Sunday, 28 June 2015

فرهاد چرا "گل یخ" را خواند؟

 در کانالی با نام "دلریش" در یوتیوب اجرای آهنگ گل یخ را با صدای فرهاد می شنویم. قطعۀ معروفی است از فیلم موزیکال "آوای موسیقی" و یا همان "اشک ها و لبخند ها" که فرهاد آن را در ابتدا به زبان انگلیسی و بعد به فارسی اجرا کرد. این آهنگ در مورد گلی است به نام "سپید گوهر" که نماد کوهستان آلپ است. در فیلم "آوای موسیقی"، کاپیتان "فون تراپ" از فرماندهان شاخص نیروی دریایی ارتش اتریش این آهنگ را با گیتارش می خواند. ناخدا "تراپ" پس از شرکت در جنگ جهانی اول و برکناری از ارتش، در سال های دهه 30 با اتحاد اتریش و آلمان نازی مخالفت می کند و سرانجام مجبور به مهاجرت اجباری و فرار به ایالات متحده آمریکا می گردد. اجرای آهنگ گل "سپید گوهر" که به فارسی به "گل یخ" ترجمه شده است، در میان گروه های آواز و کٌر محلی پیش از هنگام فرار خانواده، نشانه اعتراض آنان به حضور ارتش نازی در میهنشان بود. گل "سپید گوهر" گیاه مورد علاقه آدلف هیتلر بود  و در ترانه های آلمانی برای تبلیغات آلمان نازی از آن یاد می شد. اما با طرح دوباره این گل در داستان موزیکال اشک ها و لبخند ها و شهرت فراگیر و جهانی فیلم، عملا به نمادی برای تبلیغات علیه نازیها مبدل گردید.
چرا فرهاد این ترانه را خواند؟ شاید پاسخ این باشد که می خواست این ترانه را در ایران هم به ترانه ای میهنی تبدیل کند.
فرهاد از این جهت از پیشگامان سبک نوین ترانه خوانی ترانه است که که ترانه هایی با مضمون اجتماعی را خواند. پیش از او ترانه های میهنی و سیاسی متعلق به دهه ها پیش بود. تصنیف "از خون جوانان وطن" عارف قزوینی تا "مرغ سحر"  ملک الشعرای بهار.
شاخص ترین ترانه سیاسی تا پیش از تصنیف ها و ترانه های میهنی عارف و ملک الشعرا بهار تصنیف"دختران سیروس"  از محمد علی امیر جاهد بود و پس از آن "مرا ببوس" گل نراقی، که شاید با انگیزه سیاسی ساخته نشده بود اما مردم آن را بدلیل همزمانی آن با اعدام های پس از کودتای28 مرداد سیاسی شناختند و حفظ کردند. فرهاد در نیمۀ دوم دهۀ چهل با آنها که نامشان را بردم فاصله زمانی طولانی با اختلاف یک، دو و یا سه نسل داشت.
او تبدیل شد به فرهاد نسل جوانی که از یکنواختی زندگی دوران شاه خسته شده بود. این نسل بدنبال صدایی متفاوت بود. بدنبال خروشی نو و رنگی دیگر. نه خاکستری که سرخ. فرهاد نیاز جوانان زمانۀ خود را شناخت. ترانه سرایانی مانند ایرج جنتی عطایی، اردلان سرفراز و شهیار قنبری و... آهنگسازانی مانند واروژان، منفرد زاده و... نیز منتظر بلند شدن این صدا در فضای بسته آن سالها بودند.
او عاشقانه زیست و حالا، هر بهار بر سر مزارش در پاریس، نه گل "سپید گوهر"، که بنفشه، لاله های زرد و غنچه های نرگس است که در باد خود را رها می کنند. آنها روح فرهادند که در زیر خاک نمی ماند و در فضا رها می شود.




Tuesday, 16 June 2015

بر سنگ مزار احمد محمود

بخش پایانی داستان " شهر کوچک ما بر سنگ مزار احمد محمود

...

و بعد، ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر، تا آن جا که با آبی آسمان در هم شد. ته کوچه را نگاه کردم ، پدر را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می کشیدم.

شهر كوچك ما

بامداد یک روز گرم تابستان آمدند و با تبر افتادند به جان نخلهای بلندپایه.

آفتاب که زد، از خانه‌‌ها بیرون زدیم و در سایه‌ی چینه‌های گلی نشستیم و نگاهشان کردیم. هربار که دار بلند درختی با برگهای سرنیزه‌ای تودرهم و غبار گرفته،‌ از بن جدا می‌شد و فضا را می‌شکافت و با خش‌خش بسیار نقش زمین می‌شد «هو» می‌کشیدیم و می‌دویدیم و تا غبار شاخه‌ها و برگها بنشیند، ‌خارکهای سبز نرسیده و لندوکهای لرزان گنجشکها را، ‌که لانه‌هاشان متلاشی می‌شد،‌ چپو کرده بودیم و بعد، چند بار که این کار را کرده بودیم، سرکارگر، کلاه حصیری را از سر برداشته بود و دویده بود و با ترکه دنبالمان کرده بود و این بود که دیگر کنار بزرگها، در سایه‌ی چینه‌ها نشسته بودیم و لندوک‌های لرزان را تو مشتمان فشرده بودیم و با حسرت نگاهشان کرده بودیم که نخلستان پشت خانه‌ی ما از سایه تهی می‌شد و تنه‌های نخل رو هم انبار می‌شد و غروب که شد از پشت دیوار گلی خانه‌های ما تا حد ماسه‌های تیره‌رنگ و مرطوب کنار رودخانه، میدانگاهی شده بود که جان می‌داد برای تاخت و تاز و من دلم می‌خواست که بروم و اسب شیخ شعیب را، که از شب قبل به اخیه بسته بود، باز کنم و سوار شوم و تا لب رودخانه بتازم.

صد نفر بودند، ‌صدو پنجاه نفر بودند که صبح علی الطلوع آمده بودند با تبرهای سنگین، و غروب که شده بود، انگار که پشت خانه‌های ما هرگز نخلستانی نبوده است.شب که شد آفاق آمد. خیس عرق بود. مقنعه را از سر باز کرد و مویش را که به رنگ شبق بود رو شانه‌ها رها کرد.

خواج توفیق نشسته بود کنار بساط تریاک. غروب که شده بود، مثل همیشه؛ کف حیاط را آب پاشیده بود و بعد، حصیر را انداخته بود و جاجیم عربی را پهن کرده بود و نشسته بود کنار منقل و با زغالهای نیمه افروخته ور می‌رفت و بادشان می‌زد و «بانو»، دختر زردنبوی آبله‌رو که دودی شده بود، کنار پدر نشسته بود.

اسب شیخ شعیب از شب قبل به اخیه بسته بود و حالا تو چرت بود.

مادرم تازه فانوس را گیرانده بود که آفاق آمد. عبا را و مقنعه را انداخت رو جاجیم و رفت تو اتاق و از زیر دامن گشاد، دو قواره ساتن گلی رنگ بیرون آورد. زن «سرگرد» پیغام داده بود که دو قواره ساتن گلی رنگ می‌خواهد و آفتاب که زرد شده بود، آفاق راه افتاده بود و رفته بود و حالا با پارچه‌ها آمده بود و خواج توفیق منتظر بود.

آفاق از اتاق نیمه تاریک آمد بیرون و لامپا را همراه آورد و گیراندش و گذاشتش کنار جاجیم و کوزه را برداشت و یک نفس سرکشید. و بعد، نفس یاری نمی‌کرد که گفت «خدا ذلیلشون کنه» و نشست و با سر‌آستین وال چرک مرده، عرق را از پیشانی گرفت و پرسید:

بچه‌ها نیومدن؟

و خواج توفیق منتظر بچه‌ها بود. وقتی که آمدند، انگشتان یدالله را سیمان برده و دستهای فتح‌الله، تا مرفق، از شوره‌ی گچ سفیدی می‌زد و من کنار مادرم نشسته بودم و رنگینک می‌خوردم که خواج توفیق صدام کرد و گفت که بروم و از شعبه براش تریاک بخرم.

از خانه که زدم بیرون، آن طرف رودخانه پیدا بود که از نخلهای انبوه سیاهی می‌زد و نور ماه تو رودخانه شکسته بود و تو میدانگاهی کنار خانه‌های ما، جابه‌جا تنه‌های درخت کوت شده بود که روز بعد، هژده چرخه‌ها، همراه عمله‌ها آمدند و بارشان کردند و بعد، یک هفته طول کشید تا میدانگاهی را شن و ماسه ریختند و نفت پاشیدند. نفت تازه زیر آفتاب داغ برق می‌زد و بخار می‌کرد.

همه جا را بوی نفت گرفته بود و زن سرگرد، مصدرش را فرستاده بود و قواره‌های ساتن گلی رنگ را گرفته بود و صبح که می‌شد، آفاق از خانه می‌زد بیرون و گاهی ظهر می‌آمد و گاهی هم نمی‌آمد و غروبها، خواج توفیق، به انتظار یدالله و فتح‌الله بودکه از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

حالا، ماسه‌ها، نفت را مکیده بودند و زمین خشک شده بود و باد که می‌آمد، خاک زرد میدانگاهی را بالا می‌برد و پخش می‌کرد و پای دیوارها و چینه‌های گلی، خاک قهوه‌ای جمع شده بود و مد که می‌شد و آب می‌افتاد تو شاخه‌های نخلستان، سطح آب،‌ انگار که رنگین کمان،‌ بنفش می‌شد و زرد و قرمز و...

رو کبوترخانه چندک زده بودم که شیخ شعیب از لای لنگه‌های بیقواره‌ی در خانه سرید تو و پیش‌تر که آمد، نور زرد لامپا با پوست سوخته‌ی چهره‌اش درهم شد و بینی و پیشانی و گونه‌هاش شکل گرفت. اسب، سم به زمین کوفت و منخرینش لرزید و دمش افشان شد و خواج توفیق، بست آخر را چسبانده بود و با زنش بود که «پنجتا حقه‌ی سه خط ناصرالدین شاهی از بصره آوردن...» و آفاق زانو به بغل بود و گوشش به شوهر بود و پدرم قوز کرده بود رو کتاب «انوار» و صدای شیخ شعیب بود که الماس تیره‌ی شب را خط کشید.

- میدونسم که عاقبت اینطور میشه.

و حالا شده بود و دیگر عطر گس نخلستان با بوی شرجی قاطی نبود و سایه‌ی دگل فولادی بلندی که در متن آبی آسمان نشسته بود، رو چینه‌ی گلی خانه‌ی ما می‌شکست و می‌افتاد تو حیاط دنگال و تا لب گودال خانه که مخمل قصیلی علفهای خودرو رنگش زده بود، سر می‌خورد و تو میدانگاهی پشت خانه‌های ما، سر وصداها تو هم بود و رنگ لاجوردی لباس کارگران، با رنگ سفید ملایم صندوقهای بزرگ تخته‌ای که زیر میخکشها و دیلمها از هم متلاشی می‌شد، تو هم بود و بالا که نگاه می‌کردی،‌ رشته‌های مفتولی سیم بود که نگاه را می‌کشید و به چشمت اشک می‌نشاند. انگار که میل سرد سورمه به چشمت نشسته باشد.

شب که می‌شد پدر «انوار» می‌خواند و گاهی «اسرار قاسمی» و خواج توفیق حرف می‌زد از «خزعل» و «‌عبدالحمید» و غلامانشان و سیاهان خیزران به دست و شب که می‌شد، ما تو کوچه «ترنا» بازی می‌کردیم و تو نخلستان می‌دویدیم و از رو شاخه‌های کم عرض آب می‌پریدیم و می‌راندیم تا لب رودخانه و تو بریدگی‌های کنار رودخانه می‌نشستیم و به صدای آب و صدای پای بچه‌ها، که هو می‌کشیدند و می‌آمدند تا پیدامان کنند، گوش می‌دادیم، و آن شب بود که تو «پوسته»(1(نشسته بودم و گوشم را به زمین چسبانده بودم که ناگاه صدای پا شنیدم و صدای همهمه شنیدم. صدا، صدای پای بچه‌ها نبود و همهمه‌ی بچه‌‌ها نبود. حرف بود که آهسته و آرام، تو تاریکی مرطوب سر می‌خورد و می‌آمد و من از میان همه‌ی حرفها، صدای آفاق را شناختم.

شب بود، تیره بود،‌ هوهوی موجهای غلتان رودخانه بود و صدای باد بود که افتاده بود تو برگهای انبوه درختان خرما.

از تو پوسته، لغزیدم بیرون و کشیدم بالا و رو ماسه‌های مرطوب سر خوردم و آرنجهام را ستون کردم و چانه‌ام راتکیه دادم رو کف دستانم.

نگاهم تاریکی شب را شکافت. در طول شاخه‌ی پهنی که از رودخانه جدا می‌شد جنبش سایه‌هایی بود. مد بود، آب آمده بود بالا و «تشاله»(2) می‌توانست که از رودخانه بلغزد تو شاخه و براند تا عمق نخلها.

بلند شدم و دویدم و صدای گوشتی پاهام رو ماسه‌ها خفه شد.

سینه‌ام را چسباندم به پوست خشن ساقه‌ی درخت خرما و ساقه‌های دیگر که پیش رویم بود، جابه‌جا رد نگاهم را می‌برید. حالا خوب می‌شنیدم و حالا آفاق را می‌دیدم که پیراهن وال سیاه،‌ تنش را قالب گرفته بود و راه که می‌رفت، سرینش می‌لرزید و مویش رها شده بود رو دوشش و صدای شیخ شعیب بود که «صد و بیست و دو قواره....» و نفس تو سینه‌ام حبس بود و پشت لبم داغ بود و بودم تا آفاق رفت و شیخ شعیب رفت و مردی که قامتش به دار بلند نخل می‌ماند، پرید تو تشاله و تشاله راند به طرف رودخانه و آن شب بود که دانستم چرا گاهی شبها، آفاق دیر می‌آید و چرا گاهی نمی‌آید و فهمیدم که چرا نورمحمد مفتش با آن چشمهای نی‌نی‌اش و پوزه‌ی درازش که به پوزه‌ی توره می‌ماند،‌ همیشه دور و بر خانه‌ی ما پلاس است و مثل گربه‌ی گرسنه بو می‌کشد و فردا بود که مفتشها ریختند تو خانه‌ی ما و همه‌جا را با سیخهای آهنی نوک‌تیز سوراخ سوراخ کردند و چیزی نیافتند. آفاق، شبانه خانه را خالی کرده بود و جنسها را جابه‌جا کرده بود و این بود که آفاق را بردند و ظهر که رهایش کرده بودند آمده بود با لبهای خشک ترک خورده و تن غرق عرق و غرغر و نفرین و ناله و حالا آمده بودند با تبرهای سنگین و افتاده بودند تو نخلستان و از پشت چینه‌های گلی خانه‌های ما، تا سر حد ماسه‌های مرطوب و تیره رنگ کنار رودخانه، شده بود میدانگاهی که جان می‌داد برای تاخت و تاز.

شاخه‌های آب را، که مثل پنجه‌های دراز رودخانه دویده بودند تو گیسوی نخلستان، پر کرده بودند و ظهر که می‌شد سایه‌ی دگل فولادی می‌شکست رو چینه‌ی خانه‌ی ما و می‌افتاد تو حیاط و می‌راند تا لب گودال خانه که آن روز مخمل قصیلی‌ علفهاش زیر لگد مفتشها پامال شده بود.

خواج توفیق بست آخر را چسبانده بود و با زنش بودکه «پنجتا حقه‌ی سه خط از بصره...» و آفاق تو خودش بود و نگاهش به مخمل گلهای آتش بود و گوشش به خواج توفیق بود و بانو، تو چرت بود و یدالله با کونه‌ی دست پیاز را می‌شکست و آفاق بود که گفت:

- خدا ذلیلشون کنه... دیگه پناهی نداریم...

که نخلها را بریده بودند و شاخه‌ها را پر کرده بودند و تاریکی سنگین می‌شد و پوسته‌ی خاکستری، گلهای مخملی آتش را خفه می‌کرد.

با غرش جرثقیلها و هژده چرخه‌ها از تو رختخواب می‌پریدیم و تازه آفتاب زده بود که می‌رفتیم و سایه‌ی دیوار می‌نشستیم و نگاه می‌کردیم که کارگران آبی‌پوش، با کاسکتهای سفید آهنی که نورخورشید را باز می‌تافت،‌ تو تله بستها وول می‌خوردند.

آفتاب که پهن می‌شد، خنکای صبح را می‌مکید. حالا دیوار آجری شکری رنگی، رودخانه را از ما بریده بود و زخم زرد رنگ میدان نفتی پشت خانه‌های ما، سرباز کرده بود و دویده بود تو کوچه‌ها و دو رشته لوله‌ی قیراندود، مثل دو مار نر وماده، از حاشیه‌ی انبوه نخلهای دور دست خزیده بود و آمده بود تو میدانگاهی و پایه‌های چوبی مالیده به نفت، مثل چوبه‌های دار، جابه‌جا تو خیابان بزرگ شهر کوچک ما نشسته بود و گازرکها، رو سیمها می‌لرزیدند و دولخ که می‌شد خاک زرد را لوله می‌کرد و به هوا می‌برد و به سر و رومان می‌ریخت وهنوز زیر بنای مخزن پنجمی را بتون نریخته بودند که پیشین یک روز پاییزی آمدند و به همه پیغام دادند که عصر همان‌روز تو قهوه‌خانه‌ی لب شط باشند و شب که پدرم از قهوه‌خانه برگشت، لب و لوچه‌اش آویزان بود و به خواج توفیق که ازش پرسید «چه بود» گفت «میخوان خونه‌ها رو خراب کنن... میگن برا اداره بازم زمین می‌خوان...» ومن خیال کردم که میدانگاهی جوع دارد و دهان نفتی خود را باز کرده است که ریزه ریزه شهر را ببلعد و پدرم آن شب نه «انوار» خواند و نه «اسرار قاسمی» و مادرم از تو یخدان نیمتنه‌ی پشمی مرا بیرون کشیده بود و جلو لامپا نشسته بود و سوزن می‌زد که پاییز سر رسیده بود و باد موذی آزار می‌داد و مدام هوهوی نخلهای دوردست بود و غرش رودخانه، که سیلابهای پاییزی گل‌آلودش کرده بود و دیواره‌ی شکری رنگ آجری و مخزنهای فیلی رنگ و دگلها و سیمهای خاردار و شیروانی‌های اخرایی رنگ، آن را از ما بریده بود.

آمده بودند و «نوروز» را برده بودند نظمیه. نوروز، دسته‌ی جوغن را برداشته بود و افتاده بود به جانشان که چرا آمده‌اند و خانه‌های ما را اندازه می‌گیرند. نوروز را که بردند، همه بهتشان زد. موسی سرمیدانی، کارد را از پر کمرش بیرون کشید وانداخت تو صندوقخانه.

بارها که با پدرم رفته بودم قهوه‌خانه‌ی لب شط، از موسی شنیده بودم که «هرکس به خونه‌های ما چپ نیگا بکنه، حواله‌ش با این کارده» و هر دفعه هم چشمهاش برق زده بود و مشته‌ی کارد را فشرده بود و سبیلش را تاب داده بود و به پشتی تخت تکیه داده بود و لیموناد را از سر بطری سرکشیده بود و حالا کارد افتاده بود تو صندوقخانه و سر سرمیدانی پایین بود و تو قهوه‌خانه آفتابی نمی‌شد.

حالا تمام خیابانهای شهر کوچک ما رنگ نفت گرفته بود. هرجا که نگاه می‌کردی، نقش آج لاستیک ماشین بود که رو خاک ور‌آمده‌ی آغشته به نفت خیابانها نشسته بود و صبح که می‌شد با صدای تکان‌دهنده‌ی «فیدوس»(3) از خواب می‌پریدیم و فیدوس دوم که فضا را از هم می‌درید، کارگران آبی‌پوش با کاسکتهای فلزی و قابلمه‌های غذا از تو خیابان ما می‌راندند به طرف «اداره» و زیر نخلهای تک افتاده‌ی جلو قهوه‌خانه‌ی لب شط، شده بود یک بازار حسابی و فضاش انباشته بود از بوی زهم ماهی‌ زنده و بوی تند ماهی کباب شده‌ی به ادویه آلوده و عطر ملایم نان خانگی و بوی اسیدی ماست ترشیده و آبگوشت مانده و دل و قلوه‌ی گاو و سبزی پلاسیده.

تو تمام شهر، رشته‌های سیم برق دویده بود و به همه‌ی خانه‌ها برق داده بودند، ‌ولی خواج توفیق هنوز کنار لامپا چندک می‌زد و می‌نشست به انتظار یدالله و فتح‌الله که از سر کار بیایند و مرا بفرستد شعبه.

هنوز تکلیف خانه‌های ما روشن نبود. آمده بودند و اندازه گرفته بودند و گفته بودند «زمستان که شد، باید خانه‌ها را خالی کنید»‌ و این بود که پدرم دل و دماغ نداشت و خواج توفیق بعد از کشیدن تریاک بجای گفتن خاطره‌های دور و درازش می‌رفت تو چرت و آفاق که پناهگاه نخلستان را از دست داده بود، تو خانه نشسته بود، تا آن شب، که بوی زمستان می‌داد، که لته‌های در شکست و بست خورده‌ی خانه‌ی ما ناله کرد و لنگه‌هاش از هم باز شد و شیخ شعیب با اسب راند تو خانه و ...


... بعد که آفاق چادر را دور کمر سفت کرد و موی نرم شبق مانندش را جمع و جور کرد تو لچک و همراه شیخ شعیب از خانه بیرون زد.

آفاق که رفت «یدالله رومزی» آمد سراغ پدرم و خواج توفیق. فانوس مرکبی را گرفتم و پیشاپیششان راه افتادم. به سردر قهوه‌‌خانه‌ی لب شط، چراغ پرنوری آویزان بود که نورش سر خورده بود رو پلیتهای موج‌دار حصار انبار اداره و یدالله رومزی، ‌همچنان که پشت سرم می‌آمد، انگشت درازش را می‌کشید رو موج پلیتها و صداش مثل صدای مسلسلی خفه، تو دل شب می‌نشست و با صدای گنگ رودخانه قاطی می‌شد.

از قهوه‌خانه که رد می‌شدیم،‌ تاریکی بود و پارس سگها بود و نخلهای تک افتاده بود که نور فانوس مرکبی رو تنه‌هاشان لیس می‌زد و سایه‌ی ماتشان می‌افتاد رو زمین و ما که می‌رفتیم، سایه‌ها، دور تنه‌ها می‌چرخید و باد ملایمی بود که سرشاخه‌ها را به بازی گرفته بود و عطر گس نخلها با بوی نفت قاطی شده بود و از جوی آب که جست زدیم، خانه‌ی «ناصر دوانی» بود و همه بودند و سرمیدانی هم بود،‌ با شرارت رمیده‌ی چشمانش و من نشستم کنار گیوه‌ها و قندره‌ها و باد که گه‌گاه از لای ترکهای در تو می‌زد سرمای زمستان را به همراه داشت.

سرمای خشک دشتهای وسیع را که سنگ می‌ترکاند.

پدرم نشست بالا و لم داد به رختخوابها که تو چادر شب لفاف بود و خواج توفیق کنارش بود و شیر چای آوردند که چربی شیر لبانم را لیز کرد و گرمی مطبوعش گلوم را غلغلک داد.

پدرم سیگار لف می‌کشید. سرمیدانی جیگاره عراقی می‌کشید و سکوت بود و صدای قلیان باباخان بود و بوی تنباکوی خوانسار و بعد سرمیدانی بود که حرف زد:

- میدونم که همه پشت سرم حرف میزنن،‌ اما می‌خوام بدونم نوروز رو که بردن نظمیه، کی بالاش دراومد؟


نوروز را که برده بودند، همه بهتشان زده بود و هیچکس لب نترکانده بود و این بود که موسی حساب کار خود را کرده بود.
-  اگه بالاش درمیومدین،‌ اگه اقلن سر و صدا راه مینداختین که دلم قرص می‌شد، بقول شما کاردم رو غلاف نمی‌کردم و می‌دیدین که همه‌ش قمپز نبوده ومی‌دیدین که اون فرنگی دیلاغ رو چطوری مثه گوشت قربونی آش و لاش می‌کردم.
صدای بم پدرم انباشتگی اتاق را خراش داد.
- موسی حق داره... موسی...
یدالله رومزی حرف پدرم را برید.
- اونوقت خیال نمی‌کردیم که اینطوری جدی باشه.
ناصر دوانی به زبان آمد:
- مرض ریزه ریزه میاد... همه یهو وبا نمی‌گیرن...
و بعد، حرفها تو هم شد و نگاه من از دهان این به دهان آن می‌گشت و بعد، نفهمیدم چه شد که موسی سرمیدانی از جا در رفت و داد کشید و از جیب جلیقه،‌ قرآن کوچکی بیرون آورد و صدای رگدارش زیر سقف اتاق، مثل مار زخمی پیچ و تاب خورد:
- اگه مردین به این سینه‌ی محمد قسم بخورین... د بخورین...
و با دست کوبید رو قرآن.
- اول از همه جلو میفتم... با همین کارد...
و جلو نیمتنه‌اش را کنار زد و کاردش را از کمر بیرون کشید.
- اول از همه سر او فرنگی رو من گوش تا گوش می‌برم... من کجا برم زندگی کنم؟ ... عمری خون جگر خوردم تا این چاردیواری رو درس کرده‌م... د یالا... قسم بخورین... د بخورین.
که صدای زیر عبدی نازک‌کار، ‌انگار آب یخ بود که تو دیگ آب‌جوش ریخته باشند.
- قسم که نه!

و عبدی شیربرنجی گفت:

- کفاره داره.

که موسی وا رفت و همچنان که مثل گربه‌ی رو چنگ نشسته، ‌رو دو زانو نشسته بود، براق شد، صداش افتاد، کلمات بیخ گلوش غلت خورد و بعد، مثل مهره‌های سربی بیرون ریخت:

- دیدین که موسی نامرد نیس... دیدین که من نامرد نیسم... حالا دیدین؟...

و عقب کشید و به متکا تکیه زد و غرغر کرد.

زردی پریده‌ای از بناگوشش تا شقیقه‌اش دویده بود.

لبان کلفتش زیر سبیل انبوهش می‌لرزید. انگار که به خودش ناسزا می‌گفت،‌ انگار که ورد می‌خواند و انگار که چانه‌اش لغوه گرفته بود و تو اتاق گویی خاک مرده پاشیدند و بیرون زوزه‌ی باد بود و بوی شب بود و پدرم سیگار دیگری پیچاند و کونه‌اش را با نوک دندان گرفت و تف کرد و صدای خش‌دارش را رها کرد:

- سی چلتا آدم ریش و سبیل‌دار دور هم جمع شدین که چی؟... فرسادین دنبال ما که چی؟... که...

- موسی حق داره.


و این خواج توفیق بود که می‌گفت.

و یدالله رومزی بود که گفت:
- میباس حرف همه یکی باشه.

و بعد ناصر دوانی بود که گفت:

- میباس قسم بخوریم.

و موسی سرمیدانی بود که به زبان آمد. این بار صداش خفه بود.

- پس چرا وقتی قرآن رو در‌آوردم، همه مثل اینکه ماست ترش خورده باشین، لب ورچیدین؟

که پدرم جابه‌جا شد:

- من یکی حاضرم، تا پای جونم که باشه حاضرم.

- قسم بخوریم.

- همه میخوریم.
که بند بند وجود من هم از قسم سرشار شد. اگر خانه‌هامان را خراب می‌کردند، ‌اگر کبوترخانه‌ام خراب می‌شد؟... نه!...

دو روز بود که «دم سفیدها» تخم گذاشته بودند و جفت «حبشی» پوشال می‌کشیدند و نر «خانی» سر تخم می‌زد و حالا تو فکر کبوترها بودم و تو فکر کبوترخانه بودم و حرفها تو گوشم بود که «‌وقتی قرار شد بیان خونه‌ها رو خراب کنن،‌ هیچکدوممون نمیریم سرکار... همه میمونیم خونه.

و...
_ با تبر میفتیم بجونشون.

- هر که چپ نیگا کنه با همین کارد چشاشو در میارم.

و صداها تو هم بود و لبم از چربی شیر لیز بود و بوی شب بود که همراه بوی اسفند سوخته و سرمای گزنده از لای درزهای در می‌خزید تو و بعد، ‌ناگهان صدای ترکیدن گلوله بود و دومی و سومی که وحشتمان زد و هجوم بردیم به در اتاق و ریختیم تو حیاط و دویدیم به طرف در خانه.

گاومیش ناصر دوانی که زیر سایبان بسته بود، ‌رم کرد و بعد نعره کشید...

ماه آمده بود بالا. بالای بالا و خیمه زده بود و صدای خروس بود که انگار ره گم کرده بود و شب بود که از تیغه‌ی بلند نیمه می‌گذشت و پوزه می‌کشید بسوی بامداد.

صبح که شد، آفتاب که زد،‌ تک سرد صبحگاهی که شکست، خروس آمد و دانه به دانه،‌ دانه‌ها را چید.

علوم نبود که کدام شیر خورده‌ای رفته بود و «لو» داده بود. پدرم را که بردند و خواج توفیق را که بردند، مادرم دوید منزل یدالله رومزی.

آفاق،‌ شب که رفته بود، هنوز نیامده بود.

یدالله رومزی را برده بودند نظمیه، ‌همانطور که خواج توفیق را برده بودند و پدرم را برده بودند و ناصر دوانی را برده بودند و باباخان را... و هنوز پیشین نشده بود که نورمحمد آمد، با پوزه‌ی باریکش و نی‌نی چشمانش و مادرم اشکش رو گونه‌هاش بود که حرف نورمحمد را شنید.

- خواهر به خواج توفیق، یا اگه نیس، به بچه‌هاش بگین که بیان جسد آفاق رو تحویل بگیرن.

- جسد آفاق؟

- آره خواهر،‌ دیشب، پشت نخلستون تیر خورده.

بانو که تو چرت بود جیغ کشید، مادرم جیغ کشید و نورمحمد مثل توره گریخت.

خواج توفیق، صبح فرصت نکرده بود که دودش را بگیرد و یقین حالا تو نظمیه خمار بود.

من رفتم سراغ کبوترهام. بوی فضله‌ی کبوترها با بوی رطوبت قاطی شده بود و تو کبوترخانه گرم بود و ماده‌ی «حبشی» خوابیده بود. یقین تخم گذاشته بود. با سر چوب کوتاهی زدم به پرش که کنار رود، تا اگر تخم کرده است ببینم. کبوتر بالش را تکان داد و گردن کشید و پف کرد و با نوک کوتاهش به چوب حمله کرد.

خصمانه حمله کرد.

صدای کفش چوبی زن ناصر دوانی آمد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای سبزه و گرفته‌اش را دیدم. یقین چادرش را به کمر بسته بود. گودی پشت زانوهاش پر می‌شد و خالی می‌شد و کفش چوبی‌اش صدا می‌داد. از در کوتاه کبوترخانه ساقهای گرفته‌اش را دیدم که مثل قیچی باز و بسته می‌شدند، که گودال وسط حیاط را دور زدند و رفتند تا ایوان رو‌به‌رو. حالا صدایش هم می‌آمد.

- خواهر چه خاکی به سر کنم؟... اومدن کلبچه زدن دستش و بردنش.

مادرم گریه می‌کرد. آرام اشک می‌ریخت. خواج توفیق را برده بودند،‌ پدرم را برده بودند ومعلوم نبود که جسد آفاق کجا افتاده است و یدالله و فتح‌الله رفته بودند سر کار که وقتی شب برگشتند، و اگر خواج توفیق آمد، بفرستد مرا شعبه.


باز به ماده‌ی حبشی ور رفتم. مثل سرب نشسته بود سر جاش. تکان نمی‌خورد. بگمانم تخم گذاشته بود. باز صدای پا آمد. این بار پاچه‌های زیر شلواری «بلور»،‌ زن موسی سرمیدانی، بود که رو خاک کف حیاط کشیده می‌شد.

زانوهام را به زمین زدم، ‌دستها را ستون کردم و سرم را از کبوترخانه کشیدم بیرون که ببینم کجا نشسته‌اند.

تو ایوان بودند. بانو نبود. بگمانم مادرم فرستاده بودش که به یدالله و فتح‌الله خبر بدهد. انگار مادرم حرف می‌زد، ‌لبهاش که تکان می‌خورد. غرش دستگاه مخلوط کننده، ‌صداش را خفه می‌کرد. خزیدم تو کبوترخانه و این‌بار، با ماده‌ی «دم سفید» ور رفتم و هنوز سرگرم کبوترها بودم که ناگهان جیغ مادرم فضا را شکافت و بعد، جیغ زنها بود که با هم قاطی شد. از کبوترخانه پریدم بیرون. پشتم گرفت به بالای چارچوب و تو فکر کمرم بودم که دیدم یدالله و فتح‌الله جسدی را گذاشته‌اند رو نردبان سبکی و گریه‌کنان گودال وسط حیاط را دور می‌زنند. دویدم. یک رشته موی شبق مانند از زیر عبای روی جسد بیرون افتاده بود و می‌لرزید. عبای سیاه آفاق بود. موی آفاق بود که برق می‌زد، که نرم و مواج بود.

نردبان را گذاشتند تو ایوان، مادرم به سینه‌اش کوفت. بعد زنها بودند و بچه‌ها بودند که از در خانه‌ی ما هجوم آوردند تو و تا بجنبم که از ترس بچه‌ها در کبوترخانه را ببندم، خانه‌ی ما پر شده بود آدم و زنها نشسته بودند دور جسد آفاق و به سر و سینه می‌کوفتند.

حالا آفتاب آمده بود بالا. سایه‌ی دگل میدانگاهی شکسته بود رو چینه‌ی خانه‌ی ما و بعد شکسته بود رو سر جماعت و انتهاش افتاده بود رو علفهای خودروی گودال وسط خانه و صدای دستگاه مخلوط کننده بود که گاه اوج می‌گرفت و گاه فرو می‌افتاد.

حالا زیر بنای مخزن یازدهمی را بتون می‌ریختند.

ظهر که شد پدرم آمد. ازش التزام گرفته بودند که تا آخر هفته خانه را خالی کند و تا آخر هفته،‌ دو روز دیگر باقی مانده بود.


***

کبوترهام را برده بودم و پرشان را بسته بودم و گذاشته بودمشان زیر سبد، تا براشان لانه‌ای درست کنم.

از وقتی که آفتاب زده بود تا حالا که ظهر سر می‌رسید، ده راه بیشتر آمده بودیم و رفته بودیم و اسباب کشی کرده بودیم و حالا راه آخر بود که پدرم داشت خرت و پرتها را تو گونی می‌کرد که یکی را خودش به دوش بگیرد و یکی را من.

یکهو صدای بولدوزر بلند شد و من دیدم که چینه‌ی گلی خانه‌ی ما به جلو رانده شد، لرزید، ‌از هم پاشید و رو هم ریخت.پدرم زیر لب غر زد:

- بی ایمونا نمیذارن تا خالی کنیم.

پوزه‌ی بولدوزر که بالای تیغه‌ی پهن و بران بود،‌ به جلو رانده شد و از روی خرابه‌ی دیوار کشیده شد تو خانه.

پدرم گونی را به دوش کشید و گفت:

- یالا پسرم... یالا راه بیفت.

گونی سنگین بود،‌ به زحمت بلندش کردم و پشتم را زیرش خم کردم و هنوز از در خانه بیرون نرانده بودم که لانه‌ی کبوترهام مثل حباب کف صابون رو تیغه‌ی صاف و براق بولدوزر از هم پاشید.

تو کوچه بودم که نگاهم به آسمان رفت. نمی‌دانم نر سفید چطور پرش را باز کرده بود و از زیر سبد بیرون زده بود و پر کشیده بود تا بالای خانه‌ی ما که زنجیرهای پهن بولدوزر می‌کوبیدش.

گونی را گذاشتم زمین و کبوتر را نگاه کردم که بال‌هاش را خواباند و قیقاج آمد تا بالای خرابه‌های خانه‌ی‌ ما، بعد اوج گرفت و دور زد و دور زد. انگار که خانه را نمی‌شناخت و انگار که سرگردان بود. سوت کشیدم. صفیر سوتم را شناخت، آمد پایین، گردن کشید، پرپر کرد و بعد،‌ ناگهان اوج گرفت و رفت بالا و بالاتر،‌ تا آنجا که با آبی آسمان درهم شد.


ته کوچه را نگاه کردم،‌ پدرم را ندیدم. او رفته بود و من مانده بودم با بار سنگینی که بایستی به دوش می‌کشیدم.


(1) پوسته: پناهگاه قایق

(2) تشاله: نوعی قایق

(3) فیدوس: سوت کارخانه

 

Saturday, 13 June 2015

مولداو، با اجرایی دیگر

                          
 

مولداو، دومین قطعه از شش بخش پوئم سمفونیک سرزمین مادری است که توسط آهنگساز رمانتیک چک اسمتانا ساخته شده است. مولداو نام رودخانه ای است که در منطقۀ بوهم چک از دو چشمۀ اصلی تغذیه می شود و سپس به رودخانۀ بزرگتر آلب که یکی از آبراه های اصلی اورپای مرکزی است می پیوندد.

 نوای این قطعه مسیر مولداو را از دو چشمۀ سرد و گرم با دو صدای فلوت آغاز میکند. مولداو از دو چشمه به  جریان یگانۀ رود تبدیل میگردد. تم اصلی و معروف قطعه نواخته می شود. رود مولداو با این نوای مسلط از مناطق جنگلی عبور میکند. صدای تیراندازی شکارچیان با صدای هورن و ترومپت شنیده می شود و سپس رودخانه به مزارع روستایی میرسد و نوای رقص پولکا و عروسی دهقانان به گوش میرسد. پس از آن ساز های زهی حرکت آرام رود را زیر نور مهتاب مینوازند. آما این ساز ها به تدریج اوج میگیرند و رودخانۀ مولداو پس از برخورد با تخته سنگها پیروزمندانه وارو شهر پراگ میگردد. دوباره تم اصلی مولداو نواخته می شود و مولداو به رودخانۀ بزرگتر آلب میپیوندد. این پیوند گویی شرح پیروزی مردم چک به ارتش نظامی اتریش در سال 1862 میلادی است.

اسمتانا که پس از دوران شکست شورش ملی به سوئد مهاجرت کرده بود، پس از این پیروزی دوباره به کشورش بازگشت و آثار خود را برای مردمش به عنوان رهبر ارکستر ملی در شهر پراگ اجرا کرد. اکثر آثار زیبای او در دوران ناشنوایی او سروده شده است و این محدودیت اسمتانا را از کار و آفرینش باز نداشت. اما زندگی بی رحم تر از این ها است وگویی سر کین دارد. اسمتانا پس از یک بیماری وحشتناک و تحمل شکنجه های جسمی بسیار از جهت روحی نیز بیمار شد و در آسایشگاه شهر درگذشت. مولداو همچنان پرخیز و خروش با امواجی جوشان به آبی ها میپیوندد و برای مردم چک پر الهام و نویدبخش است.
 
 


Monday, 8 June 2015

آوای "اولین"

                       
 

رقص در دربار شاه سمنگان
 
قطعه ای از اثر معروف "رقص در دربار شاه سمنگان" با سروده ای از "پروین دولت آبادی"، شنونده را به نکات فلسفی، جهان بینی و نگرش عارفانه ای معطوف می دارد و غنای ملودی "حسین ناصحی" با صدای گرم متزو سوپرانو "اولین باغچه بان" بر دل می نشیند.
"حسین ناصحی" از آهنگسازان موسیقی سمفونیک، دوست دیرینۀ "ثمین باغچه بان" بود. او به همراه "ثمین" در سال  1332 برای تحصیل در رشتۀ آهنگسازی کنسرواتوار آنکارا، به ترکیه رفت. هر دو آهنگساز پس از پایان تحصیل دوباره به وطن خود بازگشتند و از پیشگامان هنر موسیقی کلاسیک در ایران شدند. "ناصحی" رهبری کنسرواتوار موسیقی تهران را برعهده گرفت و "ثمین" نیز در همین کنسرواتوار که به هنرستان عالی موسیقی معروف بود، از استادان برجستۀ آهنگسازی شد. "حسین ناصحی" انسانی حساس و درستکار بود و با نظام وقت وزارت فرهنگ شاه اختلاف نظر پیدا کرد و بلاجبار از مشاغل خود استعفا داد. در اثر عدم پشتیبانی مسئولین و بی توجهی آنان، اغلب آثار "حسین ناصحی" نابود و فراموش شدند. "رقص در دربار شاه سمنگان" از آثار نادری است که از او باقی مانده است.
اپرا به شیوۀ فرنگی آن، پیش از ایران در آذربایجان شوروی و سپس تحت تاثیر اپرای ملی آذربایجان در کشور ترکیه شکل گرفت. هر آنچه که در سال های اولیۀ پیدایش اپرا در ایران رخ داد را نمی توان بی ارتباط با اپرانویسان ترک زبان دانست. "حاجی بیگف" تحت تاثیر اپرای کلاسیک غرب به کار تصنیف اپرا روی آورد و شکل و قالب آن را با موضوعات ملی در هم آمیخت. اپرای لیلی و مجنون، رستم و سهراب، شاه عباس و خوشید بانو که فصل مشترک با تاریخ و ادبیات ایرانی داشتند، شیفتگان و تجدد طلبان پرشور هنر آوازی ایران را مجذوب خود نمودند.
 نام "اولین باغچه بان" و "منیره وکیلی" با تاریخ اپرای ایران گره خورده است. این زنان، هر دو از خوش آوازان ترک زبان ایرانی، اولی با صدای سوپرانو و دومی با صدای سوپرانوی متوسط نه در مقام رقیب هم ، بلکه از جهت نقش اپرایی مکمل یکدیگر بودند. فعالیت های پراکنده این دو زن با حضور صدای گرم تنور "حسین سرشار" و با گشایش تالار رودکی، جنبۀ حرفه ای به خود گرفت و برای نخستین بار با آوای ایرانیان، آثاری چون مادام باتر فلای، لابوهم و لاتراویاتا اجرا و بر روی صحنه آمد.
ازدواج "اولین باغچه بان" که خود زاده استانبول بود با همسرش "ثمین"، از او یک ایرانی تمام عیار ساخت. از وقایع نادر زندگی "اولین" و "ثمین باغچه بان" ضبط  آلبوم رنگین کمان با ارکستر سمفونیک وین به رهبری "توماس کرسیتین داوید" بود. این اجرا با همکاری سازمان ملل به همراه گروه کر کودکان فقیری از زاهدان، گناباد و سایر نقاط ایران برای ضبط آماده شد. این کودکان بی سرپرست توسط "اولین باغچه بان" گرد هم آمدند و تعلیم یافتند.
 
یاد "حسین ناصحی"، "ثمین" و "اولین باغچه بان" گرامی باد.

 


Saturday, 30 May 2015

تالار و غار و آبشار در نیاسر کاشان

کوهستان کرکس  در غرب شهرستان نطنز به علت ارتفاع زیاد، منبع اصلی چشمه های متعدد است و دلیل پیدایش شهر هایی است نظیر نطنز، ابیانه و شهر نیاسر. دامنۀ کوهستان کرکس که نیمی از سال پوشیده از برف است، بستر رود هایی است که با فرسایش سنگ های نرم در مسیر آب، در محل تلاقی سنگ های فرسوده و سنگ های سخت، آبشاری را در دل کوهستان پدید آورده که به یکی از جاذبه های توریستی کاشان مبدل گردیده است. زمزمه های سیر و سفر به شهر نیاسر و بازدید از آبشار آن در فصل بهار آغاز می شود. آبشار نیاسر از چشمۀ اسکندریه سر چشمه می گیرد و از قدیمی ترین چشمه های ایران است. این آبشار از میان باغ تالار نیاسر می گذرد و به دشت های مجاور سرریز شده و درخت زار ها و بیشه ها را سیراب می کند. چشمه اسکندریه در چند متری بنای چهارتاقی که همان آتشکده ساسانی نیاسر است قرار دارد. در این چهارتاقی، چهار قوس، چهار جزر را به هم متصل کرده و گنبدی را شکل داده که یادمان یک سازۀ پرقدمت تاریخی با معروفیت جهانی است. در کنار آبشار یکی از ورودی های غار ویس نیاسر واقع شده است. این غار با دالان ها و راهرو های طولانی و انشعاب های فراوان، شبکۀ پیچیده ای را ایجاد کرده که مسیر چاه ها و کانال های اسرارآمیزی با فضایی رویایی است. در مورد علت پیدایش غار  که بدست انسان تراشیده شده است، فرضیه های متفاوتی رایج است. می گویند که غار یک نیایشگاه ساسانی بوده که برای عبادت و مراسم دینی از آن استفاده می شده است. از جمله افسانه هایی از مردم محل نقل می شود، حکایت سنگ تراشی است که صد ها سال پیش در غار افسون شده و همیشه صدای او در حال تراشیدن سنگ ها در داخل غار شنیده می شود. اما افسون آبشار در کنار غار ویس پایان نمی پذیرد و به حمام و آسیاب بادی نیاسر نیز می رسد. حمامی که در دوران صفویه ساخته شد و آب آبشار را به داخل خود هدایت کرد. آسیاب بادی نیز به برکت آبشار می چرخد و سنگ آن به گردش درآمده، گندم و جو محصول نیاسر را آسیا می کند. آبشار نیاسر با صد متر ارتفاع شاخص رونق و استمرار زندگی در نیاسر است. گل های محمدی را می رویاند و گلاب گیری را از دیرباز رسم و سنت شهر کرده و نیاسر را به یک قطب پرورش گیاهان دارویی سوق داده است. تکاپوی تولید گلاب با گلچینی در بهار آغاز می شود و یک جاذبه فرهنگی در استان اصفهان است. آبشار تنوع بی مانند درختان کویری را موجب شده است. چنار های کهن که بیش از چهار هزار سال عمر دارند، از قنات ها ادامه حیات می یابند. درختان بید شیرین، توت، انجیر و مو در مسیر آب جاری شده از آبشار، رشد کرده اند و سبب بوجود آمدن باغ های گسترده و گلستان های زیبایی در دامنۀ کوهستان کرکس هستند. انگشتر طلایی کویر، زمرد نگین های نادری را در نزدیکی شهر کاشان در خود جای داده که یکی از آنها  نیاسر سرسبز است.


تالار نیاسر
تالار نیاسر در پارک بزرگ شهر نیاسر کاشان عمارتی است زیبا و باشکوه. این عمارت که به کوشک نیاسر نیز معروف است در مکانی ساخته شده که در ارتفاعی بالاتر از شهر، مشرف به اقصی نقاط آن می باشد و از ایوان های متعدد عمارت چشم انداز مناظر شهر پیداست. آبشار نیاسر از درون این ساختمان می گذرد و به ارتفاعات پایین تر  و دشت های مجاور سرازیر می شود.


چهارتاقی نیاسر


در چهارتاقی نیاسر که یک آتشکده ساسانی است، چهار قوس، چهار جزر را به هم متصل کرده و گنبد مدوری را شکل داده اند که یادمان یک سازۀ پرقدمت تاریخی با معروفیت جهانی است. جالب اینجاست که فرضیه های متفاوتی که در مورد چهارتاقی نیاسر نقل می شود که با هم در تضاد هم نیستند. عده ای می گویند که این بنا تقویم آفتابی و شاخص اندازه گیری زمان بوده و عده ای دیگر معتقدند که این بنا صرفا برای مراسم دینی زرتشتیان بنا شده و به عنوان آتشکده، نیایشگاه مردم در برابر آتش بوده است. اما فرضیه احتمالی دیگری نیز وجود دارد و آن اینکه هردوی این احتمالات  می تواند درست باشد و اصولا بسیاری از بنا های تاریخی ایران کاربردی چندگانه داشته اند و در طول زمان برای چند منظور استفاده می شدند. پلان این بنا مربع شکل است  و از تناسب هندسی متوازنی برخوردار می باشد. چهار تاقی چهار پایه دارد که کنایه به چهار عنصر پدید آورنده خلقت و در عین حال چهار سوی دنیا است. در روز نخست فصول چهارگانه نیز خورشید هر بار با زاویه خاصی بر پایه ها و ستون های این بنا می تابد. این اختلاف زاویه از دیرباز مبنای اندازه گیری زمان و تقویم ایرانی بوده است.




Monday, 25 May 2015

آب و فرش‌های ایرانی اثر جلال سپهر

جلال سپهری عکاسی را بصورت آماتوری آغاز کرد و با گذارندن دوره عکاسی صنعتی و تبلیغاتی در این رشته حرفه ای شد. او در جشنواره های عکاسی در داخل و خارج از ایران بسیار موفق بوده است و مدتها مدیریت استودیو فانوس و سایت معروف فانوس را بر عهده داشت.  این هنرمند عکاس در حال حاضر هم در حوزه عکاسی تبلیغاتی و هم در حوضه عکاسی حیات وحش و هنری فعال است.
 
 

 

 

Tuesday, 19 May 2015

آرامبولا از سرزمین رویایی

                   


سه جوان در شهر "گوا" یکی از بنادر جنوب غربی هندوستان می نوازند. زنی جوان با حرکاتی که از روح و جان مایه می گیرد فسانه وار می رقصد. یکی از نوازندگان، "هنگ" می زند. سازی است کوبه ای که در اینجا با زخمه های کمانچه و نوای گیتار و رقصی رویایی همراه می شود. پروژۀ این نوازندگان پرشور، "آرامبولا" نام دارد. "آرامبول"، ساحل تورستی شهر "گوا" است. نوای اندوهگین کمانچه از این سرزمین کوچک رویایی، در فضای مجازی سراسر دنیا پخش می شود. آلبوم "آرامبولا" بصورت زنده در جنگل های گرمسیری و به زیر آفتاب درخشان هند ضبط شده و معروفیت جهانی یافته است.

Saturday, 16 May 2015

رقص شمشیر، باله گایانه- اثر آرام خاچاطوریان

 

گایانه در اوایل جنگ جهانی دوم توسط آرام خاچاطوریان، آهنگساز روس ساخته شد و در سال 1942 برای اولین بار در شهر لنینگراد به اجرا درآمد. داستان باله در دوران ارمنستان شوروی، چند روز پس از شروع جنگ جهانی دوم در مزارع پنبه بوقوع می پیوندد. اهالی روستا از اعضای کلخوزها و مزارع اشتراکی بودند و به تعداد روزهای کاری سهمی از محصول و سود مزرعه را دریافت می کردند. سربازان ارتش سرخ به سراسر شهر ها و روستا ها اعزام شده بودند و احساسات وطن پرستانه و شور مبازرات خلقی برای بیرون راندن نازیها، نوعی همگرایی ملی میان آنان و روستائیان به وجود آورده بود.
 
داستان باله:

قهرمان داستان زنی است روستایی به نام گایانه که نام اصلی همسر خاچاطوریان آهنگساز باله نیز می باشد. گایانه در داستان باله، زن زیبایی است که در کارگاه عمومی پنبه کار می کند. او با مردی به نام "گیکو" ازدواج کرده و صاحب فرزندی از اوست. "گیکو" دائم الخمر است. او شوهری ناپاک و کینه جوست که مشغول توطئه گری و فعالیت های غیر قانونی، از جمله همکاری با قاچاقچیان است. "گیکو" پس از بحث و درگیری با همسرش کارگاه پنبه را به آتش می کشد. ماموران نظامی به تعقیب و جستجوی او می پردازند. گایانه که از حمایت ارتش و مردم روستا برخوردار گشته است، در خلال این وقایع به افسر گارد ارتش سرخ، فردی به نام "کاراکف" علاقه مند می شود. "گیکو" شوهر گایانه محاصره و دستگیر می شود و زندگی مشترک گایانه با او در اینجا به پایان می رسد. در قسمت آخر باله، جشن عروسی گایانه با "کاراکف" افسر نظامی دولتی در حضور مردم و اهالی روستا برپا می شود.
 
در واقع موضوع باله پیروزی مردم شوروی در جنگ علیه فاشیسم است. این باله از جهت ریتم، بسیار قوی و مهیج است و از حیث ملودی، رنگ آمیزی فولکلوریک دارد. برخی از قطعات آن نه تنها برای جهانیان ماندنی و فراموش نشدنی است، بلکه از بافت های موسیقی مردم آسیای میانه جدایی ناپذیر است. بطور مثال قطعات مربوط به رقص های اوزون دره و رقص لزگی اکنون در اکثر چشن ها و عروسی های مردمان منطقه نواخته می شود و باله گایانه الهام بخش موسیقی مردمی و عامیانه آنان گردیده است. آهنگ لالایی و رقص عایشه از دیگر قطعات معروف این باله می باشند که کاملاً دارای روح شرقی اند. باله بجز موسیقی ارمنی از نواهای کردی، آذربایجانی و قفقازی نیز استفاده کرده است.
 
قسمت رقص شمشیر از زیباترین قطعات باله گایانه به شمار می رود و لحظات سرایت آتش را از کارگاه تولید پنبه به بخشی از قریه نشان می دهد. در این قسمت، درگیری و نزاع نظامیان ارتش سرخ و مسببین حریق با آکورد های ناپایدار و پویا(دیسوناس) به نمایش در می آید و نوعی حس غافلگیرانه ای را برای شنونده تداعی کرده و حالات بیم و تنش را در او ایجاد می کند.



Saturday, 2 May 2015

هفت پیکر(باله)- اثر قاراقارایف

                                                         
 
قاراقارایف آهنگساز آذربایجانی، یک سال پس از انقلاب اکتبر در سال 1918 در شهر باکو بدنیا آمد. پدرش پزشک متخصص اطفال و شخصیت شناخته شده ای در میان مردم باکو بود. مادرش نیز در همین شهر از اولین فارغ التحصیلان رشته موسیقی محسوب می شد و توجه پسر جوانش را به سوی موسیقی جلب کرد. هر چند که حرفه پزشکی با وجود شغل پدر و برادرش که از جراحان برجستۀ باکو بود، به یک سنت تبدیل شده بود و پدر نیز ترجیح می داد که همه پسرانش پزشک شوند، قاراقارایف سر از نوازندگی و آهنگسازی در آورد و هر دو رشته را در کنسرواتوار باکو دنبال کرد. بعد ها نیز برای ادامۀ آهنگسازی به کنسرواتوار دولتی مسکو رفت. قاراقارایف پس از مدتی از مسکو دوباره به زادگاه خود بازگشت و پس از مرگ عزیز حاجی بیکف، مدیریت کنسرواتوار دولتی باکو را پذیرفت و تا پایان عمر مسئولیت ریاست آن را برعهده داشت.
 قاراقارایف در زمان تحصیل در مسکو زیر نظر دیمیتری شوستاکویچ به فراگیری هارمونی و رهبری ارکستر پرداخت. به نقل از قاراقارایف، برای استادی چون شوستاکویچ کار سطحی و نیمه تمام، قابل تحمل نبود. شوستاکویچ می خواست که شاگردانش آنگونه که در خور منزلت حرفه شان است با پدیدۀ موسیقی برخورد کنند و با سخت گیری های عجیبی ارزش ها را در کار موسیقی به شاگردانش منتقل می کرد.
ما ایرانیها قاراقارایف را بویژه از پوئم سمفونیک لیلی و مجنون و باله هفت زیبا می شناسیم. این باله، بر اساس اشعار و نقوش هفت پیکر(بهرام نامه) ، چهارمین منظومه نظامی گنجوی ساخته شده است که حکایت از هفت شاهزاده خانم دارد که هر یک نماد کوکب سیاری است در هفت آسمان. شاهدخت های خوبرو بر روی زمین و ربع مسکون، از اقالیم مصر و شام تا اقصی بلاد چین و ماچین، در هفت گنبد و به هفت رنگند. در والس معروف باله هفت زیبا، شاهزاده ایرانی به هنگام شکار، در حالی که به دنبال سرپناهی در خرابه های یک قلعه قدیمی است، دیدار خود را با دختران هفت اقلیم به یاد می آورد که هر بار جامه ای را به رنگی برتن کرده و با عروسان تاج بر سر می رقصد تا کلید  رستگاری را در زیر زلف آنان بیابد. سر انجام شاه جوان که به دنبال رنگی بدور از تکلف اندوه  است با شاهدختی در ایران شهر، دخت کسری، ملاقات می کند. آنان به روشنایی روز می رسند  و رنگ سپید را برگزیده، زینت زندگانی می کنند. اما در بخش والس باله ، داستان جستجوی شاه جوان، با  جامه ها و نماد های رنگین به خوبی به نمایش در آمده است.
 
 


Saturday, 18 April 2015

لی لی افشار، نوازنده برجستۀ گیتار

                        
 

"آندرس سگو بیا" نوازنده کبیر اسپانیایی، بزرگترین نوازندۀ گیتار قرن پیش بود. او یک سال پیش از مرگش با لی لی افشار گیتاریست آمریکایی تبار ملاقات کرد. این دیدار در زمانی صورت گرفت که 12 تن از گیتاریست های بین المللی از جمله لی لی افشار در حضور او قطعاتی اجرا کردند و برای شرکت در کلاس های او برگزیده شدند. "آندرس سگوبیا" پس از شنیدن گیتار لی لی افشار به او گفت: "میبینم که خون ایرانی و روح فلامینگو داری؟"
"سگوبیا" پیش بینی کرد که لی لی نوازنده معروفی خواهد شد. چندی نگذشت که توجه علاقه مندان گیتار کلاسیک به این چهره شرقی جلب شد. او به سرعت جوایز بین المللی جشنواره ها، آکادمی ها و انجمن های هنری را از آن خود کرد و پس از کسب مدرک دکترای موسیقی به مدت بیست سال به تدریس در دانشگاه ممفیس آمریکا پرداخت.
اما جدا از موفقیت های جهانی، لی لی افشار تلاش کرد تا با نگارش و تدوین کتب آموزش گیتار به زبان فارسی و سفر های مکرر خود به ایران، ارتباطی با جوانان هموطن خود ایجاد کند و بر تکنیک نوازندگی گیتار در ایران اثر بگذارد.
قطعه مورد اجرا "پرلود، قسمت اول از شش بخش سویت باخ" می باشد که از شهرت بسیاری برخوردار است. بطوریکه در فیلم های سینمایی امروزی نیز از آن استفاده می کنند. با اینکه این قطعه در نیمه اول قرن هجدهم ساخته شده، مورد علاقه نوازندگان جوان معاصر است. "پرلود" روان، ساده و سلیس است و از نظر موزیکالیته دلنشین و مدرن.
 
 


Tuesday, 31 March 2015

پرواز شاگال



 آثار مارک شاگال مملو از نور و رنگ، سرشار از طراوت و رویاست . پیکره ها در تابلو های او سیال و فارغ بال، عاری از هرگونه قید و بندند و در اوج آزادگی و خیال در پرواز. نماد ها در طراحی ها یش حامل پیامند. نماد پنجره نشانۀ رهایی، نماد درخت، درفش زندگی و نماد اسب میل به آزادگی را میرساند. "نوازندۀ ویولن" که در لحظات حساس زندگی اش در تابلو های او حضور می یابد، به هنگام تولد، بلوغ عشق و ازدواج اعلام موجودیت می کند و در آنی که سایۀ مرگ پدیدار می گردد، باز خود را سراسیمه نمایان می سازد. نقاشی هایش بار نوستالژی، درد مهاجرت و غربت را بدوش میکشند.  مارک شاگال ساده گرا بود، نه تابع کس و نه بند کس. آنچنان آزاده بود که در تلاطم تعصبات مذهبی در قالب نقاش یهود، عیسی مسیح را بر روی صلیب به تصویر درآورد. شاگال نقاش رویا ها و خاطره ها ست. نقاش روز های خوش کودکی است. نقاش اوج زیبایی روح، نقاش زندگیست.


 

Monday, 23 March 2015

لچک یا کومه ، پاپوش یا جوتی- گردآوری از زهره اشکیانی

 

پوشش زنان جنوب ایران برآمده از سازگاری با آفتاب و آب است. تنی که از گزند آفتاب می رمد و خود را می پوشاند، به گرمایش دل می بندد و رنگ گرمش را به جان می خرد بیهوده نیست که مردم هرمزگان بخصوص دختران و زنان رنگین کمانی از رنگ های گرم را به تماشا می گذارند.هنگامی که صحبت از لباس بندری می شود سخن از دیده و دل و دست و سخن از جامه هایی است که رنگ آنها مهربانی و عشق را زمزمه می کند. پوشاک ساحل نشینان جنوب کشور به پوشاک بندری مشهورند و از هفت یا هشت تکه تشکیل شده است که شامل پیراهن یا جومه ، شلواریا تنبان ، لچک یا روسری یا کومه ، پاپوش یا جوتی یا کوش ، چادر و نقاب می باشد، یراهن اصیل و بندری کندوره نام دارد که برای دوخت آن از رنگهای گرم استفاده می شود. قد کندوره تا حوالی زانو می رسد و از پهلوی یقه به پایین گلابتون دوزی یا خوس دوزی می شود. و اطراف آن تا دور یقه این تزیینات ادامه دارد. کندوره بیشتر در بندر عباس میناب خمیر و قشم رایج است. در مناطق شرق استان پیراهن بلوچی رایج است که البته بر روی این پیراهن ها هم با خوس – گلابتون و یا نخ های رنگی تزییناتی انجام می شود. شلوار بندری که به شلوار دم تنگ معروف است، ساق تنگی دارد و از پارچه های ساتن تترون و پاپلین استفاده می شود رنگهای مورد استفاده معمولا قرمز سبز و لاجوردی می باشد شاید یکی از دلایل تنگی شلوار بندری رعایت نظافت و بهداشت می باشد زیرا تنگی آن سبب می شود شلوار با زمین تماس پیدا نکند. البته به علت عرض کم و وجود تزیینات و زیور آلات روی شلوار زیبایی خاصی به بانوان می دهد و قد آنان را بلند تر جلوه می دهد. انواع شلوار های بندر ی عبارتند از بادله ای – نیم بادله ای- ودویی- پولکی- گلابتونی خوسی و زری و شلوار در گشاد که در گذشته بندری ها به علت گرمای شدید در فصل تابستان استفاده می کردند. لچک در گذشته های دور یکی از پوشش های رایج مردم ساحل نشین هرمزگان بخصوص میناب و بندرعباس بود که برای زیبایی جلبیل بر روی سر قرار می گرفت استفاده از لچک تا قبل از واقعه ی کشف حجاب عمومیت بیشتری داشته است. این پوشش نوعی کلاه بود که بخشی از پیشانی تا پشت سر و تا لاله ی گوش را به صورت هلالی در بر می گرفت. بر روی لچک تزییناتی صورت می گرفت. روسری های بندری شامل جلبیل – اورنی- لیسی و جلبیل خوسی می باشد که با تزییناتی از قبیل خوس و گلابتون همراه است. کفش زنان بندری از نوع صندل است. که تسمه این کفشها در لای انگشتان قرار می گیرد. از نوع کفشهای زنان بلوچ در این منطقه رواج دارد. زنان بندری از چادرهای توری، روشن، گلدار و یا تیره زیوردار استفاده می کنند. زنان گاهی چادر خود را جمع کرده و در روی سر می گذارند تا کوزه ای چیزی در روی سر حمل نمایند.زنان بندری برای پوشاندن چهره خود نقابی دارند از جنس پارچه مشکی که نام محلی آن «برقه» است. گاهی چرمی ظریف به شکل نیم دایره و به اندازه پهنای صورت، دارای قیطانهایی در بالا و طرفین گوشه ها است که با بستن این قیطانها از پشت سر نقاب در چهره استوار و محکم می شود.

منابع :مجله پوشاک زنان ایران
کتاب پژوهشی در پوشاک سنتی
سایت جمعیت بانوان کنگ
تصویر: آرشیو مجله " ناسیونال ژئوگرافیک"



 

Friday, 20 March 2015

خانه تکانی

 
خانه تکانی دل از زبان مهدی اخوان ثالث
 
عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم
گردی نستردیم و غباری نستاندیم
دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز
از بیدلی ،آن را زدر خانه برآندیم
هر جا گذری، غلغله ی، شادی و شور است
ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم
آفاق پر از پیک و پیام است، ولی ما
پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم
احباب کهن را نه یکی نامه بدادیم
و اصحاب جوان را، نه یکی بوسه ستاندیم
من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر
سالی سپری گشت و ترا ما نپراندیم
صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند
ما این خرک لنگ، زجویی نجهاندیم
مانند افسون زدگان، ره به حقیقت
بستیم و جز افسانه ی بیهوده نخواندیم
از نه خم گردون، بگذشتند حریفان
مسکین من و دل در خم یک زاویه ماندیم
طوفان بتکاند مگر "امید" که صد بار
عید آمد و ما خانه خود را نتکاندیم
 
از دیرباز، در روزهای آخر اسفند و در ساعات نزدیک به گردش گوهر زمانه، غبار رویی بهاریه چو الزامی ناگزیر راه  و رسم ماست.
 
تصویر از خانه تکانی بهار در اسفند سال 1348 است.