Tuesday, 24 April 2012

در آرزوی رفتنی بی بازگشت...




چگونه خود را نقاشی کرد؟ چگونه فلج کودکی اش، آن تصادف شوم را درآستانۀ جوانی، آن جراحت پردرد را به تصویر کشید؟ به چه سان بدنش را که در کرست گچی اسیر بود در تابلو لباس عروسی اش لختۀ سفید زد؟ چگونه تمایلات دوگانۀ عشق را بر بوم نقاشی آغشتۀ رسوایی کرد؟ چگونه گیاهانی را که در او روییدند، پرندگانی را که در او آشیان کردند، با جادوی سحر انگیز رنگ به آرایش کشید؟ چگونه گوشواره های بومی، گل سرها و سنجاق موهایش، چین های چند لایۀ دامن را سایه- روشن زد؟ چه بسیار خود را در بستر مرگ با چشمانی که نفوذ واژه ها را داشت به نقاشی، نیستی و زوال را به رویا، به آرزو کشانید و بی اغماض زرد و بنفش را، حس آبی را، حس درد را رها کرد

 

 عکس: فریدا و دیه گو ریورا

فریدا کالو نقاش مکزیکی در کودکی دچار بیماری فلج اطفال شد و در هجده سالگی پس از تصادف وحشتناکی مجروح و علیل گشت. او با " دیه گو ریورا" نقاش مکزیکی ازدواج کرد و همراه او که دبیر حزب کمونیست مکزیک نیز بود به پشتیبانی از جنبش ضد دیکتاتوری پرداخت و علارغم دردهای جسمی و روحی اش در محافل روشنفکری- هنری و انقلابی زمان خود شرکت فعال داشت. نشانه های سمبولیک دوجنس گرایانه اش که موجب سرخوردگی عظیم او در عشق و روابط انسانی- اجتماعی بود، جای پای خود را در آثار او باقی گذاشت. " فریدا" همواره اسیر درد و رنج جسمانی بود و آرزوی مرگی شاد، رفتنی زودهنگام و بی بازگشت را داشت. او در سن 47 سالگی با تنی مجروح، جسم و جانی پررنج و محزون چشم از جهان فرو بست
 

         
 صحنه های زندگی فریدا و دیه گو ریورا
          

    در آرزوی رفتنی بی بازگشت...

Saturday, 14 April 2012

معشوقه سفید پوش من، نوشته دکتر صدرالدین الهی



دور از چشم همه در سایه روشن شب به سراغش می روم. دلم برایش تنگ شده است. در بستر سپیدش دراز کشیده است. برهنه مثل همیشه اما اندکی خواب آلود. کنارش می نشینم و نگاهش می کنم.چشم به روی من بسته است. 
آه، چه لطیف است این قامت کشیده ی وسوسه انگیز، بی اختیار دست به سویش دراز می کنم. نمی دانم چقدر وقت است که او را به سینه نفشرده ام. تمام جانم تمناست و با تمام دلم می خواهمش.
گفته اند که نباید او را در بر بگیرم و پست و بلند قامت دل انگیزش را نوازش دهم. اما مگر می شود؟ جادوی اندام او مرا به سویش می کشد. در این سال های سال هروقت که خواسته است در کنارش بوده ام و هر وقت خواسته ام تن به من سپرده. دستی به پهلویش می زنم، نیم غلتی می زند و می گوید:
-
تویی؟
-
آری.
-
در بستر من چه می کنی؟
-
بی تابم!
-
مگر ما را از هم جدا نکرده اند. مگر نگفته اند که کاری به هم نداشته باشیم؟!
-
نمی توانم، نمی توانم!
-
باید حرف گوش کنی. برخیز و برو و مرا در خمار خیال فشردن های دلپذیرت تنها بگذار.
دستی به پهلویش می کشم. مثل همیشه نرم و پذیرنده است.
می پرسد:
-
عادت نکرده ای؟ 
-
نه دارم از دوری تو به جان می آیم.رو به من کن!
-
به آنها چه خواهی گفت؟
-
خواهم گفت که اختیار از کفم بیرون رفت.
-
تنبیه دردناکی در انتظار تست.
-
 باشد. به طرف من بچرخ. قامت نرم دلاویزت را به دستان من بسپار. یادت می آید آن همه سال های نوازش را؟
-
 چطور می توانم از یاد ببرم که آتش از سر انگشت های تو به جانم می ریخت و من سرمست تسلیم بودم و تو بی پروا مرا با خودت به هرسو می کشیدی و می بردی. هرچه می خواستی می گفتی.
-
 و تو با چه دلربایی آن حرف ها را برایم تکرار می کردی.

لحظه ای می لرزد. آن قامت دل افروز دلربا، خود را کنار می کشد. می پرسم:

-
چرا کنار کشیدی ؟
-
 برای خاطر تو. به من گفته اند که تو آزار خواهی شد. از درد به خود خواهی پیچید و من نمی خواهم تو در کنار من آزار ببینی. برخیز و برو ! نمی توانم.
حالا تمام قامت نرم و لغزنده اش در زیر سر انگشتان من است. 
گلویم خشک شده. نصیحت ها را فراموش کرده ام. به من گفته اند باید او را رها کنم. باید به راهی دیگر بروم. باید فکرم را به صدای بلند روی یک نوار قهوه ای بریزم. 
نه نمی شود. من همه عمر با این تن برهنه لغزنده حرف زده ام. مگر می شود رهایش کرد ؟ محکم در دست ها می فشارمش. می گوید:
-
 نکن. می ترسم. می ترسم که برای همیشه از هم جدا شویم.
و ناگهان تمام جوهر جوانی در سرانگشتانم جاری می شود. او لرزش انگشتانم را احساس می کند. نفسش به شماره می افتد و می گوید:
-
هاه مثل اینکه داری حرفی می زنی.
می بوسمش و می گویم:
-
تو که می دانی من حرف هایم را در گوش تو زمزمه می کنم و وقتی از بر و کنارت برمی خیزم حرفی برای گفتن ندارم. این تو هستی که حرف مرا با دیگران در میان می گذاری. این تویی که منم. چند بار خوب است برایت خوانده باشم که:
روزت بستودم و نمی دانستم
شب با تو غنودم و نمی دانستم

ظن برده بدم به من که من، من بودم
من جمله تو بودم و نمی دانستم
به غمزه ی همیشه تسلیم فشار سرانگشتانم می شود. می گوید:

-
پس بگو ... بگو ... بگو از وحدت تن من و دست تو چه برخواهد  خاست؟
می گویمش:
     - ای مهربان باز یافته که من درهمه عمر وقتی با تو بودم در لحظه کام یک شعر را می خواندم.
     - می خندد و می گوید:
     - آری، بیا با هم باز هم آن را برای هزارهزارمین باز بخوانیم.

هر دو در لرزه کام گم شده ایم و با هم می خوانیم
بشکنی ای قلم این دست اگر
پیچی از خدمت محرومان سر

مرداد 1386
پس از بهبود دست دردی که پنج هفته قلم به دست گرفتن را برایم ممنوع کرده بودند.
(از کتاب "دوری و مشتاقی" دکتر صدرالدین الهی)



یادت هست و خودت نیستی

عکس: طرحی بر روی قاب سی دی خالی
خواننده: سحرلطفی
طراح و عکاس: نیوشا توکلیان
 
زن ایرانی در فعالیت های اولیۀ نیوشا توکلیان، عکاس برجستۀ ایرانی، سوژۀ اصلی او بود. او زن را از طبقۀ اجتماعی خود جدا کرده و او را که قربانی فقدان حقوق مدنی است، در افق عکسهایش به نمایش محدودیت و ممنوعیت می گذارد و بدینگونه زنان همۀ اقشارو طبقات اجتماعی را به هم پیوند می زند. نیوشا می خواهد عکس هایش قوی باشند و به بینندگان خود نوعی همزادپنداری را القا کنند. بطوریکه تماشاگران در عکسهای او  قادر به بازبینی تجارب شخصی خویش گردند.
عکس" دختر و دریا" با خطوط زیبا و معلق و نوشتۀ حزن آمیز " یادت هست و خودت نیستی"، عکسی است بسیار دلنشین، ماندنی و خاطره انگیز. شاید برای عزیزی است از دست رفته و یا برای گمشده ای است  در باد، در دریا. خاطرۀ اش به اولین نمایشگاه انفرادی عکس توکلیان بر می گردد. موضوع کار این نمایشگاه در مورد خوانندگان زن ایرانی بود. ابتدا طرح چنین نمایشگاهی خام و کارنشده بود. اما نیوشا در آستانۀ سی سالگی پس از دوسال کلنجار رفتن با افکار و ایده هایش سر انجام تصمیم گرفت، آنچه را که همیشه دغدغۀ شخصی او بود به انجام رساند. زیرا که از خیلی پیش آرزو داشت آواز بخواند و خواننده شود. عجیب نبود که اولین شخصیت های کارش شش زن خوانندۀ ایرانی شدند: آزیتا اخوان، مارال افشاریان، غزل شاکری، سایه صدیفی، سحر لطفی و مهسا وحدت.

 
در این نمایشگاه 8000 سی دی از این شش خواننده با طرح روی جلد که از عکسهای نیوشا بودند در بسته بندی های زیبایی قرار گرفتند. اما درون قاب این سی دی ها خالی بودند.چون اصولاً سی دی ای در کار نبود. زن خوانندۀ ایرانی مجوز خواندن نداشت و ندارد و قادر به عرضۀ کار خود نیست. تنها یک زن از این شش زن خواننده، مهسا وحدت که در خارج از ایران بسر میبرد موفق به ارائۀ آلبوم آهنگهایش شده بود. در نمایشگاه ویدئو های این شش زن خواننده در حال اجرای آهنگ پخش میشد. اما صدایی از این فیلم ها بر نمی آمد. فیلم ها بی صدا بودند و زنان را در حال لب زدن نمایش می دادند و گویی آوای آنان در خیال شنیده می شد. طرح چنین نمایشگاهی انتقادی بود گزنده که نیوشای معترض را به سکوت زن خوانندۀ ایرانی فریاد داد.
بعدها نیوشا همچنان فعالیت عکاسی خود را با موفقیت روز افزونی  در ایران و در عرصۀ بین المللی ادامه داد و هر بار ایده ها و عکس هایش بی نظیر و الهامبخش بودند و نمایشگاه بی صدای خوانندۀ زن، جلوه ای درخشان  را در تاریخ هنر عکاسی ایران و مبارزه برای احیای حقوق مدنی زنان هنرمند ایرانی بر جای گذارد.
 
نیوشا توکلیان 



درد و دل مجاز


عکس توکا نیستانی


خیلی چیز ها برایش مجاز نبود. خیلی چیزها غمگینش میکرد. خیلی چیزها آزارش میداد. توکا در سال ۱۳۸۹ از ایران رفت و در تورنتو، کانادا سکنی گزید. او در وبلاگ شخصی اش علت رفتنش را چنین توضیح داد:

از زندگی مجرمانه خسته شده بودم... به چند پسر و دختر طراحی درس می‌دادم که مجاز نبود، برای طراحی از مدل زنده استفاده می‌کردم که مجاز نبود، سر کلاس صحبت‌هایی می‌کردم که مجاز نبود، بجای سریال‌های تلویزیون خودمان کانال‌هایی را تماشا می‌کردم که مجاز نبود، به موسیقی‌ای گوش می‌کردم که مجاز نبود، فیلم‌هایی را می‌دیدم و در خانه نگهداری می‌کردم که مجاز نبود، گاهی یواشکی سری به "فیس بوق" می‌زدم که مجاز نبود، در کامپیوترم کلی عکس از آدم‌های دوست‌داشتنی و زیبا داشتم که مجاز نبود، در مهمانی‌ها با غریبه‌هایی معاشرت می‌کردم که مجاز نبود، همه‌جا با صدای بلند می‌خندیدم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست غمگین باشم شاد بودم که مجاز نبود، مواقعی که می‌بایست شاد باشم غمگین بودم که مجاز نبود، خوردن بعضی غذاها را دوست داشتم که مجاز نبود، نوشیدن پپسی را به دوغ ترجیح می‌دادم که مجاز نبود، کتاب‌ها و نویسنده‌های مورد علاقه‌ام هیچکدام مجاز نبود، در مجله‌ها و روزنامه‌هایی کار کرده بودم که مجاز نبود، به چیزهایی فکر می‌کردم که مجاز نبود، آرزوهایی داشتم که مجاز نبود و... درست است که هیچ‌وقت بابت این همه رفتار مجرمانه مجازات نشدم اما تضمینی وجود نداشت که روزی بابت تک‌تک آن‌ها مورد مؤاخذه قرار نگیرم و بدتر از همه فکر این‌که همیشه در حال ارتکاب جرم هستم و باید از دست قانون فرار کنم آزارم می‌داد.

توکا فرزند منوچهر نیستانی شاعر درگذشته و برادر مانا نیستانی کاریکاتوریست است. وی در سال ۱۳۶۶ از دانشگاه علم و صنعت ایران در رشتهٔ معماری فارغ‌التحصیل شده‌است. او فعالیت حرفه‌ای خود را از سال ۱۳۵۸ با هفته‌نامه «کتاب جمعه» به سردبیری احمد شاملو آغاز کرد. توکا سابقهٔ همکاری با بیش از ۵۰ نشریه را در کارنامه‌اش دارد و تابه‌حال ۲ بار به‌عنوان بهترین کارتونیست در جشنوارهٔ مطبوعات ایران انتخاب شده‌است.

مانا نیستانی (زادهٔ ۱۳۵۲ در تهران) کاریکاتوریست ایرانی است. کاریکاتور جنجالی او در روزنامه ایران موجب واکنش‌هایی شد.وی در خلال اعتراضات معترضان به نتایج انتخابات ۱۳۸۸ اقدام به ترسیم کاریکاتورهایی بر ضد سران حکومت ایران نمود. مانا نیستانی هم اکنون ساکن پاریس است. او در دسامبر ۲۰۱۱ از بابت کاریکاتوری در سایت رادیو زمانه مورد تقدیر «جایزه کاریکاتور سیاسی سازمان ملل» قرار گرفت.

عکس مانا نیستانی

Friday, 6 April 2012

فرایند یک رویا



 "کسنیا سیمونوا" بر روی سطحی مملو از ماسه، زنده نگاری می کند. به عبارت دیگر هنر او متحرک سازی تصاویر روی ماسه است. این بانوی زیبا با حرکات روان دست و انگشتان تصاویری را می آفریند که با سرعت و توالی زیاد نمایش متحرکی را ایجاد می کند که به مانند فیلم و ویدئو قادر به شرح یک داستان و یا یک واقعه اند.
سیمونوا" پس از تحصیلات هنری اش در چند دانشگاه اوکرائین با فردی ازدواج کرد که از نظر او انسانی استثنایی وهنرمندی بی همتا بود . همسرش کارگردان تئاتر و مشوق اصلی اوبود و برای نخستین بار به "سیمونوا" وعده داد که:" باورکن... تو ستارۀ درخشانی درعالم هنر خواهی شد". "سیمونوا" زنی بسیار سخت کوش و پرکار بود. با توشه ای از اطلاعات وسیع هنری و علمی، پایۀ هنر جدیدی را در سطح بین اللملی ابداع نمود. این هنر و پیشۀ تازه را از اتاق محقر و تاریک خانۀ کوچکش آغاز کرد و ماهها، ساعات طولانی و پر مشقتی را در آنجا گذراند و افتان و خیزان با تردید و امید به تمرین های سخت پرداخت. صرفنظر از پیچیدگی های آفرینش هنری، این خلاقیت نوین، نقاشی نبود که " سیمونووا" بداند که آن را از کجا شروع کند و به کجا هدایت کند. مجسمه سازی نبود که از آغاز و پایان تکنیک آن آگاه باشد. سینما و تأتر نبود که هزاران بار آن را ساخته اند و به دفعات آن را تجربه کرده اند.
یک هنر ناشناخته بود. عرصه ای بود جدید از بیان انسان به منظورانتقال یک معنا و مفهوم. فرآیند تازه ای بود ساختۀ بشر که از عواطف او سرچشمه می گرفت و تخیل به مانند همۀ هنر های دیگرانسانی نقش عمده ای را در شکل گیری آن ایفا می کرد. این هنر تازه متولد شده و اسم و رسم یافته را، " انیمیشن روی ماسه" نامیدند. نمایش متحرک ماسه ای حرفه ای شد که زمینۀ همکاری "سیمونوا" را با بهترین رهبران ارکستر که در صحنه او را بطور زنده همراهی می کردند، فراهم آورد.
یکی از فعالیت های هنری " کسنیا سیمونوا" همکاری او با گروه آنسامبل " جکبسن" و " سیامک آقایی" است. در این پروژه قطعۀ پرندۀ دور پرواز با ملودی ایرانی نواخته می شود و" سیمونوا" این اثر را با حرکات دست بروی ماسه به تصویر می کشد. او در این اجرا میهمان ویژۀ ارکستر سمفونیک یوتیوب بود. این اثر در ابتدا در مجموعۀ پروژۀ جادۀ ابریشم با همکاری " یویوما" اجرا شده بود. داستان آن حکایت پرندۀ اسطوره ای است که به شوق خورشید پرواز می کند و پس از دوبار سقوط، بار سوم در نزدیکی خورشید از شعله و حرارت آن می سوزد و در طلب وصال به مرگ عرفانی تن می دهد.
 
 

    



 
 

 


Friday, 9 March 2012

تریو- چایکوفسکی (Trio- Tchaikovsky)

           
                       

"تریو" اثری است از چایکوفسکی که توسط سه ساز پیانو، ویولن سل و ویولن نواخته می شود. برای چایکوفسکی ساختن" تریو" قطعه ای شامل این سه ساز فعالیت غریبی بود و کار ویژه ای در آن دوران محسوب می شد. او هراس داشت که موسیقی ای که ماهیت سمفونی دارد را به این سه ساز تحمیل کرده باشد. اما چایکوفسکی شجاعانه این ترکیب را تجربه کرد و بدعت این آفرینش هنری را در موسیقی کلاسیک گذاشت. هراس او بیهوده بود. بعد ها این اثر آنچنان موفق شد که خود پایه ای  برای کار آهنگسازان دیگر قرار گرفت.
این قطعه بقدری زیباست که شیفتگان این اثرآن را به پدیدۀ "فتو سنتز" تشبیه می کنند که در آن ویولن ( ئیدروژن) با ویولن سل ( اکسیژن) ترکیب می شود و آب را بوجود می آورد و پیانو( کربن) در کنار آب سبب ایجاد مادۀ آلی می گردد و عنصر حیات را تشکیل میدهد. در مقاله هایی نیزبه تفسیری دیگری از این اثر بر می خوریم که ویولن در آن "حوا"، ویولن سل، " آدم" و پیانو در آن به " آفریدگار" تشبیه گردیده اند که باز انعکاسی است از داستان آفرینش و نشانی است از موجودیت و ازحیات.

 " سوزانا یوکو هنکل" که در اجرای قطعۀ تریو ساز ویولن را می نوازد در یک خانوادۀ موسیقی دان ژاپنی- آلمانی متولد شد و از دوسالگی از مادر خود درس نوازندگی گرفت. او در مسابقات بین المللی" ملکۀ الیزابت" در بروکسل، مسابقۀ "موتزارت" در سالزبورگ موفق به کسب جوایز ارزنده ای شد و سر انجام به کسب جایزۀ اول در مسابقۀ موسیقی آلمان در برلین نائل آمد.

Friday, 2 March 2012

ریتمی که کل ماجرا را می داند

  
" بولرو" اثر "موریس راول" آهنگساز فرانسوی است و از شناخته شده ترین آثار اوست. "راول" تحت تأثیر استاد خود" گابریل فوره" نه کاملاً از سبک مدرن پیروی می کرد و نه سبک کلاسیک را پایۀ کار آهنگسازییش قرار داده بود. او به مانند " دبوسی"، امپرسیونیسم را در موسیقی انکار می کرد و به موجودیت این سبک تنها در نقاشی اعتقاد داشت. هنر او در سازبندی بی نظیر و درخشان بود. " بولرو" ابتدا توسط بالرین روسی " آیدا روبینشتین" که کمپانی خود را در فرانسه تأ سیس کرده بود، به "راول" سفارش داده شد. سناریوی " آیدا روبینشتین" از این قرار بود که:


 



"در میخانهای در اسپانیا مردم زیر فانوس برنجی که از سقف آویزان است میرقصند. در گرماگرم شادی و تشویقهای جمعیت، یک بانوی رقصنده روی یکی از میزها میرود و شروع به رقصیدن میکند. ریتم رقص او همواره و به مرور تندتر میشود."

                                      بالرین روسی " آیدا روبینشتین"


اما این داستان ساده و بی محتوا با شاهکار تکنیکی سازبندی و هارمونی قطعه" بولرو" بعد ها در تضاد قرار گرفت و راه خود را از آن سفارش کوچک و بالۀ مزبور جدا کرد و قطعۀ ارکسترال یک موومانه شد. راول خود انتظار چنین موفقیتی را برای این سفارش ناچیز کارفرمای روسی خود نداشت.
" بولرو" برای یک ارکستر بزرگ متشکل از ساز های فلوت، پیکولو، انگلیش هورن، کلارینت، کنتراباس، ترومپت، ساکسیفون تنظیم شده است که از همراهی ساز های زهی ویولن و ویولا بهره می برد و طبل های بزرگ و کوچک، سنج و چنگ آنرا تقویت می کنند. یک ریتم تکراری توسط " طبل" در سراسر قطعه بگوش می رسد. گویی این ریتم ثابت رهبری ارکستر را به عهده گرفته است. ریتمی که گوش دارد و چشم دقیقش را از نوازندگان ارکستر بر نمیدارد و آنان را کنترل و هدایت کرده و احساس قطعه را به تک تک اعضای ارکسترمنتقل می کند. ریتمی که کل ماجرا را میداند.

                                                                    

Friday, 24 February 2012

چنین گفت زرتشت




" چنین گفت زرتشت" ساختۀ ریشارد اشتراوس آهنگساز آلمانی یکی از قدرتمندترین قطعات ارکستری در موسیقی کلاسیک است. این قطعه که در هنگام اجرا بسیار تأثیر گذار و باشکوه است از رمان فلسفی به همین نام اثر "فریدریش نیچه" شاعر و فیلسوف آلمانی الهام گرفته شده است. این قطعه با تمی آهسته، گویی از اعماق زمین بر می خیزد تا بتدریج به سطح زمین برسد و به پا ها و سپس به جسم و جان آدمی منتقل گردد و  سراسر وجود او را فرا گیرد. ویدئو، تم زرتشت را با اجرای ارکستر فیلارمونیک برلین به رهبری "هربرت فون کارایان" نشان می دهد. او را در بالاترین ردۀ رهبران ارکستر درقرن بیستم  قرارداده اند." کارایان" ارکستر فیلارمونیک برلین را به مدت 35 سال رهبری کرد.

تصویری خیالی از زرتشت (از پشت) و بطلمیوس (از روبرو). نقاشی از رافائل، مکتب آتن، پیرامون ۱۵۱۰ میلادی

Wednesday, 8 February 2012

والس ماسکاراد و سر و صدای تانکهای پینوشه







والس ماسکاراد اثر خاچاطوریان آهنگساز بزرگ ارمنی است که دکتر آلنده رئیس جمهورشیلی به آن علاقه بسیار داشت. من به یاد صحنه ای از فیلم دکتر آلنده و کودتا شیلی افتادم که در لحظات آخرین ، در کاخ ریاست جمهوری به این قطعه گوش میداد و سر و صدای تانکهای پینوشه و نوای خاچاطوریان در هم آمیخته بود.
ملودی ها و تم های خاچاطوریان برگرفته از موسیقی ارمنی و گرجی است. قطعات اگرچه در چارچوب موسیقی کلاسیک هارمونیزه شده اند، اما به گوش ما ایرانی ها بسیارآشنا هستند.


Sunday, 8 January 2012

اشک از ستاره بارید و از شکستن گفت



ترانۀ "شکننده" را " استینگ" پس از قتل"بن لیندر" فعال حقوق بشر در نیکاراگوئه سرود. مضمون این آهنگ موضوعی است قدیمی و آشنا. هم از خشونت و گلوله و هم از انسان شکننده سخن می گوید." استینگ" این ترانه را به قربانیان فاجعۀ نشت نفت در خلیج مکزیک اهدا کرد و نگرانی و اضطراب خود را از آسیب پذیری و شکنندگی اکوسیستم با این عمل اعلام نمود.


اگر گوشت و فولاد یگانه شدند و  سیل خون جاری
و هنگامیکه رنگ خون در خورشید شامگاهان، خشک شد
باران فردا داغ و نشان  را خواهد شست.
اما چیزی همواره در خاطرمان  می ماند
 تا شاید این رزم واپیسین  مضمونش را بیابد
 تا شاید نزاع یک عمر را فیصله دهد
 که خشونت بی بار است، امر ی است نا میسر،
 برای آنانی که زیر ستارۀ خشمگین زاده شدند.
همواره خواهد بارید باران،
مانند اشک از ستاره،
و به ما خواهد گفت،
که ما، ظریف دلان چه زود هنگام می شکنیم.
که ما تا چقدر شکننده ایم.


If blood will flow
when flesh and steel are one
Drying in the color
of the evening sun
Tomorrow's rain
will wash the stains away
But something in our minds
will always stay

Perhaps this final act was meant
To clinch a lifetime's argument
That nothing comes from violence
and nothing ever could
For all those born beneath an angry star
Lest we forget how fragile we are

On and on the rain will fall
Like tears from a star
like tears from a star
On and on the rain will say
How fragile we are
How fragile we are

 

Sunday, 1 January 2012

کبوتران سفید به خانه بازگشتند

 
شاید بسیاری از ما ملودی آشنای ترانۀ " لاپا لوما" را بارها شنیده ایم. اما هرگز این اندیشه به فکرمان خطور نکرده است که این ترانه با ما پارسی ها وابستگی تاریخی دارد. " لاپالوما" به معنی" کبوتر" ترانه ای است که ریشه دریک واقعۀ تاریخی دارد: نبرد میان پارسیان و یونانیان، از سری جنگ های " ماراتون" که در سال 492 قبل از بوقوع پیوست. این ترانه داستان جدال میان عشق و مرگ است. در این تاریخ یونانیان شاهد غرق شدن کشتی سربازان مردونیه داماد داریوش بودند. که در ساحل کوه های " آتوس" ناپدید شد. یونانیان از فراز شکسته پاره های کشتی پارسیان نظاره گر کبوتران سفید صلح شدند که از قاره اروپا پرگرفتند و به خانه بازگشتند. پرندگان حامل پیام عشق بودند و ملوانان جنگجوی پارسی  گمشده در دریا، پیامشان را همراه با این کبوتران به خانه پرواز دادند. برای یونانیان این ترانه، یادگار پیروزی جنگی و شکست ایرانیان نیست. بلکه آن را برای دو ملت، سنبل پیروزی عشق بر جنگ می دانند. گویی سربازان تاریخ فارغ از تعصبات ملی و نژادی، سنگ حاکمان لشکر کش دوران خویش را به سینه نزده و روایت دوستی را به ترانه ها و افسانه ها منتقل کرده وسرانجام کبوتران سفید آریایی را به خانه هایشان هدایت نمودند. این ترانه توسط بسیاری از خوانندگان یونانی، اسپانیایی و ایتالیایی خوانده شده و همواره محور موضوع آن پیروزی عشق برمرگ و بر جدایی بوده است و سخنی نیز از کبوتران سفید در شعر ترانه به میان آمده است، بی آنکه به یکی از عظیم ترین نبرد های تاریخ کهن، نبرد " ماراتون" اشاره ای بشود. دراین ویدئو" ایردیا اروکهینا" این اثر را با ساز دورما اجرا میکند.


 
                             


میکیس تئودوراکیس و زوربای یونانی

 

موسیقی میکیس تئودوراکیس با زندگی سیاسی اش عجین بود و هست. از دوران جوانی در زمان جنگ جهانی به مبارزه بر ضد نیرو های اشغالگر آلمان نازی پیوست و توسط ارتش ایتالیا متحد آلمان دستگیر و شکنجه شد. او درجریان کودتای نظامی یونان نیز دستگیر و تبعید شد. اما موسیقی میکیس تئودوراکیس نه تنها الهام بخش مردم زحمتگش یونان بود، بلکه فراتر از مرز و بومش برای فلسطین و شیلی و سایر جنبش های رهایی بخش نیز ترانه سازی کرد. میکیس تئودوراکیس سرانجام در تمام فجایع نظامی مخالفت خود را با جنگ هایی نظیر بمباران یوگسلاوی، جنگ در بوسنی و هرزگووین، جنگ در افغانستان و عراق ابراز داشت و به مبارزه اساسی برای صلح پرداخت.
 

Sunday, 18 December 2011

پرندۀ دور پرواز





"یویوما" نوازندۀ برجستۀ ویولن سل در سال 1998 پروژۀ جادۀ ابریشم را پایه گذاری کرد. این پروژه فعالیت خود را تا کنون بطور مستمرو با موفقیت ادامه داده است. حاصل این فعالیت گرد هم آوردن موسیقی دانان و نوازندگان کشور های مختلف آسیایی و اورپایی بود که توسط جادۀ ابریشم به یکدیگر متصل می شدند. از"شجاعت حسین خان" استاد مشهور سیتار هند، "کیهان کلهر" نوازندۀ نامی کمانچه و موسیقیدان ایرانی تا "عالیم قاسم اف" خوانندۀ مقامی از آذربایجان همه در جادۀ ابریشم به یکدیگر ملحق شدند تا در عرصۀ موسیقی بین المللی به دو هدف خویش نائل گردند. یکی اینکه درخشش و جلوۀ هنری کشورشان را به نمایش بگذارند و دیگر اینکه ناله ها و زاری مردمان آسیایی را در نوای تار، کمانچه و سنتور به همراهی موسیقیدانان سایر کشورها به گوش جهانیان برسانند.
در این میان "سیامک آقایی" هم به جادۀ ابریشم پیوست. او که دانش آموختۀ اساتیدی چون پرویز مشکاتیان، محمدرضا لطفی و فرامرز پایوراست، نه تنها از نوازندگان سرشناس سنتور کشور ماست، بلکه به فعالیت تحقیقاتی گسترده ای در زمینۀ سازشناسی پرداخته است. جمع آوری اطلاعات و آرشیو موسیقی شمال خراسان و ابداعاتی در ساختار سازهای زهی ایرانی از جمله فعالیت های مانا و پر ارزش اوست.
"پرندۀ دور پرواز" با ملودی فولکلور ایرانی، توسط گروه آنسامبل "جکبسن" و "سیامک آقایی" با همکاری "یویوما " از جمله آثاری است که در مجموعۀ پروژۀ جادۀ ابریشم به اجرا در آمد. این اثر داستان پرندۀ اسطوره ای است که به شوق خورشید پرواز می کند و پس از دوبار سقوط، بار سوم در نزدیکی خورشید از شعله و حرارت آن می سوزد و در طلب وصال به مرگ عرفانی تن می دهد.
 


Wednesday, 14 December 2011

پروکفیف و طعم "باروک"



بسیاری معتقدند که بالۀ "رومئو و ژولیت" باشکوه ترین بالۀ سروده شده در میان آثار کلاسیک است. این باله متشکل از 4 بخش، 10 صحنه و 52 رقص جداگانه می باشد و برای اولین بار در سال 1940 در شهر لنینگراد اجرا شد. این باله اثر ماندگار "سرگئی پروکفیف" است که بر اساس نمایشنامۀ "ویلیام شکسپیر" سروده شده است و معضل عشق "ژولیت کاپولت" و "رومئو مونتاگو" و دشمنی دیرینۀ خانوادگی شان  در ایتالیای قرن شانزدهم را به صورت باله به اجرا در آورده است.

دلشکستگی و پریشانی، مرگ دلخراش و کینۀ کور که از خصوصیات تراژدی های "ویلیام شکسپیر" است، برای "پروکفیف" در هارمونی ساز ها و هم نوایی کلارینت ها، هورن ها و فلوت ها زمینه های کار را فراهم می آورد. استفاده از ترکیبی از ساز های بسیار متنوع و کاربرد سه نوع ساز ویژه از نکته های مهم بالۀ "رومئو و ژولیت" است. کاربرد نوعی ساز نادر از خانواده زیلوفون و نوع ساز  کمیاب دیگری از  ماندولین و بکارگیری  ویولای"د-امور" که به ویولن عشق معروف است و ساز  سبک "باروک" می باشد، از ابتکارات پروکفیف در این اثر جاودانه است. هدف آهنگساز از کاربرد این ساز ها ایجاد نواهای منحصر به فردی است که هم به صورت فردی و هم به صورت گروهی به ارکستر افزوده شده است و در واقع عطر و طعم ایتالیایی و "باروک" را به قطعات این اثر می بخشد. زیباترین قسمت باله "رقص شوالیه ها" است که دارای یک خط ملودیک قوی، پر طمطراق و باشکوه می باشد.

صحنۀ غمگین باله، صحنۀ آخرین آن، صحنۀ مرگ "ژولیت" در کنار "رومئو" است. بسیاری از ما "رومئو" را به غلط معشوق "ژولیت"  می پنداریم، اما در داستان این دو قبل از مرگ  توسط راهب صومعه "لورنس" به عقد و ازدواج پنهانی هم در آمده بودند. "ژولیت" پس از شنیدن خبر کشته شدن"رومئو" که خبری بی پایه و بی اساس بود، بیهوش میشود. "رومئو" خود را بر سر پیکر معشوقش می رساند و به این اندیشه که او جان سپرده است زندگی خود با نوشیدن زهر خاتمه می دهد. "ژولیت" بهوش می آید و او نیز از مرگ "رومئو" سینۀ خود را با دشنۀ پاره می کند. دوخاندان "کاپولت" و "مونتاگو" در سوگ عزیزان خود از دشمنی دیرینه شان پشیمان و شرمسار می گردند و به خصومت نسلها پایان می دهند.
 
 
   

Sunday, 4 December 2011

مانفرد و آستارته

سروده ای از "لرد بایرن" شاعر انگلیسی، داستان نجیب زاده ای است به نام " مانفرد" که در مرگ معشوقۀ خود " آستارته" مقصر است و از گناه اسرار آمیزی در رنج و عذاب بسر میبرد. "مانفرد" که با جهان ماوراء ماده مرتبط است و به عالم ارواح و گذشتگان راه دارد، در کوه های آلپ، به پای ارواح هفتگانه می افتد و از آنان طلب می کند که او را به ورطۀ فراموشی بکشانند و به او نیرویی بخشند تا گناهانش را بشوید و از یاد ببرد. گرچه این ارواح در سرودۀ " لرد بایرن" دارای قدرت ادارۀ جهان مادی اند، اما در برگرداندن حوادث بوقوع پیوسته ناتوانند و قادر به بر آوردن خواسته های " مانفرد" نمی گردند. " مانفرد" در مقابل هجوم وسوسه های رستگاری تسلیم می شود و اندرز ارواحی که او را از خودکشی بر حذر می دارند را نادیده میگیرد. او سرانجام از سایه های پر فریب جهان مادی گریخته و مرگ را بر زندگی آلوده به گناه ترجیح می دهد. آخرین کلمات " مانفرد" به ارواح هفتگانه این بود که: " ای راهبان، مرگ آنچنان هم دشوار نیست.
سرودۀ لرد بایرن توسط نقاشان متعددی در قرن نوزدهم به تصویر در آمده است. در عالم موسیقی نیزچایکوفسکی اثری جاودانه از مانفرد را آفرید و شرح داستان نجیب زادۀ آلپ را بصورت سمفونی در آورد. بویژه موومانی از این اثر که به توصیف دیوانگی و سرگردانی " مانفرد" در میان ارواح اسرارآمیز کوهستان می پردازد، از اهمیت بسزایی در هنر موسیقی کلاسیک بر خوردار است.