Monday, 22 April 2013

نبض شهری است در دستم


کامران دیبا پس از تحصیلات در رشتۀ معماری از دانشگاه هاروارد آمریکا به تحصیل آکادمیک در رشته جامعه شناسی پرداخت. اهمیت دید درست و مسئولانه در حرفۀ معماری از آنجاست که شهر یک سازمان اجتماعی پیچیده است. مجموعه ای است از عوامل تشکیل دهنده در بافت فرهنگی و مسائل اجتماعی ناشی از آن. فرهنگ شهرنشینی دارای مقولات پر اهمیتی است که باید همواره مد نظر یک معمار و طراح شهر قرار گیرد.
کامران دیبا به طراحی خانه های اشراف و ویلاهای تجملی تمایلی نداشت. او به طراحی ساختمان های عمومی و معماری شهری و انسانی علاقه مند بود. از سال های محدود فعالیتش در ایران دست آورد های شگرف معماری به جای مانده است که از میان آنان می توان آثار ماندنی چون موزه هنر های معاصر، فرهنگسرای پارک نیاوران، پارک شفق یوسف آباد و دانشگاه جندی شاپور را نام برد. همچنین طراحی ناتمام شهرک شوشتر از فعالیت های درخشان او در تاریخ معماری معاصر ایران محسوب می شود.
کامران دیبا در تلفیق معماری سنتی ایران با هنر معاصر و معماری مدرن بسیار هوشمندانه عمل کرد. از معماری ایرانی نماد آب و حیاط و دیوار و دروازه و سایر خصوصیات با ارزش فرهنگ  ساخت را به عاریه گرفت و از هنر معاصر نیز سبک مینیمالسیم را به عرصه کار طراحی هایش کشاند. او با شعار " زیبایی در حداقل است" به کم گویی در هنر و تلاش برای ارائۀ اشکال ناب و خالص بدون لعاب ظاهری پرداخت. او با درایت هنری طراح سازش میان ناسازگار های هنری شرق و غرب شد.
بی شک غول های معماری نظیر "فرانک لوید رایت" معمار ارگانیک و "لاکوربوزیه"، که بشدت در قالب فضاهای شهری و سیستم شهرنشینی می اندیشید، تأثیرات عمیقی بر کار و آثار او داشتند. بیاد آوریم که چگونه هر بار در بازدید از بنای موزۀ هنر های معاصر در گذر از راهرو ها، با شیب ملایمی به درون ساختمان هدایت می شویم ودر مرداب گردان اسرارآمیز فضای درونی آن گرفتارو اسیر جاذبه های آثار هنری آن می گردیم و یا چگونه زیر سایۀ پر برگ درختان پارک شفق یوسف آباد یکباره خلسه نا خود آگاهی قلب و روح ما را ربوده و دمی نظاره گر گذرگاه های غیر هم سطح و چشم انداز های رویایی و پر پیچ و خم فضای پارک می گردیم.
 در اینجا مطلبی را اضافه می کنم که تا بحال در هیچ یک از مقالات معماری درمورد موزۀ هنر های معاصر نوشته نشده است و حاصل گفتگویی است که با خود آقا دیبا از طریق فیس بوک داشتم.
مهندس کیوان خسروانی که او هم آرشیتکت نزدیک به دربار پهلوی بود و طراحی فضای جشن هنر شیراز را بعهده داشت در مقاله ای به طرح موزه هنر های معاصر انتقاداتی وارد نمود. از نظر او موزه در خیابانی سراشیب مانند امیر آباد و در فقدان سیستم فاضلاب شهری همواره با خطر سیل و آتش سوزی مواجه است. خسروانی  نگرانی خود را در مورد از بین رفتن ثروت موزه در همان مقاله بیان نموده است. ضمن اینکه میان این دو معمار نزدیک به دربار پهلوی اختلافاتی وجود داشته  که من وارد آن مسائل نمی شوم و اصولا سطح کار کامران دیبا را بسیار بالاتر از این گفتگوها ارزیابی میکنم، اما معمار موزه پاسخ قانع کننده ای نیز برای طرح چنین انتقاداتی دارد. از نظر کامران دیبا در آن زمان حتی پایین ترین سطح کف موزه، بالاتر از سطح بلوار کشاورز بوده است و دلیلی نداشته که آب های ناشی از باران  در این منطقه شیب دار، موزه را به خطر بیندازند. قانون معماری در این است که به صد سال سابقه سیل و سیل گیری در منطقه توجه شود. در زمان ارائۀ  طرح موزه، مسئله سیل در آنجا اصولاً مطرح نبوده است. در مورد فاضلاب منازل نیز، اگر شهرداری آب های شهر را در حول و حوش ساختمان موزه هدایت نکند، این ربطی به خود طرح ساختمان ندارد. آن منطقه می تواند آسیب ببیند و حتی دانشگاه تهران هم که در منطقه ای جنوبی تر واقع است تبدیل به دریاچه شود، این دیگر مربوط می شود به مدیریت آب های سطحی که در محدوده کارها و وظایف شهرداری تهران به شمار می رود. معمار نمی تواند از طریق یک اثر معماری، مسایل شهرهای بزرگی چون تهران را حل کند، بلکه این مدیریت شهری است که باید در جهت حفظ ابنیه و آثار بزرگ معماری برنامه ریزی کند. دیبا معتقد است که دست اندرکاران شهرداری تهران باید برای جلوگیری از خطرات ناشی از سیل تدابیر زیر را اعمال کنند:
1- در مجاورت ورودی خصوصی به زیرزمین، جاده پارک لاله است. به سادگی می توان زیر این جاده کانال محافظتی را برای هدایت آب های سطحی به طرف فضاهای باز و سبز پارک ساخت که این کار هزینه خیلی کمی خواهد داشت.
2- قبل از بروز مشکل می توان آب های سطحی را به طرف انبار هدایت کرد و کانال کوچکتری را به وجود آورد و آبها را به سمت خیابان پشت یا به پارک هدایت نمود. حتی برای محکم کاری می توان پمپ تخلیه اتوماتیک در آنجا تعبیه کرد تا آب را به سرعت تخلیه کند.
3-  درب ورودی به زیرزمین را عوض کرده و آن را نفوذناپذیر نمود و یا درب حفاظتی دیگری را در ابتدای رامپ تعبیه کرد که مانند سدی جلوی نفوذ آب از طریق رامپ را بگیرد.
 دیبا در این گفتگو اضافه کرد که در مورد آتش سوزی هم  این مسئله مربوط به مدیریت موزه است که باید با نصب تجهیزات کافی، در این مورد چاره اندیشی کند. خوشبختانه طراحی موزه به صورت افقی انجام شده وکمترین نقشی را در شیوع آتش سوزی از یک نقطه به نقطه ی دیگر ایفا نخواهد کرد و آتش سوزی در آن به سهولت قابل کنترل است و اطفای حریق ارتباطی به ارتفاع ندارد. 
پس از این صحبت خودمانی با کامران دیبا دریافتم که اواستاد فن و هنرمندی است بسیار مردمی و هنوز به مانند یک پدر که سرنوشت فرزند خود را دنبال می کند نگران آثاری است که چهل سال پیش خلق کرده است و نسبت به آنها احساس مسئولیت می کند.  او زمانی را برای پاسخگویی به هموطنی چون من  که شناخت و آشنایی پیشین نداشت اختصاص داد و این  تنها نشانگر دید انسانی و تعهد اخلاقی اوست به حرفه اش. راستش انتظار نداشتم که یک گفتگوی ساده با کامران دیبا منجر به درج پیشنهادات جدی ایشان به مسئولین شهرداری تهران گردد. 
نکتۀ قابل طرح دیگردر زندگی پربار کامران دیبا نسبت فامیلی او با خانوادۀ سلطنتی است. ملکۀ ایران دختر عمویش بود. او پس از انقلاب و خروج از ایران گفت که این نسبت فامیلی برایش به مانند چاقوی دولبه بود. پس از انقلاب ارزش هنری آثار کامران دیبا بیش از سال های سلطنت پهلوی نمودار شد وبر شمار طرفدارن اونسبت به زمان قبل از انقلاب افزوده گشت. زیرا طرح ها و نقشه های معماری او نه به عنوان کار پسر عموی ملکه بلکه به عنوان یک معمار مستقل مورد بررسی وارزیابی علمی  قرار گرفت و بی تردید دست اندر کاران و مختصصان صاحب نظردر این حرفه او را یکی از  برجسته ترین معماران ایرانی قرن حاضربرمی شمارند. در پایان به چند نکته از خاطرات او از محمدرضا شاه وفرح پهلوی اشاره می کنم که نشان دهنده احساس دوگانۀ اوبه این نسبت فامیلی است  واکراه شخصی این طراح موفق را به آلودگی هویت حرفه اش درسایه خاندان سلطنت نمایان می سازد. این مطلب را با ذکر چند خاطره از کامران دیبا به پایان می رسانم:
 
خاطرات کامران دیبا:
" از ماجراهای جالب شب افتتاح اتفاق سمبولیکی بود که برای شاه افتاد. وقتی به اثری از یک هنرمند ژاپنی (هارا گوچی) که یک حوضچۀ فلزی مملو از نفت بود رسید از من پرسید که این چیست؟ به او گفتم این نفت است. باور نکرد . چون سطح صیقلی آن به آینه ای سیاه می ماند. خواست آن را با دست لمس کند و دستش نفتی شد. الان که به گذشته می نگرم فکر می کنم که آلوده شدن دست شاه با نفت سیاه یک استعارۀ تاریخی بود."
***
" میدونی که ما جامعۀ متملقی داریم و عده ای فکر می کنند که اگر تملق نگن امورشون پیش نمیره. من رفتم پیش ملکه تقاضا کردم که کمک کنه اسم این پارک بمونه یوسف آباد. شهرداری نظرش این بود که اسمشو بذاره شاهدخت فرحناز پهلوی. ایشون هم با شهردار آن موقع " نیک پی" صحبت کرد که همین اسم یوسف آباد خیلی مناسبه. اما سالها بعد متوجه شدم که باز اسم پارک را عوض کردند. اسمش را گذاشتند پارک شفق. گفتند سناتور شفق برای پارک خیلی جدیت کرده است. می دونی با اسم گذاری گاهی ماهیت چیز ها عوض میشه. ما یک ایده اجتماعی داشتیم. باید اسمش میشد پارک یوسف آباد. باید با محله و مردم رابطه داشته باشه."(به نقل از باغی میان دو خیابان، چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا نوشته رضا دانشور).
 

تصویر بالا دفتر پیشین فرح پهلوی و ساختمان اداری در حال حاضر

 
 "این را هم می خواهم در این گفت و گو اضافه کنم که یکی از آرزوهای من این است که ساختمانی را که من برای دفتر شهبانو طراحی کردم را هم از حالت اداری خارج کنند و به صورت موزه در آورند.  همگی کار های من به صورت موزه درآمده اند و تمام ساختمان هایی که متعلق به کاخ بودند، در معرض عموم قرار گرفته اند، ولی این ساختمان را که در شمال فرهنگسرای نیاوران ساختیم هنوز متعلق به سازمان علوم و تحقیقات ملی است. به صورت موزه در نیامده است."(به نقل از مصاحبه کامران دیبا با مجلۀ فرهنگی رادیو فردا).   
 
 
 


 








 

Friday, 1 February 2013

عکس و شعرازجواد شیوا- خواب سفید

 خواب سفید
مهم نیست ،که معشوقه ام
صدایش سکوت است
نگاهش تاریک
موهای گیس بافش ،کلاه گیس...
دخترهمسایه امان امروز
عروسک مرده اش را
زیر درخت سیب
کنارجنازه ماهی ها دفن کرد
گریست تمام خاطراتش را
و چه سخت است
عشق را به خاک سپردن...
او سالها معشوق من بود
وامشب با او
ازدواج خواهم کرد
مهم نیست ،که معشوقه ام
یک عروسک مرده باشد...
 
جواد شیوا هم عکاس و هم شاعر است. او متولد شهر اندیمشک است. در توضیح این تصویر نوشت که این عکس را بیاد فیلم ماندگار "خواب سفید" با بازی رویایی حمید جبلی گرفته است.
     

Saturday, 19 January 2013

شعری از غاده السمان شاعری توانا از سوریه




 

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

Tuesday, 15 January 2013

چاه بهار با زاویۀ بستۀ دید عدسی


این عکس مربوط می شود به جنوبی ترین کنارۀ ساحلی ایران در مسیر بین چاه بهار و گواتر. در اینجا مناظر برای عکاسی فوق العاده است. ساحل شنی است و گاه نیز صخره ای با ارتفاعات متفاوت. آرش کریمی عکاس ایرانی که معروفیت جهانی دارد در مورد موضوع عکسش می گوید:
" عید سال 88 با یکی از دوستانم به این نفطه سفر کردم. ساحل شکل حلالی داشت که در میان دیواره های صخره ای محصور شده بود. تنها راه دسترسی به آن از طریق آب بود. اما از بالای صخره می شد دید کاملی به این حلال بزرگ شکل داشت. ما حدود ظهر به نقطه عکسبرداری رسیدیم. ارتفاع دیواره در اینجا حدود 50 متر بود. تصمیم گرفتیم برگردیم و دوباره هنگام عصرکه نور مناسب تر است عکاسی کنیم. بیشترین سعی ما بر این بود که صبح و عصر بدلیل زوایه دار بودن نور کار کنیم.
آرش کریمی در مورد شور و علاقۀ حرفه ای خود می گوید:
" گاه ذوق عجیبی سراسر وجودم را فرا میگیرد، بطوریکه بطور ممتد و پشت سر هم " کادر" می بینم. احساس می کنم نمی توانم همه این " کادرها" و مناظر اطرافم را ثبت کنم. انگار آنها هستند که مرا ثبت می کنند. آنها به من احاطه دارند و نه من بر آنها."
می دانیم که لنز های عکاسی بر حسب فاصلۀ کانونی آن ها مشخص میشوند. فاصلۀ کانونی و زاویۀ دید با هم نسبت عکس دارند. یعنی هرچه قدر فاصلۀ کانونی بلند تر باشد زاویۀ دید بسته تر است و هر قدر فاصلۀ کانونی کوتاه تر باشد، زاویۀ دید باز تر خواهد بود. بطوریکه لنز "نرمال" زاویۀ دید معمولی، لنز "واید" زاویۀ دید باز و لنز" تله" زاویۀ دید بسته دارد. اما اگر بخواهیم از یک موضوع، عکس بگیریم و یا به عبارت دقیقتراگر موضوع عکس برایمان از سایر جوانب آن عمده تر باشد بهتر است که در حالت بسته ترین زاویه از آن عکس برداری کنیم. کار لنز" تله" حذف فاصله است و در واقع مثل این است که بگوییم " برویم سر اصل مطلب، اصل موضوع". در لنز " تله" موضوع ارجعیت دارد وزمینه در خدمت آن است و رابطه تنگاتنگی میان موضوع و زمینه برقرار می گردد . این تکنیک عکس برداری برای عکاسی که پرشور است و برای رسیدن به اصل مطلب، اصل موضوع عجله دارد، تکنیک مناسب تری است.

عکاس آرش کریمی
آدرس وبسایت عکاس:

Monday, 14 January 2013

بند دره بیرجند

 
 
بند دره در جنوب شهر بیرجند در استان خراسان بر روی دره های رشته کوه باقران احداث شده است. در ساخت بند دره از مصالحی چون آجر، سنگ ملات آهک و ساروج استفاده شده است و در بدنۀ آن سرریزی تعبیه شد که مازاد آب بند را به مصرف کشاورزی می رساند. این بند از اهمیت تاریخی بسزایی برخوردار است و در دوران قاجاریه در سال 1294 هجری قمری ساخته شد. در دورۀ قاجار توسعۀ بیرجند بخاطر کمبود آب به کندی پیش می رفت. از نظر حکمرانان شهر، بیرجند می بایست همچنان مرکز ناحیه بشمار رود. در آن زمان به خرید لوله از هندوستان اقدام شد و اولین سازمان آبرسانی در ایران در بیرجند بوجود آمد که به بنگاه آبلولۀ بیرجند مشهور بود. تاریخ نویسان و ایرانشناسان نیز به سیاست آبیاری درآبادی های بیرجند اشاره نموده اند. بند دره تفریگاه زیبایی است که با توجه به اقلیم گرم و خشک منطقه برای مردم بیرجند و شهر های اطراف آن جاذبۀ بسیار دارد.


Sunday, 13 January 2013

مرگ قطعی است. زندگی محتمل


عکسی تأثیر می گذارد. کنجکاو می شوی. می روی به دنبال شخصیت های تصویر شده . می خواهی از چهره ها، حس ها و آغوش ها سر درآوری. این یکی از آن تصاویر بود. مرا واداشت به کند و کاو کودکانه و به سپری بی اعتنای لحظه ها. نمی دانم چه احساس گنگی مرا به سوی خود کشاند. این حس مجهول وناشناخته از کجا سرچشمه می گرفت؟ دو تن این گونه تنگ هم و در آغوش هم! آیا دو دلدارند و یا شاید خواهر و برادری؟ آیا دو دوست اند؟ دوست دوران همسایگی های دور و دیرین، در کوچه پس کوچه های غبار آلود مهر ویا یاران عصری فرسوده با خاطره های عطرآگین مهتابی؟ با غورو دقتی بر بستر وهم و پندار، پس از دقایقی جستجو به سرگذشت واندوه تصویر پی بردم. آن حس غریب، نادرست نبود. مرد جوان چند هفته پیش در حادثه ای در تهران کشته شده بود ودر تصویر خواهرش او را قبل ازآن پیش آمد نامیمون در آغوش کشیده بود. گویی آن زن جوان درآن لحظۀ فرجام باور داشت که عزیزش آهنگ سفری ناگزیر و بی انتها را در سر دارد. اندیشیدم: " مرگ قطعی است. زندگی محتمل." دوستان مرد جوان در فیس بوک صفحه ای را برایش برپا کرده و هریک شعری و یادداشتی، فیلمی و یا تصویری در سوگ و نبودش به یادگار گذاشته اند و در سخنانشان واژه های پرسوز سیاوش کسرایی و دیگران شاعران مردم جاری بود. زمانی که جوانی با خاک تیره روز هماغوش می شود و این چنین بار افسوس و درد را بر دل دوست می نشاند، نه به احتمال، بلکه قطعاً زندگی کرده است. باز زیر لب آهسته زمزمه کردم: " زندگی محتمل است" و سپس تن داده به ضرورت زمان، به سپری بی اعتنای لحظه ها ادامه دادم.
 برای احترام به بازماندگان مربوط به این عکس ذکری از نام و نشانی نشده است و بماند در نهانخانۀ دل که به مانند پوشیده های دیگر... بازگونکنیم

Tuesday, 8 January 2013

آوای دامنه


به حد دامنه نفس،
به سراشیب رنج
 افق دشوار؛
وزمیانه - راه ناهموار.
بانگی خموش به پیش.
چوپانی خسته، دشت را آواز،
مارپیچ گوسفندان دره را همساز.








 



 
 

Thursday, 3 January 2013

نفس کویر



 
از دیرباز گرمی و خشکی تابستان در یزد آزاردهنده بود. کویربا باد گیرنفس می کشید. پشت بادگیر ها به سمت باد قبله بود. بادگیر چهارسویه یزد، هوای دلپذیر را با سرعت به پایین می کشید و هوای گرم و آلوده را به بیرون می فرستاد. در چشمه های بادگیر پرندگان لانه می کردند. درمیان قفسۀ بادگیر از قرقرۀ چوبین ریسمانی می گذراندند. این ریسمان آنچنان دراز و طولانی بود که به پایین بادگیر میرسید و انتهای آن به چهار گوشۀ تختۀ مشبکی بسته می شد. این تختۀ را "چووش" نیز می نامیدند. سر طناب را به میخ دیوار تالار می زدند و روی " چووش" ، ماست و شیر و پنیر می گذاشتند و تخته را با قرقره و ریسمان به بالا و پایین می کشیدند. در دل دیوار طاقچه ای می ساختند که بدان گنجه یا " گمبیچه" می گفتند. این گنجه کار یخچال را می کرد و مواد خوراکی را از گرما حفاظت می کرد و از دسترس حیوانات خانگی دور نگه می داشت.

عکاس: علیرضا جواهر 



بازار قدیم مسگرها در تهران


مسگری صنعتی بدست فراموشی  
ایران از جهت برخورداری از معادن و ذخایر غنی مس در جهان در رده های بالایی قرار دارد. هنر مسگری از قدیمی ترین صنایع دستی ایران است و این رشتۀ صنعتی در کشور ما قدمت شش هزار ساله دارد. ظروف مسی در تهران قدیم یکی از نماد های بازار بزرگ تهران بود. اما صنعت مسگری در سال های گذشته در اثر عدم حمایت از تولیدکنندگان ظروف مسی افول کرد و حال اثری از کوره های مسگری وسر وصدای بازار مسگر ها نیست. اغلب مسگران امروزی به فروش ظروف نیکلی و تعمیر آنها می پردازند. می گویند که هنر مسگری در ایران جای خود را به صنایع دستی کم کیفیت پاکستانی و چینی داده است و تولید ظروف مسی رونق پیشین را ندارد. 


تصویری از بازار قدیم مسگرها در تهران- عکاس بهرام مولایی
 

Friday, 28 December 2012

آندره رمنف، هنر و زادگاهش

 
 

" آندره رمنف" نقاش روس از نقاشی های قدیمی قرن پانزدهم تا هفدهم  روسیه الهام گرفته و سبک آن دوران نقاشی را با هنر کنستراکتیویسم و یا ساخت گرایی روسی قرن بیستم ترکیب نموده است. اما منظورنه ترکیبی از جهت محتوی هنری بلکه تلفیقی از فرم ها و جلوه های ظاهری است. جنبش کنستراکتیویسم از نظر محتوی و فلسفه اصولی آن با رد ایده هنر برای هنر، از استفاده از هنر برای رسیدن به اهداف اجتماعی دفاع کرده و هنر را فرایند زیرساخت های اجتماعی به شمار می آورد. اما " آندره رمنف" برعکس از نظر محتوی کارش صرفاً از " الهام" برای خلق اثر هنری خود بهره میگیرد و تنها جلوه های ظاهری و بیرونی سبک ساخت گرای روسی در هنر او کاربرد داشته است. اما چرا او متأثر از نقاشی های دوران قدیم و جدید زادگاهش می باشد. او وابستۀ محیط خود است واز محیط اطراف خود اثر میگیرد. شاید بتوان این تأثیرات و وابستگی ها، این تعلقات را به زادگاهش و به آن چیز هایی که او در میانشان پرورش یافته بود، در شرح کوتاهی که او از محل تولدش می نویسد، دریافت:

" محل تولد من روی تپه بود. چشم انداز زیبایی از ارتفاعات مجاور را داشت. کانال هایی که میان رودخانه ولگا و مسکو در جریان بودند، جنگل ها و مزارع، همه یاد آورنقاشی های بروگل بودند و من از دریچه پنجرۀ خانه مان نظاره گر آن تنوع بودم که مرا احاطه کرده بود."

" آندره رمنف" از آیکون های قرون وسطایی و نماد های مذهبی، رنگ های دست سازکه با استفاده از زرده تخم مرغ ساخته شده اند و رنگ هایی که در خاک طبیعی موجود است استفاده نموده است. زن در اغلب کار های او متأثر از آداب و رسوم سده های پیشین، منزه ، پاک و روحانی و با تمام محدودیت های اجتماعی اش به نمایش در آمده است.
 
 
 

 
 
 
 
 
 

 

 

Friday, 21 December 2012

دولت آبادی در نهانخانه هر ایرانی سرگذشتی را یافت

 
 
آنچه در زندگی یک نویسندۀ بزرگ و مردمی رخ می دهد را می توان به حوادثی تشبیه کرد که در طول موجودیت یک سیارۀ پهناور بوقوع می پیوندد. مثلاً آنچه بر تاریخ زمین گذشت را می توان به زندگی پرفراز و نشیب نگارندۀ قصه های مردم مانند نمود. حوادثی نظیر آتشفشان ها، زلزله ها، سیل و گردباد های خشمگین، سنگ های پرشتاب کیهانی که با سطح زمین برخورد میکنند و زخم اجسام سخت را بر اعماق پیکر تاریک آن می نشانند. اما مردم نویسندۀ خسته و زمین فرساینده را می پویند، می کاوند و می ستایند که هر دو پوستۀ سختی دارند. زمین از لایه های پر گونه ای تشکیل شده که با مطالعۀ این لایه ها می توان ساختار آن را شناخت و آنقدر لایه لایه پیش رفت که به پوستۀ قاره ها، به منابع غنی نفت و گاز رسید و پس از آن هستۀ زمین را شکافت و به فلزات نادر و به غنایم گرانبهایش دست یافت. همچنانکه به لایه های ذهن و روح نویسنده با جوهر مردمی و وقار تابناکش می توان نزدیک شد و به درک شناخت او به قول فرزانه ای در تلالوی اشک ها و تبسم ها ناِیل گشت. محمود دولت آبادی از روستا های اطراف سبزوار، از خشکسالی تا برکت زمین خراسان، از ظلمت برف تا مستی بهار و از قصه های سادۀ علف چینی، سوار بر چهارپایان دهکده ای می آید  که مدرسه اش دو کلاس بیش نداشت. او با کودکان ده و با بازی های بومی روستایی" جنگ خروس" و "گوی بازی" بزرگ شد. گیوه های قرضی پدر و برادارن بزرگتر را به پا کشید و آرزوی اسبی را کرد که او را به کوه و بیابان های دور برد و جهانی دیگر را مقابل دیدگانش بگشاید. دولت آبادی سرانجام هم با اسب خیال خود سراسر ایران را درنوردید و به شهرها و گذر ها و کوچه پس کوچه ها سر زد و بر بام دلها نشست. اما چه دشواربود آغاز راه.
 آمیزه ایست شگفت که به نویسندگی فکر نکرد. دوچرخه ساز شد. کفاش، سلمانی. تئاتر را در محدودۀ دهات خود، در تعزیه خوانی ها، رقص های خراسانی با چوب بازی های روستایی به سینما ترجیح  داد. هرجا که نمایش بود، او هم بود. لاله زار، تئاتر پارس، هنرکدۀ آناهیتا. پایان ترم آموزش بازیگری و نمایش نویسی آغاز زندگی ادبی او شد و دیگر چه باک.  برگ به برگ، فصل به فصل، حادثه به حادثه.
رویدادها بدنبال هم،
رنج ها به نظم زمان.
هرچند وقایع مکرر،
از گذشته به حال،
در نوسان.
 نیمی از رمان هایش در نهان ماست و نیمی دیگر در هر یک از ما با هیجانات درونی ادامه می یابد تا به پایان برسد. ما متأثر از وقایع آنها، بار پیامد هایشان را تا آخرینمان به دوش می کشیم.
از آن آغاز بس دشوار،
آن سوار،
 تک تاز بیابان های دور،
محمود دولت آبادی، گذر پر مشقت ادبی خود را همدل با آدمی زاد نوشت. در لایه های پنهانی شخصیت قهرمانان قصه هایش به حیات خویش ادامه داد. پروندۀ رمان را در ایران گشود و تا نسلها بعد، پیر کار آزمود، به مانند زمین سخت و پربرکت، زادگاه و گورگاه انسان، درحیات پارسی زبانان، وفادار، استوار، مانا، بی تاریخ.



Monday, 17 December 2012

روزنه ها بر پوشش گنبدی

 Thanks from Negarestan to Mrs. Debelkova -- Travel & Landscape Photograph
 Photo: Lucie Debelkova
 
تصویر بالا ازهنرمند چک، جهانگرد و عکاس مناظر، خانم لوسی دبلهکوا- کرمان
 
 
کمبود چوب در ایران و عدم دسترسی به آن برای تولید تیر افقی که پایۀ اسکلت سقف تخت به شمار می رود، موجب شد که سقف گنبدی در ایران بویژه برای پوشش دهانه های وسیع هر چه بیشتر مورد استفاده قرار گیرد. تاریخ استفاده از سقف منحنی در ایران به 1250 سال پیش از میلاد مسیح می رسد وسقف گنبدی درزمان ساخت پوشش زیرین چغازنبیل بکار برده شده است. روزنه های روی گنبد در بازار ها و شبستان های مساجد ایران نام ها ی ویژه ای داشتند.
" قپه" و یا "جام خانه" از اصطلاحات تاریخ معماری کشور ما به سوراخ های دایره واری اطلاق می شدند که بر روی پوشش گنبدی به منظور تهویه هوا و عبور نور تعبیه شده بودند. در آغاز پاییز این جام های شیشه ای را که بر بام ها کنار هم چیده شده بودند، یک به یک در جای خود در "جوم خونه" سقف قرارمی دادند. سنگینی این جام های شیشه ای درز  روزنه ها را محکم می بست و نیازی به استفاده از ملات چسبنده نبود. در پایان فصل سرما و بارندگی هم  این جام های شیشه ای را بر می داشتند و پیش هم، بر روی بام ها قرار می دادند تا سال دیگر با سرد شدن هوا دوباره سر جایشان در"جوم خونه ها" قرار دهند. گاه از شیشه های رنگی نیزاستفاده می کردند که جنبه تزیینی و نورآرایی داشتند. اما در فصل گرما این روزنه ها باز بودند و برای تهویه هوا استفاده می شدند. در شرایطی که بادی میوزید و به سرعت به بالاترین نقطه سقف که سطح پوشش گنبد بود برخورد می کرد، فشارهوای نزدیک انحنای سقف بسرعت افت می کرد و هوای زیر سقف برای تعادل شدت فشار به سمت بالا حرکت می کرد و موجب خروج هوای کثیف و تهویه هوای داخل می شد.
 
 


Saturday, 8 December 2012

گلوله ها و آونگ ها



گلوله های کوچک با جرم ناچیز خود به انتهای نخی آویزانند و بر روی قوسی از دایره تاب می خورند. براستی چقدر حرکات آونگ وارشان به حرکت زندگی شباهت دارد. گلوله هایی که به مانند آدمها به هم وابسته و همواره در جنبش اند، همواره در جستجو! این  اجرام کوچک ازهم می گریزند و باز به هم نزدیک می شوند. گلوله هایی که به مانند آدم ها به تنهایی قادر به تغییر جهت در موجودیت مشترک خویش نیستند، ولی با هم، کارآزموده و توانا، حرکت را مقررنموده و سرعت را شدت می بخشند.هرچند هر یک ازاین گلوله ها، همچنان پر شتاب، در پی جوهر خویش است، اما هویتش بدون دیگری بی معناست. در علوم ریاضیات معادلۀ حرکت پاندولی قابل محاسبه است. اما آیا می توان به مانند جنبش این گلوله ها به اسلوب و معادلۀ حرکت زندگی پی برد؟ آیا می توان دامنۀ نوسانات  خوبی ها و بدی ها، دلگیری و دلتنگی ها را محاسبه کرد؟ می توان دوری و نزدیکی آدمها را به هم،غم ها واشک و آه شان را در یک فرمول ریخت؟ نه، نه انگار، آنقدر پیچیده است که سر از آن در نمی آوری...
 
 

موسیقی از فیلیپ گلس بنیان گزار موسیقی مینی مال، آهنگسازآمریکایی



Wednesday, 5 December 2012

مناجات - اسماعیل شاهرودی


 
ای آفریدگار
با پای شعر سوی تو می آیم این زمان
تا سر كنم ترانه خود را
از بام روزگار
در آن زمان كه گردنه حرف، باز بود
لبهای شعر من
جز آستان رنج نبوسید هیچ گاه
هرگز نكرد نقش و نگار یأس
دیوار آرزوی دراز مرا سیاه

آی افریدگار
بگذار تا دوباره بكارم در
سرزمین شعر
بذر امید را
بگذار تا ز كوره برآرم
صبح سپیده را
 



ای آفریدگار
در سالهای پیش كه در رو به روی ما
دریا نشسته بود
من با سرود خویش
بسیار ساختم
زورق، برای مردم جویای آفتاب
اینك طناب دار ببافم من؟ ـ ای دریغ



ای آفریدگار
ما را ز گیر و دار نگهدار
از روی شهر، تیرگی كینه را بگیر
وقتی كه می رود
چشمی به خواب ناز
آن جشم را زآفت كابوس حفظ كن
عشاق را سلامتی جاودان ببخش
آنها چو آب چشمه گوارا و روشنند،
آنها درون جنگل انبوه شعر من
دنبال مرغ گمشده ای پرسه می زنند

ای آفریدگار
در این زمان كه رخنه بسیار، چشم را
پر كرده است قیر
ما در درون چشم
خورشید زندگانی خود را
پنهان نموده ایم
بگذار آنكه هست پس از ما دراین دیار
داند كه بوده ایم

ای آفریدگار 
در جام ما شراب تحمل
بسیارتر بریز
ما رهرو طریقه كس جز تو نیستیم
جز عشق و زندگی
در این دل كویر
ما را كسی به جستجوی ره نخوانده است
تو خود به هرچه می گذرد، خوب آگهی

ای آفریدگار
ما را كنار آنكه عزیز است پیش مان
پیوند قلبها ی بلا دیده نام ده
وز قلب مادری
مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود
اشعار من
(این كشتزار عشق درو خورده مرا)
از دست من مگیر
مگذار دیده ای
در پیشگاه تو
از دیدگاه روشن مردم جدا شود

ای افریدگار
مگذار



 
 


 

Monday, 26 November 2012

درخت خانوادگی

 
 
درخت خانوادگی  اثر" جیوانی سولیما"، آهنگساز ایتالیایی موسیقی مینیمال را با تأ ثیرات موسیقی مدیترانه ای ترکیب نموده است. به عبارت دیگر موسیقی این آهنگساز دارای دو خصوصیت می باشد. از طرفی آثار او به سبک موسیقی مینیمال حداقل گرا است و دنباله رو اصلی است که اثر با حداقل ملزومات و مضامین مختص به آن ایجاد شود و از طرف دیگر موسیقی این آهنگساز تحت تأثیر موسیقی کشورهای کرانه ای مدیترانه است که خود از ترکیب تأثیرات سه قاره آفریقا، آسیا و اروپا بهره مند می باشد. این اثر با دو آرشه نر و ماده به مفهوم ایمایی آن بر روی ویولنسل نزدیک ترین ساز به صدای انسان نواخته می شود. درخت خانوادگی ساختۀ " جیوانی سولیما" به مانند شجرنامه ژنتیکی به کشف حقایق نسلها می پردازد. در این اثر آهنگساز به جای نمودار خانوادگی و خطوط افقی پیوند زناشویی و عمودی فرزندان، با نوایی مستمرو ضرباهنگی ثابت ادامۀ حرکت نسلها را برای شنوده  تداعی می کند. این نوا به مانند پیوستگی حرکت طبیعت نمایش دهنده مفهومی پایدار و همیشگی در آفرینش دودمان انسانی است.
 
با اجرای " جیوانی سولیما" و مونیکا لسکوار"