Sunday, 30 August 2015

خانه بروجردی ها، "انتخاب برتر" یونسکو




کاشانی ها در مورد خانه بروجردی ها در محله سلطان امیر کاشان چنین روایت می کنند که حاج حسین بروجردی یکی از بازرگانان متمول دوره قاجار برای پسرش به خواستگاری دختر حاج سید طباطبایی می رود. طباطبایی ها نیز مانند بروجردی ها از خانواده های ثروتمند مقیم کاشان بودند و از تجار معروف فرش آن زمان. خانه طباطبایی ها از خانه های مسکونی اعیان نشین شهر بود و تا به امروز نیز از زیباترین بناهای پرقدمت تاریخ ایران به شمار می رود. حاج طباطبایی با این ازدواج موافقت می کند، اما به این شرط که عروس خانم که به خانه بخت می رفته است، قدم به منزلی بگذارد که چون خانه پدری، باشکوه، آبرومند و در خور شأنش باشد. حاج سید بروجردی تنها یک راه پیش پای خود می بیند و آن اینکه ساختن خانه اش را بعهده معماری بگذارد که خانه طباطبایی ها را نیز طراحی کرده بود و او کسی نبود جز استاد علی مریم. حاج سید بروجردی به خوبی پی برده بود که تنها اوست که توانایی خلق دوبارۀ شاهکاری را دارد که به شکوه و جلال طرح پیشین و همطراز خانه طباطبایی ها باشد. بدون اینکه در مورد درستی و یا نادرستی روایت ذکر شده قضاوتی کنم و یا اصولاً طرح ساخت خانه بروجردی های را به چنین وصلت اشرافی ارتباط دهم، با اطمینان می گویم که عروس نیک بخت در زیباترین بناهای ممکن سراسر تاریخ ایرانی سکونت داشته است  و هیچکس چو او به زمزمه های پر رمز و راز جلال، ذوق و هنر دورۀ  قاجاری در میان راهرو ها و تالارهای باشکوه این دو سرا گوش فرا نداده است.
 در اینجا می خواهم به سه نکته حائز اهمیت نیز اشاره کنم. نکته اول ارتباط تنگاتنگ طرح این خانه با شرایط کویر است. استفاده از بادگیر ها برای انتقال جریان هوا به زیرزمین ها و سرداب های خنک و قراردادن این سرداب ها در مکان های مختلف بنا برای ایجاد یک جبهه هوای سرد در لایه زیرین ساختمان از ویژگی های فنی ساخت آن دوران می باشد. در فضای بیرونی حیاط از اختلاف سطح برای مقاومت در برابر باد های تند کویر استفاده شده است. کاشت درخت انار برای مرطوب نگاه داشتن هوا و پایین آوردن دما، رنگ آمیزی روشن نما های بیرونی، استفاده از بخش تابستان و زمستان نشین از تدابیر اقلیمی ساخت بنا به شمار می رود. نکته دیگردر مورد نقوش گل، مرغ و شکارگاه حیوانات از موضوعات متداول نقاشی ها  و گچ بری های دورۀ قاجاری است که همه در این بنا زیر نظر کمال الملک نقاش شهیر ایرانی و با نظارت او تهیه، اجرا و نصب شده است. کمال الملک خود اهل کاشان بود و در دورۀ شکوفایی صنعت کاشان با علی مریم کاشی همکاری می کرد. در خاتمه این نکته را اضافه کنم که گزینش خانه بروجردی ها در همین امسال به عنوان "انتخاب برتر" از جانب کنوانسیون عمومی یونسکو موفقیت بزرگی برای هنر و فرهنگ ایرانی است و خبر دریافت مدال زیباترین خانه تاریخی در میان کشور های آسیایی که در دنیا پیچید خود در تقویت صنعت گردشگری و جذب توریست نقش بسزایی خواهد داشت. جای شکرش باقی است که سازمان میراث فرهنگی مسئولیت مرمت و نگاهداری خانه بروجردی ها را به بخش خصوصی واگذار نکرده است. چنانکه با خانه عامری ها در کاشان چنین شد و اینکه چرا دارایی های فرهنگی کشور حراج می شود، مقوله پیچیدۀ دیگری است. در واقع این عمل واگذاری تاریخ به بخش خصوصی است. اگر بروجردی ها و طباطبایی ها آینده را پیش بینی می کردند، شاید به فکر وصلت با عامری ها نیز می افتادند که از مزایده فرهنگ و هنر ایرانی در مقابله با پاک کنندگان تاریخ جلوگیری کنند. 

 

 این ویدئو با تکنیک مدل سازی سه بعدی توسط هنرمند و طراح گرافیک هلندی "ون در سامن" ساخته شده است. او با استفاده از تصاویر پانورامایی و عکاسی سراسرنما جزییات نمای بیرونی و داخلی خانه بروجردی ها را مشاهده نموده و با کمک تکنولوژی پویانمایی(انیمیشن)، خانه بروجردی های را بازسازی کرده است.  شبیه سازی ابنیه تاریخی جهت بررسی مطالعات تاریخی که با استفاده از واقعیت مجازی در مرمت آثار تاریخی صورت می گیرد، بسیار راهگشاست. 







 





Friday, 14 August 2015

بادکنک قرمز




فیلم بادکنک قرمز در سال  1956 برندۀ جایزه نخل در جشنواره فیلم کن شد. این فیلم بدون کلام ساخته شد. در واقع کلام فیلم در صحنه ها و موسیقی زیبای متن داستان نهفته ست. موضوع آن در مورد پسر بچه ای است که در مسیر مدرسه به بادکنک قرمز پرشده ای از گاز هلیم برخورد می کند. او و بادکنک قرمز با هم دوست می شوند و در فضای فانتزی فیلم  به هم علاقه مند می گردند.  بادکنک قرمز با این نزدیکی عاطفی که میانشان برقرار می شود، هرجا که پسرک میرود او را دنبال می کند. سر انجام پسر و بادکنک به دست بچه های شرور محل گرفتار می شوند و بادکنک پاره شده و باد آن خالی می شود. با مرگ بادکنک، تمام بادکنک های شهر به انتقام بادکنک قرمز خود را ازدست صاحبانشان رها می کنند و بسوی پسرک می شتابند. پسرک هم به همه بادکنک های رنگین که بسویش آمده بودند، خود را می آویزد ودر آسمان به بالا می رود. پسرک و بادکنک های رنگارنگ شهربا هم به پرواز در می آیند و آنقدر دور می شوند که از محدودۀ دید چشم عابرین ناپدید می گردند.
کارگردان فرانسوی فیلم به نام "آلبرت لا موریس" در سال های شصت در ساختن فیلم های کوتاه و مستند شهرت یافت. او پسر واقعی خود را برای ایفای نقش اصلی فیلم بادکنک قرمز برگزید. حتی دختر او نیز در یکی از صحنه های فیلم نقش دیگری را ایفا کرد. در پایان دورۀ فعالیت هنری اش، آخرین فیلم این کارگردان  به نام باد صبا در ایران ساخته شد، هرچند با سر انجامی شوم و با پایانی غم انگیز. اودر هنگام فیلم برداری در سد کرج بر روی بالگرد هلی کوپتری دچار سانحه گردید و کشته شد. گرچه  آخرین فیلم او، که تراژدی زندگی اش نیزبود، در همان سال نامزد بهترین فیلم مستند در مراسم اسکارگردید. هنوز ایرانیان به احترام این فیلساز هلیکوپتر متلاشی شدۀ او را در محل وقوع سانحه نگاه داشته اند. هشت سال پس از مرگ کارگردان بیوۀ اوو پسرش فیلم ناتمام او را به پایان رساندند. این فیلم که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است حکایت از باد صبا دارد که از شمال غرب ایران می وزد و حامل پیام عشق است.
 
 
آخرین صحنه فیلم باد کنک قرمز

لینک فیلم کامل بادکنک قرمز در یو تیوب  
http://www.youtube.com/watch?v=oQhvgo62l74

Monday, 3 August 2015

کلُنلی که به موسیقی ایران روح و نظم کلاسیک بخشید

علینقی وزیری
کلُنلی که به موسیقی ایران
 روح و نظم کلاسیک بخشید
تصنيف" بسته ي دام" او را می شنوید‎
 
شادروان روح الله خالقی، آهنگساز بزرگ و رهبر فراموش نشدنی ارکستر گلها، کتابی دارد تحت عنوان "تاریخ موسیقی ایران". او در این کتاب شرح زندگی کلنل علینقی وزیری را نوشته است.
روح کلام و نوشته او در معرفی وزیر اینست که نمی توان سرگذشت موسیقی ایرانی را نوشت و از یاد برد تعالیم و آثار استاد وزیری را. حتی مرحوم بنان نیز باهمه غروری که داشت و خود را شاگرد هیچ موسیقی دانی نمی دانست، در یگانه مصاحبه ای که به همت مسعود بهنود از او باقی مانده از کلنل وزیری حداقل بعنوان تشویق کننده خود برای آواز خوانی یاد می کند!
خالقی از شاگردان کلنل وزیری بود. از هفده سالگی که سن نوجوانی است و سر به هوائی، اما خالقی سر به هوا نبود و دامن کلنل وزیری را از کف نداد.
خالقی می نویسد:
"کلنل کیست که من شیفته اش شدم. این بود جواب قلبم؟ مضرابش چون چکشی خوش آهنگ بر تار می خورد. انگشتان کشیدۀ لاغر استخوانیش سیم ها را با قدرت می نواخت و لرزش دستش تار و پود وجودم را می لرزاند.
کلنل وزیری که نام نظامی اش را از سابقه خود در ارتش گرفته بود در قزاقخانه در لباس افسری سری پر شور از عشق وطن داشت و با مشروطه طلبان دورۀ استبداد همراه شد. او بعد ها از بزرگان موسیقی ایران شد و موسیقی را نت نویسی کرد و به آن نظم کلاسیک داد.
در این یادداشت کوتاه، از ذکر نام آثار بزرگ او می گذرم و تنها به چند نکته در مورد کارهای آوازیش اشاره می کنم.
کلنل وزیری آواز را بسیار دوست داشت. اما سبک خواندن او با اصول دکلاماسیون تطابق داشت و نه با آواز سنتی. استاد وزیری نه بلند خوانی می کرد و نه به صدایش تحریر می داد و از چهچه زدن نیز بشدت پرهیز داشت. او آهنگ ها را مطابق با کلام شعر تنظیم می کرد تا شعر را فدای آهنگ نکند. وزیری رسم دیرینه تکرار جملات و تم ها را که بار اول می خواند و بار دوم نوازنده جوابش را تکرار می کرد، بر هم زد، بطوریکه ارکستر پس از خاتمۀ جملات آهنگ دیگری می نواخت و از تکرار تم ها خبری نبود. آهنگ که پیش از وزیری بدون مقدمه با شعر شروع می شد، دیگر نه با نغمه های شاعرانه که با "درآمد" آغاز شد. کلنل این تغییرات را که زمانی در نزد شنودگان عجیب می نمود عادت همگان کرد و در میان مردم جا انداخت. او صدای پسر عمویش عبدالعلی وزیری را دوست داشت. خیلی ها بر این نظرند که تاکنون هیچ خواننده ای نتوانسته است آهنگ های کلنل را به خوبی پسر عمویش بخواند. عبدالعلی وزیری قطعۀ بسته دام را خواند که البته در این ویدئو آن را با صدای محمد صادق اسحاقي می شنوید. شعر آهنگ از گل گلاب است، شاعری که مورد توجه استاد وزیری بود.  کلنل در جستجوی ترانه سرایی بود که او را درک کند. گل گلاب ساده می سرود، کلامش خوش آهنگ بود. او برخلاف سایر شعرا به موسیقی و نت آشنایی داشت و کلمات را در چهارچوب وزن آهنگ به جا و مناسب می سرود. دیری نپایید که گل گلاب به تشویق و پی گیری کلنل کلام شیوا و بی تکلفش را در خدمت موسیقی استاد درآورد و  شاعر آهنگ های وزیری شد. گل گلاب دوست وزیری بود و در مورد این دوستی چنین سرود:
 
خوشا آن کس که دارد یار عاقل
به او بسته امید و دیدۀ دل
که بار زحمت دنیا بمنزل
به تنهایی رساندن هست مشکل
 
 
 
 


Monday, 27 July 2015

بانوی گورستان مونت مارت

 

بانوی گورستان مونت مارت

این مجسمه در سال 1910 توسط "ژاکلین دیدزبوزی"  ساخته شد، مادری که پسر جوان بیست ساله اش را از دست داد . سازندۀ این اثر در سوگ فرزند جوانمرگش تندیسی از پیکر عزاداز و ماتم زدۀ خود را ساخت و بر سر مقبرۀ پسرش نصب کرد."ژاکلین دیدزبوزی" زیباترین بانوی گورستان مونت مارت پاریس است.
♥ ♥ ♥ ♥
کلمات تسلی
پاییز، برگ، برف
مرگ را از حافظه ام بیرون میاورم
دو سه بار این کلمات را در یک لیوان آب رها میکنم
آب لیوان را مینوشم
سردم است
آب لیوان گرم بود
کلمات تسلی ، پاییز، برگ، برف
مرگ را از لیوان بیرون میاورم
روی طناب رخت میاویزم که خشک شود
کلمات تسلی
پاییز، برگ، برف
مرگ را بر دیوار اتاق میچسبانم
دیوار کلمات را پس میزند
فقط کلمه مرگ
فقط کلمه تسلی
بر دیوار میماند
دیگر مرا مرگ تسلی ست
https://soundcloud.com/ammontazer/tasali
احمدرضا احمدی

 

 

 

 

 


 

 

 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 







































 

 

 

 



 

 
 



 
 
 
 
 
 

 

Saturday, 25 July 2015

عقاب آسمان بر فراز علم کوه

 

علم کوه روزگاری "کُنام" حسن صباح و اسماعیلیان بود. سنگ سماور که بیش از 15 متر ارتفاع دارد و چون عقابی مغرور روی لبۀ تیغۀ باریک علم کوه ایستاده گوئی حسن صباح را بدرقه کرده است.  
علم کوه همواره دیواره نوردان سراسر جهان را بسوی خود فرا خوانده است. از دیرباز کوهنوردان اروپایی مسیر سخت دیوارۀ دامنۀ شمالی علم کوه را صعود کرده، چنانکه لهستانی ها، آلمانی ها، فرانسوی ها و ایتالیایی ها و هر کدام با نام خود مسیر های صعودی متعددی را در تاریخ دیواره نوردی ایران ثبت نموده اند. آثار جدال و نبرد آنها با سنگ های علم کوه، کنجکاوی نسل جوان کوهنورد امروز را برانگیخته است. قهرمانان خودمان، کرجی ها، همدانی ها، تبریزی ها و اراکی ها نیز با مسیرهای عبور خویش و در گذر از طاقچه ها و پاندوله های علم کوه، رکورد های چشمگیری به یادگار گذاشته اند. در این میان گردۀ آلمانی ها مسیری است که شانه کوه را به دیوارۀ علم کوه وصل می کند. این یال سنگی که میان دو دره قرار گرفته در سال 1936 بوسیله آلمانی ها صعود شد و از آن پس به گردۀ آلمانی شهرت یافت. شاخص ترین نقطۀ گرده آلمانی ها سنگ سماور است که تخته سنگ عظیمی است با شیب ملایم منفی که بالا رفتن از آن نیاز به دستان نیرومند، تکنیک بالا و حرکات دینامیک پا دارد. مسیرهای صعودی علم  کوه همه پرریزش و پرخطر، با پرتگاه های متعددند که گاه بدون طناب حمایت عبور از گذرگاه ها غیر ممکن می نماید.
منطقۀ علم کوه سال هاست که برای استخراج سنگ و بویژه برای تامین سنگ متروی تهران مورد بهره برداری قرار گرفته و این امر اعتراضات بسیاری از فعالین محیط زیستی و مردم کلاردشت و طالقان را بدنبال داشته است. بر روی یخچال های طبیعی علم کوه شکاف های عمیقی ایجاد شده که مناطق پایین دست را با خطر سیل روبرو کرده است. چنان که هفته گذشته در پایان تعطیلات عید فطر شد.
سنگ سماور چون عقابی مغرور و با وقار بر روی لبۀ تیغۀ باریک علم کوه ایستاده و هیچ کس نمی داند که این پرندۀ تیزبین کوهستان تا کی بر فراز بام بلند البرز خواهد نشست.



Friday, 24 July 2015

چیدم اصلان، خواننده ترک

                                 
خانم اصلان خواننده ترک زاده استانبول است. او ترانه هایی به زبان های ترکی، کردی، یونانی و بلغاری و بوسنیایی اجرا کرده است. چیدم اصلان متخصص اجرای ترانه های اقلیت های قومی ترکیه است. موسیقی محلی یونان، موسیقی فولکلور سفاردی و بالکان در حیطه کار اوست. او در اصل خود  یک کرد علوی مقیم انگلستان است. گروه شی کویوخ در انگلستان فعال است و به اجرای موسیقی فولکلوریک یهودیان اروپای شرقی  و منطقه بالکان می پردازد. چیدم اصلان خواننده ترک با این گروه همکاری می کند.
 

Sunday, 19 July 2015

هنر بدون زن وجود ندارد

دلم را بی خبر می بری- پری ملکی
 
در چند سال گذشته شاهد محدودیت هایی برای تک خوانی زن در موسیقی کشورمان بوده ایم. حیرت آور است که بانوان موسیقی دان ایرانی از حق فراگیری موسیقی و تحصیل در هنرستان ها و مدارس موسیقی برخوردارند، اما حق عرضه و ارائه کار خود را ندارند. این تناقض بزرگ سالهاست که جامعه هنری ایران را رنجانیده و پریشان خاطر کرده است. این سرگشتگی و حیرت، زمانی دوچندان می شود که به یاد تصاویر زنان بر روی ظروف باستانی، سنگ بریده ها و موزاییک های تاریخ پیش از اسلام بیفتیم که در آنها زنان در حال نواختن نی، چنگ و عودند و بر روی این نقوش جایگاه والای شان در عرصۀ موسیقی بطور غیر قابل انکار، آشکار و هویداست.
و نیز می دانیم که زن موسیقی دان ایرانی پس از اسلام در جوامعی متأثر از آموزه های دینی، چگونه راه خود را برای دستیابی بر تمامی اسباب طرب یافت و به فراگیری تار و سه تار و کمانچه پرداخت و دانش و مهارت خود را در نواختن ساز و آواز و رقص ارتقاء داد.
کار پری ملکی خواننده زن و استاد آواز نیز بی تأثیر از این محدودیت ها و مسائل جنجال برانگیز حضور زنان در برگزاری کنسرت ها نبوده  و نیست. این خواننده کار خود را با چند هنرجوی آواز آغاز کرد و از موسسین گروه موسیقی خنیا بود. این گروه ابتدا در حضور تماشاگران زن و پس از چند سال در مقابل عموم بر روی صحنه رفت و بویژه با همکاری موسیقی دانان زن با نوازندگان و خوانندگان مرد محبوبیت زیادی در میان مردم یافت. گروه خنیا پس از مدتی به دعوت فستیوال های بین المللی و سازمان یونسکو به خارج از ایران سفر کرد و در بسیاری از شهر های اروپا کنسرت های موفقی داشت. پری ملکی معتقد است که تشکیل یک انجمن صنفی موسیقی بانوان ضرورت اجتناب ناپذیر دارد و می تواند تضمین کننده حقوق قانونی زنان در کار موسیقی باشد. این هنرمند ترانه های قدیمی را با اجرای جدیدی بازخوانی کرده است که از جمله آهنگ "دلم را بی خبر می بری" است که اصل آن یک ترانه قدیمی محلی است که توسط جواد معروفی تنظیم شد و در برنامه گلها با صدای الهه اجرا گردید.

Saturday, 11 July 2015

حرف های تازه لیلی گلستان

لیلی گلستان دختر ابراهیم و فخری گلستان هر دو از ادیبان و هنرمندان و روشنفکران توده ای سال های پیش از کودتای 28 مرداد، خود از مترجمان و مولفان سرشناس ایرانی است که در سال 93 موفق به کسب جایزۀ شوالیه ادب و هنر فرانسه معروف به جایزه نخل آکادمیک شد. برادرش کاوه گلستان عکاس و مستند ساز در سال 82 در اثر انفجار مین، هنگام تصویربرداری و عکاسی در اطراف شهر کرکوک عراق کشته شد و مادرش فخری گلستان نیز در اثر کهولت سن و تحمل داغ پسرش کاوه در سال 91 درگذشت. لیلی بنیادی را با نام و یاد برادرش تاسیس کرد که هر سال مراسم سالانۀ جایزه عکاسی کاوه گلستان را برگزار  می کند و خودش هم  در هیئت داوران آن فعال است. لیلی به تازگی به مناسبت سالگرد درگذشت مادرش مصاحبه ای با خبرنگار ایسنا داشته که حاوی نکات تازه ای در مورد مادر اوست. مادرش  فخری گلستان مترجم بود و فعال حقوق کودک. با جسارتی بی نظیر در سن 50 سالگی پا به عرصۀ جدیدی گذاشت و آن فراگیری هنر سفالگری بود. او در این عرصه نیز موفق شد و آثارش در سفالگری مورد توجه فراوان هنردوستان قرار گرفت. فخری گلستان با صدای هیاهوی پرندگان آرام می شد. صدایی که آوای پرندگان گورستان افجه، مکانی که کاوه را در آنجا به خاک سپرده اند به یاد می آورد. او زنی بود فعال و جدی و به گفته دخترش تا حد اغراق با گذشت و تا حد اغراق فداکار.
 
لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا

مادرم زن فعالی بود و همیشه مشغول. من وقتی پاریس درس می‌خواندم، چهار ساعت در هفته به کلاس سفالگری می‌رفتم و چند تا از کارهایم را توسط مسافری برای مادرم فرستادم. خود مادرم بعدها برایم گفت که از همان‌وقت به سفالگری علاقه‌مند شده، اما وقت خالی برای پرداختن به آن را نداشته است. بعد از انقلاب به ناچار از پرورشگاهی که اداره می‌کرد، بیرون آمد و خانه‌نشین شد و رفت سراغ یادگیری سفالگری. فقط یکی - دو ماه بیشتر کلاس نرفت و بعد، یکی از اتاق‌های خانه را کارگاه کرد و ته حیاط هم یک کوره سنتی ساخت و خودش مشغول تجربه کردن شد.
 
پیش از هر چیز، سن مادرم برای بازدیدکننده‌ها جالب بود؛ این‌که زنی در دهه‌ی پنجم زندگی‌اش تازه شروع به یادگیری هنر مورد علاقه‌اش کند، برای مردم جالب و جذاب بود. بعد فرم آثار که بسیار مدرن بودند و رنگ آن‌ها که زنده و خوش‌رنگ بود. کارها در عین مدرن بودن حال و هوای ایرانی هم داشتند. از مهرهای قلمکار اصفهان استفاده می‌کرد و روی ظروف مدرن، مهرها را روی گِل فشار می‌داد و نقش‌ها روی آن می‌افتادند. این تلفیق سنت و مدرنیته، اثر را بسیار جذاب می‌کرد. اصولا در خانواده‌ی ما، هنر جایگاه والایی داشت؛ پدر و مادرم مجموعه‌دار بودند و نقاشی‌های بسیار ارزشمندی گردآوری کرده بودند. اهل کتاب و فیلم و تئاتر بودند و در واقع، هنر و فرهنگ ما را احاطه کرده بود.
 
مادرم وقتی به اصرار من حاضر شد نمایشگاهی از کارهایش برگزار کند، فکر نمی‌کرد که چنین استقبالی در نمایشگاه اول از کارهای او شود. بعد وقتی تعاریف و نظرهای مخاطبان را شنید، خیلی تشویق شد و با جدیت و وسواس بیشتری کار را ادامه داد. سفارش قبول نمی‌کرد و هر کاری را که خودش دوست داشت، انجام می‌داد. به پیشنهادهای من هم اصلا گوش نمی‌کرد!
 
تأثیر این هنر روی آرام شدن او، وقتی بروز کرد که آن اتفاق برای برادرم افتاد. هر روز می‌رفت توی کارگاه. موسیقی را به صدای بلند می‌گذاشت و گل‌ها را با حرارت زیاد ورز می‌داد و تمام خشمش را با ورز دادن گل‌ها بیرون می‌ریخت. این کار خیلی به او کمک کرد که بتواند این غم را بیشتر تاب بیاورد.
 
آخرین و پررنگ‌ترین تصویر از او، لحظه‌ی مرگش بود. من، دخترم صنم و مهرک - پسر کاوه - بر بالینش بودیم. دست‌هایش را گرفته بودیم و خیره به صورت آرام و پر صلح و صفا و پریده‌رنگش نگاه می‌کردیم تا دست‌هایش سرد شدند و یخ کردند و تمام شد.
 
 


Sunday, 5 July 2015

پایکوبی ها زنان و مردان در رقص آذربایجانی

 


رقص آذربایجانی از ریتمیک ترین و زیباترین رقص های نه تنها ایران، که جهان است. از نظر من تنها رقصی که رقیب آنست، رقص های ریتمیک اسپانیائی است و آن پاکوبیدن های ریز مردان با کفش های پاشنه دار و چوبی که با ضربات طبل و ساز و قلب بر زمین کوبیده می شوند. البته رقص های روسی و گرجی و قزاقی هم دست کمی از رقص آذربایجانی ندارند، گرچه همچنان فکر می کنم رقص و دست کوبی اسپانیائی چیز دیگری است.

در رقص آذربایجان قدم ها ظریف برداشته می شوند، چرخش ها ریز و تند است و پرش ها به چابکی آهو. کیست که با این حرکات زیبای رقص آذری آشنا نباشد! این رقص و پایکوبی آذری ها در مهمانی ها، عروسی ها و هر جشن و مراسم دیگری تکرار می شود. تفاوت آنها بستگی به ابتکار رقصنده و سن و سال او و پیامی است که با رقص و حرکات صورت خود به نمایش می گذارد. از زیر همین نگاه ها و حرکات ریتمیک رقص است که پیام های عاشقانه و گاه خشم یک جدائی نا خواسته و یا رزم پایان نیافته به نمایش در می آید.

کاش می شد به تمام مناطق آذربایجان، به هر کوی و هر برزنی سر زد، پرسش و جستجو کرد و به اسرار ده ها شکل و نوع رقص بومی آذری دست یافت. رقص هایی جون رقص قاراباغی، لزگی، جیرانی، شاهسونی و یا رقص هایی چون رقص "ساری گلین" و "پری باخ"  و اشعار مردمی که اغلب در متن این رقص ها خوانده می شوند. شاید بتوان رقص آذربایجانی را با رقص کردی از جهاتی مقایسه کرد. اینها رقص ها ی بومی ایرانند و زن و مرد در آنها با لباس های رنگارنگ می رقصند و البته جمعی و با ایفای نقش برابر. این از برجسته ترین نکات در رقص های فولکلوریک ایران است، یعنی  در رقص دسته جمعی، مرد و زن با هم شادی را همدوش و برابر به نمایش می گذارند.

در رقص های کردی اغلب زن، اولین نفر سمت راست است و دستمال بدست، صف رقصندگان را هدایت می کند. در رقص های آذری  زن مثل ماهی در آب با طنازی، حرکات روانی را اجرا می کند. زنان در رقص های آذری انعطاف، لطافت و شکنندگی و مردان غرور و حالات جنگی را به نمایش می گذارند.
 



Sunday, 28 June 2015

فرهاد چرا "گل یخ" را خواند؟

 در کانالی با نام "دلریش" در یوتیوب اجرای آهنگ گل یخ را با صدای فرهاد می شنویم. قطعۀ معروفی است از فیلم موزیکال "آوای موسیقی" و یا همان "اشک ها و لبخند ها" که فرهاد آن را در ابتدا به زبان انگلیسی و بعد به فارسی اجرا کرد. این آهنگ در مورد گلی است به نام "سپید گوهر" که نماد کوهستان آلپ است. در فیلم "آوای موسیقی"، کاپیتان "فون تراپ" از فرماندهان شاخص نیروی دریایی ارتش اتریش این آهنگ را با گیتارش می خواند. ناخدا "تراپ" پس از شرکت در جنگ جهانی اول و برکناری از ارتش، در سال های دهه 30 با اتحاد اتریش و آلمان نازی مخالفت می کند و سرانجام مجبور به مهاجرت اجباری و فرار به ایالات متحده آمریکا می گردد. اجرای آهنگ گل "سپید گوهر" که به فارسی به "گل یخ" ترجمه شده است، در میان گروه های آواز و کٌر محلی پیش از هنگام فرار خانواده، نشانه اعتراض آنان به حضور ارتش نازی در میهنشان بود. گل "سپید گوهر" گیاه مورد علاقه آدلف هیتلر بود  و در ترانه های آلمانی برای تبلیغات آلمان نازی از آن یاد می شد. اما با طرح دوباره این گل در داستان موزیکال اشک ها و لبخند ها و شهرت فراگیر و جهانی فیلم، عملا به نمادی برای تبلیغات علیه نازیها مبدل گردید.
چرا فرهاد این ترانه را خواند؟ شاید پاسخ این باشد که می خواست این ترانه را در ایران هم به ترانه ای میهنی تبدیل کند.
فرهاد از این جهت از پیشگامان سبک نوین ترانه خوانی ترانه است که که ترانه هایی با مضمون اجتماعی را خواند. پیش از او ترانه های میهنی و سیاسی متعلق به دهه ها پیش بود. تصنیف "از خون جوانان وطن" عارف قزوینی تا "مرغ سحر"  ملک الشعرای بهار.
شاخص ترین ترانه سیاسی تا پیش از تصنیف ها و ترانه های میهنی عارف و ملک الشعرا بهار تصنیف"دختران سیروس"  از محمد علی امیر جاهد بود و پس از آن "مرا ببوس" گل نراقی، که شاید با انگیزه سیاسی ساخته نشده بود اما مردم آن را بدلیل همزمانی آن با اعدام های پس از کودتای28 مرداد سیاسی شناختند و حفظ کردند. فرهاد در نیمۀ دوم دهۀ چهل با آنها که نامشان را بردم فاصله زمانی طولانی با اختلاف یک، دو و یا سه نسل داشت.
او تبدیل شد به فرهاد نسل جوانی که از یکنواختی زندگی دوران شاه خسته شده بود. این نسل بدنبال صدایی متفاوت بود. بدنبال خروشی نو و رنگی دیگر. نه خاکستری که سرخ. فرهاد نیاز جوانان زمانۀ خود را شناخت. ترانه سرایانی مانند ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری و... آهنگسازانی مانند واروژان، منفرد زاده و... نیز منتظر بلند شدن این صدا در فضای بسته آن سالها بودند.
او عاشقانه زیست و حالا، هر بهار بر سر مزارش در پاریس، نه گل "سپید گوهر"، که بنفشه، لاله های زرد و غنچه های نرگس است که در باد خود را رها می کنند. آنها روح فرهادند که در زیر خاک نمی ماند و در فضا رها می شود.




Tuesday, 16 June 2015

بر سنگ مزار احمد محمود

بخش پایانی داستان " شهر کوچک ما بر سنگ مزار احمد محمود

...

و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آن جا که با آبی آسمان در هم شد. ته کوچه را نگاه کردم ، پدر را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می کشیدم.

شهر كوچك ما

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد «هو» می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد.

خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و «بانو»، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن «سرگرد» پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت «خدا ذلیلشون کنه» و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.

از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و...

رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که «پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن...» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب «انوار» و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.

- میدونسم که عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

شب که می‌شد پدر «انوار» می‌خواند و گاهی «اسرار قاسمی» و خواج توفیق حرف می‌زد از «خزعل» و «‌عبدالحمید» و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه «ترنا» بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو «پوسته»(1(نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم.

نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(2) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که «صد و بیست و دو قواره....» و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنسها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لبهای خشک ترک خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودکه «پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره...» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:

- خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم...

که نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌کرد.

با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نورخورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند.

آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونه‌ها رو خراب کنن... میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان...» ومن خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمی» و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، که سیلابهای پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که «هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابانهای شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی «فیدوس»(3) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف «اداره» و زیر نخلهای تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید»‌ و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...


... بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق که رفت «یدالله رومزی» آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگها بود و نخلهای تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی «ناصر دوانی» بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترکهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت.

سرمای خشک دشتهای وسیع را که سنگ می‌ترکاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد.

پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:

- میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟


نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.
-  اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.
صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد.
- موسی حق داره... موسی...
یدالله رومزی حرف پدرم را برید.
- اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.
ناصر دوانی به زبان آمد:
- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمی‌گیرن...
و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:
- اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین... د بخورین...
و با دست کوبید رو قرآن.
- اول از همه جلو میفتم... با همین کارد...
و جلو نیمتنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.
- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم... من کجا برم زندگی کنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.
که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند.
- قسم که نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- کفاره داره.

که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

- دیدین که موسی نامرد نیس... دیدین که من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟... فرسادین دنبال ما که چی؟... که...

- موسی حق داره.


و این خواج توفیق بود که می‌گفت.

و یدالله رومزی بود که گفت:
- میباس حرف همه یکی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود که گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

که پدرم جابه‌جا شد:

- من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.

- قسم بخوریم.

- همه میخوریم.
که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟... نه!...

دو روز بود که «دم سفیدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشی» پوشال می‌کشیدند و نر «خانی» سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود که «‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمیریم سرکار... همه میمونیم خونه.

و...
_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.

علوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی «حبشی» خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد.

خصمانه حمله کرد.

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد.

- خواهر چه خاکی به سر کنم؟... اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.


باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری «بلور»،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی «دم سفید» ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زنها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.

ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.


***

کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم.

از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.

یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی کنیم.

پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.


ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.


(1) پوسته: پناهگاه قایق

(2) تشاله: نوعی قایق

(3) فیدوس: سوت کارخانه