونه گیاهانی را که در او روییدند، پرندگانی را که در او آشیان کردند، با جادوی سحر انگیز رنگ به آرایش کشید؟ چگونه گوشواره های بومی، گل سرها و سنجاق موهایش، چین های چند لایۀ دامن را سایه- روشن زد؟ چه بسیار خود را در بستر مرگ با چشمانی که نفوذ واژه ها را داشت به نقاشی، نیستی و زوال را به رویا، به آرزو کشانید و بی اغماض زرد و بنفش را، حس آبی را، حس درد را رها کرد

 

 عکس: فریدا و دیه گو ریورا

فریدا کالو نقاش مکزیکی در کودکی دچار بیماری فلج اطفال شد و در هجده سالگی پس از تصادف وحشتناکی مجروح و علیل گشت. او با " دیه گو ریورا" نقاش مکزیکی ازدواج کرد و همراه او که دبیر حزب کمونیست مکزیک نیز بود به پشتیبانی از جنبش ضد دیکتاتوری پرداخت و علارغم دردهای جسمی و روحی اش در محافل روشنفکری- هنری و انقلابی زمان خود شرکت فعال داشت. نشانه های سمبولیک دوجنس گرایانه اش که موجب سرخوردگی عظیم او در عشق و روابط انسانی- اجتماعی بود، جای پای خود را در آثار او باقی گذاشت. " فریدا" همواره اسیر درد و رنج جسمانی بود و آرزوی مرگی شاد، رفتنی زودهنگام و بی بازگشت را داشت. او در سن 47 سالگی با تنی مجروح، جسم و جانی پررنج و محزون چشم از جهان فرو بست
 

         
 صحنه های زندگی فریدا و دیه گو ریورا
          

    در آرزوی رفتنی بی بازگشت...

Saturday, 14 April 2012

معشوقه سفید پوش من، نوشته دکتر صدرالدین الهی



دور از چشم همه در سایه روشن شب به سراغش می روم. دلم برایش تنگ شده است. در بستر سپیدش دراز کشیده است. برهنه مثل همیشه اما اندکی خواب آلود. کنارش می نشینم و نگاهش می کنم.چشم به روی من بسته است. 
آه، چه لطیف است این قامت کشیده ی وسوسه انگیز، بی اختیار دست به سویش دراز می کنم. نمی دانم چقدر وقت است که او را به سینه نفشرده ام. تمام جانم تمناست و با تمام دلم می خواهمش.
گفته اند که نباید او را در بر بگیرم و پست و بلند قامت دل انگیزش را نوازش دهم. اما مگر می شود؟ جادوی اندام او مرا به سویش می کشد. در این سال های سال هروقت که خواسته است در کنارش بوده ام و هر وقت خواسته ام تن به من سپرده. دستی به پهلویش می زنم، نیم غلتی می زند و می گوید:
-
تویی؟
-
آری.
-
در بستر من چه می کنی؟
-
بی تابم!
-
مگر ما را از هم جدا نکرده اند. مگر نگفته اند که کاری به هم نداشته باشیم؟!
-
نمی توانم، نمی توانم!
-
باید حرف گوش کنی. برخیز و برو و مرا در خمار خیال فشردن های دلپذیرت تنها بگذار.
دستی به پهلویش می کشم. مثل همیشه نرم و پذیرنده است.
می پرسد:
-
عادت نکرده ای؟ 
-
نه دارم از دوری تو به جان می آیم.رو به من کن!
-
به آنها چه خواهی گفت؟
-
خواهم گفت که اختیار از کفم بیرون رفت.
-
تنبیه دردناکی در انتظار تست.
-
 باشد. به طرف من بچرخ. قامت نرم دلاویزت را به دستان من بسپار. یادت می آید آن همه سال های نوازش را؟
-
 چطور می توانم از یاد ببرم که آتش از سر انگشت های تو به جانم می ریخت و من سرمست تسلیم بودم و تو بی پروا مرا با خودت به هرسو می کشیدی و می بردی. هرچه می خواستی می گفتی.
-
 و تو با چه دلربایی آن حرف ها را برایم تکرار می کردی.

لحظه ای می لرزد. آن قامت دل افروز دلربا، خود را کنار می کشد. می پرسم:

-
چرا کنار کشیدی ؟
-
 برای خاطر تو. به من گفته اند که تو آزار خواهی شد. از درد به خود خواهی پیچید و من نمی خواهم تو در کنار من آزار ببینی. برخیز و برو ! نمی توانم.
حالا تمام قامت نرم و لغزنده اش در زیر سر انگشتان من است. 
گلویم خشک شده. نصیحت ها را فراموش کرده ام. به من گفته اند باید او را رها کنم. باید به راهی دیگر بروم. باید فکرم را به صدای بلند روی یک نوار قهوه ای بریزم. 
نه نمی شود. من همه عمر با این تن برهنه لغزنده حرف زده ام. مگر می شود رهایش کرد ؟ محکم در دست ها می فشارمش. می گوید:
-
 نکن. می ترسم. می ترسم که برای همیشه از هم جدا شویم.
و ناگهان تمام جوهر جوانی در سرانگشتانم جاری می شود. او لرزش انگشتانم را احساس می کند. نفسش به شماره می افتد و می گوید:
-
هاه مثل اینکه داری حرفی می زنی.
می بوسمش و می گویم:
-
تو که می دانی من حرف هایم را در گوش تو زمزمه می کنم و وقتی از بر و کنارت برمی خیزم حرفی برای گفتن ندارم. این تو هستی که حرف مرا با دیگران در میان می گذاری. این تویی که منم. چند بار خوب است برایت خوانده باشم که:
روزت بستودم و نمی دانستم
شب با تو غنودم و نمی دانستم

ظن برده بدم به من که من، من بودم
من جمله تو بودم و نمی دانستم
به غمزه ی همیشه تسلیم فشار سرانگشتانم می شود. می گوید:

-
پس بگو ... بگو ... بگو از وحدت تن من و دست تو چه برخواهد  خاست؟
می گویمش:
     - ای مهربان باز یافته که من درهمه عمر وقتی با تو بودم در لحظه کام یک شعر را می خواندم.
     - می خندد و می گوید:
     - آری، بیا با هم باز هم آن را برای هزارهزارمین باز بخوانیم.

هر دو در لرزه کام گم شده ایم و با هم می خوانیم
بشکنی ای قلم این دست اگر
پیچی از خدمت محرومان سر

مرداد 1386
پس از بهبود دست دردی که پنج هفته قلم به دست گرفتن را برایم ممنوع کرده بودند.
(از کتاب "دوری و مشتاقی" دکتر صدرالدین الهی)



یادت هست و خودت نیستی

عکس: طرحی بر روی قاب سی دی خالی
خواننده: سحرلطفی
طراح و عکاس: نیوشا توکلیان
 
زن ایرانی در فعالیت های اولیۀ نیوشا توکلیان، عکاس برجستۀ ایرانی، سوژۀ اصلی او بود. او زن را از طبقۀ اجتماعی خود جدا کرده و او را که قربانی فقدان حقوق مدنی است، در افق عکسهایش به نمایش محدودیت و ممنوعیت می گذارد و بدینگونه زنان همۀ اقشارو طبقات اجتماعی را به هم پیوند می زند. نیوشا می خواهد عکس هایش قوی باشند و به بینندگان خود نوعی همزادپنداری را القا کنند. بطوریکه تماشاگران در عکسهای او  قادر به بازبینی تجارب شخصی خویش گردند.
عکس" دختر و دریا" با خطوط زیبا و معلق و نوشتۀ حزن آمیز " یادت هست و خودت نیستی"، عکسی است بسیار دلنشین، ماندنی و خاطره انگیز. شاید برای عزیزی است از دست رفته و یا برای گمشده ای است  در باد، در دریا. خاطرۀ اش به اولین نمایشگاه انفرادی عکس توکلیان بر می گردد. موضوع کار این نمایشگاه در مورد خوانندگان زن ایرانی بود. ابتدا طرح چنین نمایشگاهی خام و کارنشده بود. اما نیوشا در آستانۀ سی سالگی پس از دوسال کلنجار رفتن با افکار و ایده هایش سر انجام تصمیم گرفت، آنچه را که همیشه دغدغۀ شخصی او بود به انجام رساند. زیرا که از خیلی پیش آرزو داشت آواز بخواند و خواننده شود. عجیب نبود که اولین شخصیت های کارش شش زن خوانندۀ ایرانی شدند: آزیتا اخوان، مارال افشاریان، غزل شاکری، سایه صدیفی، سحر لطفی و مهسا وحدت.

 
در این نمایشگاه 8000 سی دی از این شش خواننده با طرح روی جلد که از عکسهای نیوشا بودند در بسته بندی های زیبایی قرار گرفتند. اما درون قاب این سی دی ها خالی بودند.چون اصولاً سی دی ای در کار نبود. زن خوانندۀ ایرانی مجوز خواندن نداشت و ندارد و قادر به عرضۀ کار خود نیست. تنها یک زن از این شش زن خواننده، مهسا وحدت که در خارج از ایران بسر میبرد موفق به ارائۀ آلبوم آهنگهایش شده بود. در نمایشگاه ویدئو های این شش زن خواننده در حال اجرای آهنگ پخش میشد. اما صدایی از این فیلم ها بر نمی آمد. فیلم ها بی صدا بودند و زنان را در حال لب زدن نمایش می دادند و گویی آوای آنان در خیال شنیده می شد. طرح چنین نمایشگاهی انتقادی بود گزنده که نیوشای معترض را به سکوت زن خوانندۀ ایرانی فریاد داد.
بعدها نیوشا همچنان فعالیت عکاسی خود را با موفقیت روز افزونی  در ایران و در عرصۀ بین المللی ادامه داد و هر بار ایده ها و عکس هایش بی نظیر و الهامبخش بودند و نمایشگاه بی صدای خوانندۀ زن، جلوه ای درخشان  را در تاریخ هنر عکاسی ایران و مبارزه برای احیای حقوق مدنی زنان هنرمند ایرانی بر جای گذارد.
 
نیوشا توکلیان 



درد و دل مجاز


عکس توکا نیستانی


خیلی چیز ها برایش مجاز نبود. خیلی چیزها غمگینش میکرد. خیلی چیزها آزارش میداد. توکا در سال ۱۳۸۹ از ایران رفت و در تورنتو، کانادا سکنی گزید. او در وبلاگ شخصی اش علت رفتنش را چنین توضیح داد:

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک‌تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد.

توکا فرزند منوچهر نیستانی شاعر درگذشته و برادر مانا نیستانی کاریکاتوریست است. وی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه علم و صنعت ایران در رشتهٔ معماری فارغ‌التحصیل شده‌است. او فعالیت حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۵۸ با هفته‌نامه «کتاب جمعه» به سردبیری احمد شاملو آغاز کرد. توکا سابقهٔ همکاری با بیش از ۵۰ نشریه را در کارنامه‌اش دارد و تابه‌حال ۲ بار به‌عنوان بهترین کارتونیست در جشنوارهٔ مطبوعات ایران انتخاب شده‌است.

مانا نیستانی (زادهٔ ۱۳۵۲ در تهران) کاریکاتوریست ایرانی است. کاریکاتور جنجالی او در روزنامه ایران موجب واکنش‌هایی شد.وی در خلال اعتراضات معترضان به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ اقدام به ترسیم کاریکاتورهایی بر ضد سران حکومت ایران نمود. مانا نیستانی هم اکنون ساکن پاریس است. او در دسامبر ۲۰۱۱ از بابت کاریکاتوری در سایت رادیو زمانه مورد تقدیر «جایزه کاریکاتور سیاسی سازمان ملل» قرار گرفت.

عکس مانا نیستانی

Friday, 6 April 2012

فرایند یک رویا



 "کسنیا سیمونوا" بر روی سطحی مملو از ماسه، زنده نگاری می کند. به عبارت دیگر هنر او متحرک سازی تصاویر روی ماسه است. این بانوی زیبا با حرکات روان دست و انگشتان تصاویری را می آفریند که با سرعت و توالی زیاد نمایش متحرکی را ایجاد می کند که به مانند فیلم و ویدئو قادر به شرح یک داستان و یا یک واقعه اند.
سیمونوا" پس از تحصیلات هنری اش در چند دانشگاه اوکرائین با فردی ازدواج کرد که از نظر او انسانی استثنایی وهنرمندی بی همتا بود . همسرش کارگردان تئاتر و مشوق اصلی اوبود و برای نخستین بار به "سیمونوا" وعده داد که:" باورکن... تو ستارۀ درخشانی درعالم هنر خواهی شد". "سیمونوا" زنی بسیار سخت کوش و پرکار بود. با توشه ای از اطلاعات وسیع هنری و علمی، پایۀ هنر جدیدی را در سطح بین اللملی ابداع نمود. این هنر و پیشۀ تازه را از اتاق محقر و تاریک خانۀ کوچکش آغاز کرد و ماهها، ساعات طولانی و پر مشقتی را در آنجا گذراند و افتان و خیزان با تردید و امید به تمرین های سخت پرداخت. صرفنظر از پیچیدگی های آفرینش هنری، این خلاقیت نوین، نقاشی نبود که " سیمونووا" بداند که آن را از کجا شروع کند و به کجا هدایت کند. مجسمه سازی نبود که از آغاز و پایان تکنیک آن آگاه باشد. سینما و تأتر نبود که هزاران بار آن را ساخته اند و به دفعات آن را تجربه کرده اند.
یک هنر ناشناخته بود. عرصه ای بود جدید از بیان انسان به منظورانتقال یک معنا و مفهوم. فرآیند تازه ای بود ساختۀ بشر که از عواطف او سرچشمه می گرفت و تخیل به مانند همۀ هنر های دیگرانسانی نقش عمده ای را در شکل گیری آن ایفا می کرد. این هنر تازه متولد شده و اسم و رسم یافته را، " انیمیشن روی ماسه" نامیدند. نمایش متحرک ماسه ای حرفه ای شد که زمینۀ همکاری "سیمونوا" را با بهترین رهبران ارکستر که در صحنه او را بطور زنده همراهی می کردند، فراهم آورد.
یکی از فعالیت های هنری " کسنیا سیمونوا" همکاری او با گروه آنسامبل " جکبسن" و " سیامک آقایی" است. در این پروژه قطعۀ پرندۀ دور پرواز با ملودی ایرانی نواخته می شود و" سیمونوا" این اثر را با حرکات دست بروی ماسه به تصویر می کشد. او در این اجرا میهمان ویژۀ ارکستر سمفونیک یوتیوب بود. این اثر در ابتدا در مجموعۀ پروژۀ جادۀ ابریشم با همکاری " یویوما" اجرا شده بود. داستان آن حکایت پرندۀ اسطوره ای است که به شوق خورشید پرواز می کند و پس از دوبار سقوط، بار سوم در نزدیکی خورشید از شعله و حرارت آن می سوزد و در طلب وصال به مرگ عرفانی تن می دهد.
 
 

    



 
 

 


Friday, 9 March 2012

تریو- چایکوفسکی (Trio- Tchaikovsky)

           
                       

"تریو" اثری است از چایکوفسکی که توسط سه ساز پیانو، ویولن سل و ویولن نواخته می شود. برای چایکوفسکی ساختن" تریو" قطعه ای شامل این سه ساز فعالیت غریبی بود و کار ویژه ای در آن دوران محسوب می شد. او هراس داشت که موسیقی ای که ماهیت سمفونی دارد را به این سه ساز تحمیل کرده باشد. اما چایکوفسکی شجاعانه این ترکیب را تجربه کرد و بدعت این آفرینش هنری را در موسیقی کلاسیک گذاشت. هراس او بیهوده بود. بعد ها این اثر آنچنان موفق شد که خود پایه ای  برای کار آهنگسازان دیگر قرار گرفت.
این قطعه بقدری زیباست که شیفتگان این اثرآن را به پدیدۀ "فتو سنتز" تشبیه می کنند که در آن ویولن ( ئیدروژن) با ویولن سل ( اکسیژن) ترکیب می شود و آب را بوجود می آورد و پیانو( کربن) در کنار آب سبب ایجاد مادۀ آلی می گردد و عنصر حیات را تشکیل میدهد. در مقاله هایی نیزبه تفسیری دیگری از این اثر بر می خوریم که ویولن در آن "حوا"، ویولن سل، " آدم" و پیانو در آن به " آفریدگار" تشبیه گردیده اند که باز انعکاسی است از داستان آفرینش و نشانی است از موجودیت و ازحیات.

 " سوزانا یوکو هنکل" که در اجرای قطعۀ تریو ساز ویولن را می نوازد در یک خانوادۀ موسیقی دان ژاپنی- آلمانی متولد شد و از دوسالگی از مادر خود درس نوازندگی گرفت. او در مسابقات بین المللی" ملکۀ الیزابت" در بروکسل، مسابقۀ "موتزارت" در سالزبورگ موفق به کسب جوایز ارزنده ای شد و سر انجام به کسب جایزۀ اول در مسابقۀ موسیقی آلمان در برلین نائل آمد.

Friday, 2 March 2012

ریتمی که کل ماجرا را می داند

  
" بولرو" اثر "موریس راول" آهنگساز فرانسوی است و از شناخته شده ترین آثار اوست. "راول" تحت تأثیر استاد خود" گابریل فوره" نه کاملاً از سبک مدرن پیروی می کرد و نه سبک کلاسیک را پایۀ کار آهنگسازییش قرار داده بود. او به مانند " دبوسی"، امپرسیونیسم را در موسیقی انکار می کرد و به موجودیت این سبک تنها در نقاشی اعتقاد داشت. هنر او در سازبندی بی نظیر و درخشان بود. " بولرو" ابتدا توسط بالرین روسی " آیدا روبینشتین" که کمپانی خود را در فرانسه تأ سیس کرده بود، به "راول" سفارش داده شد. سناریوی " آیدا روبینشتین" از این قرار بود که:


 



"در میخانهای در اسپانیا مردم زیر فانوس برنجی که از سقف آویزان است میرقصند. در گرماگرم شادی و تشویقهای جمعیت، یک بانوی رقصنده روی یکی از میزها میرود و شروع به رقصیدن میکند. ریتم رقص او همواره و به مرور تندتر میشود."

                                      بالرین روسی " آیدا روبینشتین"


اما این داستان ساده و بی محتوا با شاهکار تکنیکی سازبندی و هارمونی قطعه" بولرو" بعد ها در تضاد قرار گرفت و راه خود را از آن سفارش کوچک و بالۀ مزبور جدا کرد و قطعۀ ارکسترال یک موومانه شد. راول خود انتظار چنین موفقیتی را برای این سفارش ناچیز کارفرمای روسی خود نداشت.
" بولرو" برای یک ارکستر بزرگ متشکل از ساز های فلوت، پیکولو، انگلیش هورن، کلارینت، کنتراباس، ترومپت، ساکسیفون تنظیم شده است که از همراهی ساز های زهی ویولن و ویولا بهره می برد و طبل های بزرگ و کوچک، سنج و چنگ آنرا تقویت می کنند. یک ریتم تکراری توسط " طبل" در سراسر قطعه بگوش می رسد. گویی این ریتم ثابت رهبری ارکستر را به عهده گرفته است. ریتمی که گوش دارد و چشم دقیقش را از نوازندگان ارکستر بر نمیدارد و آنان را کنترل و هدایت کرده و احساس قطعه را به تک تک اعضای ارکسترمنتقل می کند. ریتمی که کل ماجرا را میداند.

                                                                    

Friday, 24 February 2012

چنین گفت زرتشت




" چنین گفت زرتشت" ساختۀ ریشارد اشتراوس آهنگساز آلمانی یکی از قدرتمندترین قطعات ارکستری در موسیقی کلاسیک است. این قطعه که در هنگام اجرا بسیار تأثیر گذار و باشکوه است از رمان فلسفی به همین نام اثر "فریدریش نیچه" شاعر و فیلسوف آلمانی الهام گرفته شده است. این قطعه با تمی آهسته، گویی از اعماق زمین بر می خیزد تا بتدریج به سطح زمین برسد و به پا ها و سپس به جسم و جان آدمی منتقل گردد و  سراسر وجود او را فرا گیرد. ویدئو، تم زرتشت را با اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین به رهبری "هربرت فون کارایان" نشان می دهد. او را در بالاترین ردۀ رهبران ارکستر درقرن بیستم  قرارداده اند." کارایان" ارکستر فیلارمونیک برلین را به مدت 35 سال رهبری کرد.

تصویری خیالی از زرتشت (از پشت) و بطلمیوس (از روبرو). نقاشی از رافائل، مکتب آتن، پیرامون ۱۵۱۰ میلادی