Tuesday, 26 April 2016

شکار با دوربین، در هفت محله تهران قدیم


پیش از اینکه از شکوه برباد رفتۀ تهران ناله برآریم و قبل از آنکه به نما های زخم خورده این سرای محزون نظری افکنیم، بگذارید ابتدا به معرفی خالق این تصاویر بپردازم و از سوابق علمی و تخصصی اش برایتان بنویسم . عکاس این در و دیوارهای رنگ و رو رفته، نرده های زنگار گرفته و در و پنجره های پوسیده کسی نیست جز "عارف بروتونس" هنرمند ایرانی- فرانسوی، فارغ التحصیل روابط بین المللی و علوم سیاسی از دانشگاه ژنو که علاوه بر حرفه اش سر از کار عکاسی در آورده و در جستجوی هویت و ریشه های فرهنگی نسل های پیشین خود است. او نوۀ ابوالحسن اعتصامی معمار، نقاش و خوشنویس عصر خود بود که آثارش هنوز در موزه ملی ایران نگهداری می شود. شاید علت ثبت صوری نما های قدیمی تهران نیز از همین پیش زمینه خانوادگی او ناشی می شود. او پیگیرانه در طول سه سال، حدود 400 عکس از زیبایی های دست نخورده محلات قدیمی تهران را تهیه کرد که در نوع کار تحقیقی بی نظیرند و حال در دسترس مردم هنردوستان و تاریخ دانان قرار گرفته اند. او نسبتی نیز با پروین اعتصامی شاعر داشت.

 او می گوید:

" گام اول خیابان ری، امامزاده یحیی و سرچشمه است.
 گام دوم محله نظامیه سابق است که بین سرچشمه و میدان بهارستان قرار گرفته است.
 گام سوم محله جمهوری یا شاه آباد قدیم است که به طرف باغ سپهسالار و خیابان هدایت کشیده شده است.
 گام چهارم، خیابان سعدی از بالا تا پایین خیابان را دربردارد.
 گام پنجم خیابان لاله زار است.
 گام ششم از فردوسی شروع می شود تا خیابان سی تیر و  خیام که سابق مرکز آن نادری و فردوسی و قوام السلطنه بوده است.

گام هفتم هم محله سنگلج است."

"عارف بروتونس" چه افسوس ها می خورد که از خیابان ناصرخسرو عکسی برنداشته است. داربست های نصب شده در آنجا مانع دریافت و ثبت نورند. خیلی دوست داشت که از محله پامنار هم عکاسی می کرد. اما در آنجا نیز درجه تخریب آنچنان بالاست که عکاسی امکان پذیر نیست. حال که او در فرانسه زندگی می کند قوانین میهنش ایران را با قوانین مشابه کشور فرانسه مقایسه می کند. چرا باید به رم، پاریس و فلورانس رسیدگی شود و به تهران نشود! او در پی کمک به افزایش حضور جهانگردان و گردشگران خارجی به ایران است.

من از چهارصد عکس  پاره ای محدود را در رابطه با این مطلب برگزیدم. با رعایت حق تکثیر(کپی رایت) دو راه  در پیش پایم بود. یا اینکه از روی آیکون سایت، عکس ها را به اشتراک بگذارم و یا بر تصاویر، زیرنویس آدرس سایت را برچسب زنم والبته گزینه آخر را ترجیح دادم.

آدرس سایت:
عکاس :
Jean-Charles Brotons

Thursday, 21 April 2016

خیزبلند به سمت آهو شدن

حمید جانی پور عکاس نقدگرا و خلاقی است. او با جستجو در لایه های درونی شخصیت ها وارد مرحلۀ تازه ای از کار خود شد. نام دومین نمایشگاهش " خیزبلند به سمت آهو شدن" مصداق همین جهش و رشد در کارش بود. نگاهی متفاوت، ساده، زنده و واقعی بر زندگی روزمره داشت. با روزنامه های معتبری چون روزنامه شرق، کارگزاران، هم میهن و شهروند همکاری کرد. سرگردمی زیاد داشت تا به مفهوم نسبی به سبک و کار ایده آل خود رسید. می دانیم که در ایران عکاسی مطبوعاتی، سفارشی است. پای عکاسی ژورنالیستی می لنگد و عکاس خبری ایدئولوژی، پیام، روح و نگاه خود را ندارد.
برای جانی پور چنانچه در عکس نقد نباشد، کار مقبول نیست. چون او با ایده ها و ذهنیت های خود وارد این کار شده است و به عبارت دیگر او نمی تواند در قالب سفارشات رایج کارش را ارائه کند. به گفته خودش تا چیزی را نپسندد عکس نمی گیرد. اما حمید جانی پور سرانجام با نشریه "سرچشمه" همکاری کرد و در آنجا آرام گرفت. آنها پذیرای عکاسی را که برای دلش عکس می گرفت شدند و دیگر از او سراغ عکس سفارشی را نگرفتند . همه می دانند که در این دوران کار با عکاسانی چو او سخت است. روزنامه قرار است هر روز درآید. امن باشد، آب و نان باشد، بچرخد و هر روز برای یک عکس و یا هرچیز دیگری متوقف نشود. اما او با فعالیت جدیدش به شیوه کار دلخواهش رسید. مطالعاتش هدفمند تر شد و دیگر از این شاخه به آن شاخه نپرید. خیز برداشت به سمت آهو شدن.

نظاره ای به کار او: کلیک کنید و سر بزنید:








 



Saturday, 26 March 2016

درخشش بلورین دربند

 
نگاهم در شفافیت رنگ های مکمل آرام می گیرد. در آن خاکستری سرد آسفالت شیب دار دربند و آن قهوه ای گرم و محبوس آنتیک چوبین در پشت ویترینی بی رونق. برچسب "فارس فوتو" در بالای سمت چپ عکس دهن کجی می کند. خدا را شکر که عکاس را نمی شناسم.
 

 

 

Sunday, 7 February 2016

پیراهنی مهتابی رنگ برای بهجت

 
بهجت الزمان اسفندیاری خواهرکوچک نیما که نیما بی اندازه او را دوست می داشت، پیش از مرگ در آسایشگاه کهریزک زندگی می کرد. زنی بود با عظمت جنگل های دوردست مازندران، درویش، رنجدیده و آزاده. در جوانی با دکتر ارانی آشنا شد. به عرفان و فلسفه رو آورد. پسرش در دریای بابلسر غرق شد. در سال های آخر عمر به آسایشگاه سالمندان کهریزک سپرده شد و همسان نیما در غربت و تنهایی بدرود حیات گفت.

نیما برای خواهر کوچکش در سال 1305 یادداشتی نوشته بود:
 
بهجت كوچولو!

رودخانه در شب هاي تاريك، چه حالي دارد؟ گلهاي زرد كوچكي كه روي ساحل باز مي شوند، مثل اينكه مي خواهند از پستان هاي رودخانه شير بخورند، شبيه به چه چيز هستند؟
 براي تو يك كلاه از گل درست مي كنم كه هر چه پروانه هست، دورِ آن كلاه جمع بشود. براي تو پيراهني بدست مي آورم كه در مهتاب، مهتابي رنگ و در آفتاب به رنگ آفتاب باشد. اين چه رنگ پيراهني است؟
 اگر گفتي اين وعده ها كه مي دهم، مثل اين دنيا راست است يا ... ، براي تو از آن اسباب بازي ها مي خرم كه دلت بخواهد. بشرط اينكه فكر كني ببيني چه سوقاتي خوبي مي تواني از كنار رودخانه ها براي من بياوري.
 
 
11مرداد 1305
نیما یوشیج


بازماندگان امواج ( ترانۀ مکزیکی)

                     
 
 
موسیقی بخش مهمی از فرهنگ مردم مکزیک است. مردمی که از افسانه، از شورو عشق، از ظلم و ستم می خواند و می رقصد. موسیقی فولکلور مکزیک از مزارع و مناطق روستایی این کشور سرچشمه می گیرد و البته بازتابی است از فرهنگ ها و تمدن های تأثیرگذاربر تاریخ آن، از فرهنگ اجداد و ساکنان بومی سرخ پوستش تا فرهنگ اروپایی که بخشی از آن از سیاست های استعماری اسپانیا متأثر شده و کشور مکزیک را حدود سه قرن به منطقه تحت الحمایه خود مبدل کرده بود. در اواخر قرن نوزدهم میلادی ساز هایی نظیر گیتار پنج رشته و گیتار دوازده رشته، تلفیقی بودند از ساز های سنتی و سازهای مدرن اروپایی و انعکاسی از ترکیب ها ی فولکلوریک و مبادلات فرهنگی. این مقدمه را آوردم به بهانۀ معرفی ترانه ای مکزیکی که چندی پیش توجه مرا در فضای مجازی به خود جلب کرد. ترانه ای از شهر پلایا ویسنته، منطقه ای گمنام در مکزیک، نه چندان مدرن، حتی از نظر صنعتی تا حدی عقب مانده با مردمانی که ریشه های بسیار سنتی و اصیل دارند و از راه تولید ذرت و حبوبات و قهوه زندگی می کنند. برآن شدم که از موضوع شعر ترانه سر در بیاورم، از موضوع ترانه ای با آوای دلنشین بومیان مکزیک:

در متن شعر، پری دریایی نهفته های رازگونه، ضمیر و حواس انسانی را به اعماق می برد. رویا ها و یاد ها در آب محو می شوند. ادراک به امواج می رسد و دریا به ژرفای هستی و نیستی آدمی.

 


 
 

Sunday, 3 January 2016

اتود نه برای تمرین که برای دوست داشتن

          

            
اتود شوپن ( اپوس 10 شمارۀ-3)- با صدای استفورد
اتود به زبان فرانسه یعنی مطالعه. در نوازندگی اتود به معنی تمرین دست است و اجرای اتود ها موجب ارتقاء تکنیک نوازندگی است. بطوریکه هر اتود برای رفع یک کمبود فنی انگشتان تکنواز پیانو ساخته شده است. پیش از شوپن اتود ها تنها به منظور بالا بردن شگرد نوازندگی  تهیه می شدند. اما شوپن اتود را چنان زیبا ساخت که تبدیل به یک شاهکار موسیقی شد و اثر جاودانه ای را به یادگار گذاشت. شوپن در طول ده سال 27 اتود برای پیانو ساخت. این قطعات در دوران خود بسیار مدرن بودند. مردم برای برخی از آنها نامی انتخاب کردند. یکی از این اتود ها (اپوس 10 شمارۀ 12) به اتود انقلابی مشهور است که با الهام از قیام 1830 مردم لهستان علیه حکومت تزاری روسیه ساخته شد. قیامی که سرکوب شد و سرانجام پس از چند هفته نبرد تزار روسیه شهر ورشو را اشغال کرد. بسیاری از آزادی خواهان جلای وطن کردند و دوران استبداد بر استقلال طلبان لهستانی حاکم شد که تا  جنگ جهانی اول و سرنگونی امپراطوری روسیه به درازا کشید.
پس از شوپن، شومان، دبوسی و پروکفیف نیز سبک او را پسندیدند و آنان نیز به مانند شوپن اتود های خود را نه فقط بر پایۀ تمرینات مشکل دست، بلکه با ملودیها و تنظیماتی دلنشین ساختند و اتود از حالت قدیمی خود که صرفا تکنیکی بود خارج شد و بصورت قطعات اجرایی در آمد که در مقابل مردم و در کنسرت ها نواخته می شد.
ظرافت و کیفیت موسیقیایی و احساسی اتود های شوپن آنچنان بالاست که به سبب ظرافت ملودی و تأثیرگذاری آن بر شنوده، موسیقی های کانتری و پاپ نیز از آنها استفاده کردند. شماره دیگری از اتود انقلابی ( اپوس 10 شمارۀ-3) به اتود "غم" معروف است و شوپن آن را بیش از اتود های دیگر خود دوست می داشت. "جوالیزابت استفورد" خواننده جاز آمریکایی ملودی آن را  در دهۀ چهل بر روی ترانه خود گذاشت که در بالا می شنویم.
 
     

Monday, 28 December 2015

امید فراموش نشده، بر دیواری در دمشق


"تمام اعظم" یک هنرمند سوری است که گاه با استفاده از فرم های ترکیبی در نقاشی و به کارگیری اشیاء غیر معمول - نظیر گیره لباس و طناب - و گاه نیز از طریق تکنیک های رسانه ای دیجیتال، فضا، عمق و بافت تازه ای را وارد نقاشی می کند. از کار های معروف این هنرمند، نقاشی دیواری با عنوان "آزادی" است که با الهام از تابلوی "بوسه" اثر "گوستاو کلیمت" نقاش نماد گرای اتریش کشیده شده است. نقاشی "بوسه" اثر "کلیمت" در یکی از گالری های هنری قصر معروف "بلودر" در شهر وین نگهداری می شود. این تابلو تصویر مردی بی چهره و سر برگردانده بر گونۀ زنی است که بر تلی از گلبرگ زانو زده و در میان شنل زربفت مرد پناه گرفته است.

صرف نظر از اینکه آثار مناقشه برانگیز "گوستاو کلیمت" در دوران خود شورشی بر نقاشی آکادمیک بود و حساسیت و واکنش عمومی سنتگرایان در هنر نقاشی را بر می انگیخت، امروز کارهای او نه تنها بینندگان بسیار بلکه مقلدانی نیز یافته است. مقلدانی که مبتکر هم هستند اما تحت تاثیر آثار او. "کلیمت"  ابتدا کار خود را با کشیدن نقاشی بر روی دیواره ها و سقف های عمارات آغاز کرد که حاوی حکایات و تمثیل های نمادین بود. بعد ها استاد پیکره و حالات انسانی شد  وطراحی نقش قدیسان، شمایل نگاری  و زرنگاری یا استفاده از آب طلا را در دوران خود ابداع کرد. تاثیر فعالیت او فراتر از نقاشی بود. ابتکاراتش در تزیین وسایل مصرفی و استیل مبل، نقش پارچه و دکورداخلی سالنها غیر قابل انکار بود. از او  بیش از سه هزار طراحی باقی مانده است.

در اثر "بوسه"، طرح پارچۀ زرنگار بر دوش مرد با اشکال سخت و چهارگوش هندسی و نسج جامۀ زن، دایره گون، پدیده ای خورشید وار، روشن و شادی افزا را از زمینۀ یکنواخت و تاریک پشت طرح جدا کرده است. "تمام اعظم" در پی شکار موضوع اصلی، اکسپرسیونیسم جنگ و افشای وضعیت فعلی میهنش، طرح نمادین نقاش اتریشی را بر یکی از دیوارهای سوراخ سوراخ دمشق به گونۀ مجازی(دیجیتالی) بازتاب داده است. دیواری که از گلوله های جنگ ویرانگری که به کشورش تحمیل شده مشبک است. او دراین نقاشی امید را به مردم سوریه وعده می دهد. "تمام اعظم"  هنرمند آن مردمی است که هنوز رنگ های طلایی آفتابی را دوست دارند و گریزان از افسون سرد جنگ، به سحر حیرت انگیز عشق باور و در رویای صلح روزگار را می گذرانند. 

 

 

 در تلفیق با تابلوی "رقص" اثر"ماتیس"

 

 

 

 




 



 


Saturday, 5 December 2015

بشنویم صدا زن کوبانی راکه از پای در آمد اما تسلیم نشد

می خواهم  صدائی را برایتان به اشتراک بگذارم از یک زن کرد. زنی از کوبانی سوریه، از ویان پیمان. زن جنگجویی که در آوریل سال 2015 در شمال سوریه همراه جمعی دیگر از همرزمانش در محاصره نیروهای داعش افتاد و کشته شد. او یکی از زنان مبارز کرد بود و خودش گفته بوئد که گرچه علیه داعش می جنگد، اما در واقع برای احقاق حقوق زن مبارزه می کند. او تنها یک جنگجو نبود، شاعر هم بود و چیره بر کلمات. خواننده بود و صدای بسیار دلنشینی داشت.
پیمان زنی بود 26 ساله، معلم. او ماهها از حفره ای در دل دیوارهای شهر کوبانی از کاشانه و سرزمین آب و اجدادی خود دفاع کرد. شبانه روز در اتاقی که با خانواده اش در آن زندگی می کرد و به سنگری سوراخ سوراخ تبدیل شده بود، پشت کیسه های شن، با جعبه ای از گلوله و نارنجک خانگی، انگشتان ظریفش را روی ماشه گرم وآتشین می لغزاند و به دور دست ها خیره می شد تا سیاهی داعش را در میان گرد و غبار دامنه ها و دشت های مرتفع کوبانی هدف بگیرد. پیمان بارها پیش از شهادت زخمی شده بود. او یک بار از پا و بار دیگر از ناحیه شکم تیر خورده بود و تنها پس از چند هفته دوباره به سر پست خود بازگشت. روز شهادت با وجود اینکه او و رفقایش از سه طرف از جانب نیرو های داعش محاصره شده بودند، ایستاد و جنگید و تسلیم نشد. در مراسم تدفین او و رفقایش، آوای ویان پیمان را با دستگاه های صوتی نه چندان پیشرفته پخش کردند. آوایی که با مرگ پیمان جاودانه شد. صدایی بود از جنبش، صدای زن کوبانی.
 
 
 


Thursday, 12 November 2015

یادی از پوری سلطانی برگرفته از سایت بخارا- به قلم شیفته سلطانی



یادی از پوری سلطانی
آتش بی خاکستر به قلم شیفته سلطانی
برگرفته از سایت بخارا

آن موقع نمی‌دانستم چرا همیشه سیاه می‌پوشد. و چرا ما (یعنی من و پنج خواهر و برادرم) او را «پوراندخت» صدا می‌کنیم ولی ده دوازده بچه دیگر که همگی فرزندان عموها و عمه‌هایم بودند او را «خاله پوری» یا «عمه پوری» خطاب می‌کنند. نمی‌دانستم چرا این عمه خانم با ما زندگی می‌کند ولی سه عمه دیگرم در خانه خودشان کنار بچه‌هایشان بودند.
تازه بعدها فهمیدم که او یک «معجزه» است و با همه فرق دارد. مادربزرگم همیشه داستان تولد پوری و برادر دوقلویش را برای همه تعریف می‌کرد. می‌گفت با فرزند ششم‌اش که دختر شش‌ماهه‌ای به نام مریم بود، همراه دوست صمیمی‌اش عازم مشهد می‌شوند. این دوست، پسری بیمار در آغوش داشت که پس از مرگِ چند فرزند قبلی به دنیا آمده بود. با کجاوه و درشکه سفر می‌کردند. مادرِ مضطرب مرتب گریه می‌کرده که نکند پیش از رسیدن دستش به ضریح امام رضا (ع)، فرزندش از دست برود. مادربزرگم، به قول خودش، با خدا معامله می‌کند و از او می‌خواهد پسر دوستش را شفا بدهد و به جایش دختر او را بگیرد… و همین می‌شود. مریم در راه تب می‌کند و چند روز بعد می‌میرد و پسر شفا می‌یابد. مادربزرگم این پسر را مثل فرزند خودش می‌دانست و هرگز از او «رو» نمی‌گرفت. پس از بازگشت، مادربزرگم دوباره حامله می‌شود و این بار دوقلو به دنیا می‌آورد: یک دختر به نام پوری و یک پسر به نام مسعود. دوقلوها در هشت سالگی پدر خود را از دست می‌دهند و دو برادر بزرگتر می‌شوند سرپرست آنها. یکی از این دو برادر، ‌پدر من بود.
پس از وقایع سالهای ۳۰ و از دست رفتن همسرش، مدتی در زندان بود و پس از رهایی تا پنج سال لباس سیاه را از تن به در نکرد. از این پنج سال حدود سه سال در خانه ما زندگی کرد و این‌چنین شد که «پوراندخت» ما شد. پوراندخت شد چون برادر بزرگترم برای دریافت خوراکیهای ممنوعه از عمه خانم، ‌باید کلمه دشوار «پوراندخت» را ادا می‌کرد.
کودکی من در کنار او شیرین‌ترین ایام زندگیم شد. برای کوچکترها شعر و قصه می‌خواند و به بزرگترها دیکته می‌گفت و درس ازشان می‌پرسید. همه ما شعر «پریا»ی شاملو را از حفظ شده بودیم. همیشه مهربان و صبور بود وهرگز عصبانی نمی‌شد و دعوایمان نمی‌کرد، حتی اگر زشت‌ترین کارها را می‌کردیم! با ما حرف می‌زد، خیلی حرف می‌زد. از همه چیز قصه می‌ساخت. وقتی زمین می‌خوردیم زمین را نمی‌زد. وقتی گریه می‌کردیم دهانمان را نمی‌گرفت. مادرم به او می‌گفت: «بچه‌خراب‌کن»!
بالاخره از پیش ما رفت. رفت فرنگ که روحیه‌اش بهتر شود و درس بخواند. لندن را انتخاب کرد. از آنجا برای تک‌تک ما نامه می‌نوشت: متناسب با زبان و سن ما. نامه‌هایش بین بچه‌ها دست‌به‌دست می‌گشت و من غرق شادی که می‌توانستم خط او را بخوانم. روزهای تولدمان را فراموش نمی‌کرد. اکثراً کتاب و لوازم‌التحریر هدیه می‌داد.
نمی‌دانم چرا از افعال گذشته استفاده می‌کنم. هنوز هم پس از ۶۰ سال که از آن روزها می‌گذرد همین‌طور است. با این فرق که کتابهایی که هدیه می‌دهد قطورتر شده است.

هنوز به بیمارستان نرسیده‌ایم. سرش روی شانه راستش کج شده و من دستهایم را از صندلی عقب دور گردنش انداخته‌ام و تلاش می‌کنم نگذارم سرش به این طرف و آن طرف بخورد. راننده سعی می‌کند راه بگیرد و مرتب بوق می‌زند.
وقتی از فرنگ برگشت دیگر لباس سیاه تنش نبود. بعدها برایم تعریف کرد که چقدر سختی کشیده تا بتواند شهریه دانشگاه را بپردازد. از بچه‌های کوچکی که پدر و مادرشان هر دو شاعل بودند، نگهداری می‌کرد. همانجا با کالن دیویس، رهبر ارکستر فیلارمونیک لندن آشنا شد. کالن دیویس عاشق دوست ایرانی‌اش، به نام شمسی، شده بود و سرانجام ازدواج آن دو سر گرفت. کالن دیویس از پوراندخت فارسی یاد می‌گرفت تا بتواند با همسر تازه‌اش صحبت کند. بچه‌هایی که او برایشان «نیمروی ایرانی» درست می‌کرد و به مدرسه می‌برد و می‌آوردشان هنوز برایش نامه می‌نویسند و می‌گویند فقط نیمرو به سبک پوری دوست دارند!
از فرنگ که برگشت دیگر به خانه ما نیامد. در خانه عموی بزرگم که دارای سه پسر بود، ساکن شد. کمتر او را می‌دیدیم. به پسرعموهایم حسادت می‌کردم. می‌دیدم بچه‌های دیگر که همه از من بزرگتر بودند، دو سه روز در هفته نزد او می‌رفتند و زبان انگلیسی یاد می‌گرفتند. حالا او تنها کسی بود که در خانواده ما زبان انگلیسی می‌دانست و کلید ورود به دانشگاه و قبولی در امتحان اعزام دانشجو به خارج، زبان انگلیسی بود. از این گذشته اکثر بچه‌های دبیرستانی هم گرفتار تجدیدی از درس انگیسی بودند.
تازه دبستان را تمام کرده بودم و جایی در این فعالیت‌ها نداشتم. به شدت لجباز و حسود و کینه‌ای شده بودم. دیگر پوراندخت را دوست نداشتم چون اصلاً به من اعتنا نمی‌کرد. فقط حواسش به بزرگترها بود. هرجا حضور داشت همه دورش جمع می‌شدند و می‌گفتند و می‌خندیدند. شعرهای انگلیسی که سر کلاس یاد گرفته بودند برای هم می‌خواندند و گاهی به زبان انگلیسی تئاتر هم بازی می‌کردند.
محرم اسرار همه بچه‌ها بود. چه آنها که تازه عاشق شده بودند و چه آنهایی که نخستین شکست عشقی را تجربه می‌کردند و چه آنها که یواشکی سیگار می‌کشیدند. همه پیش او آزاد بودند. بعدها وفتی فهمید من هم سیگاری شدم، روز تولدم یک فندک برایم هدیه آورد و گفت: «چون خودم سیگار می‌کشم نمی‌توانم به تو بگویم نکش!» همیشه دوست داشتم وقتی سیگار می‌کشد او را تماشا کنم. خیلی قشنگ سیگار می‌کشید،‌ مثل هنرپیشه‌های سینما! سیگار زر می‌کشید و همیشه به بچه‌های سیگاری هم تعارف می‌کرد.
اوایل انقلاب بود و در دوران جنگ که نفت پیدا نمی‌شد در خانه‌اش کرسی برپا کرد. خودش می‌رفت روی پشت‌بام و زغال را در آتش چرخان آنقدر می‌چرخاند تا بگیرد. من هم با دوربین تازه‌ام از او عکس می‌گرفتم. بعد زیر کرسی گرم می‌نشستیم. همیشه مهمان داشت. روی کرسی سفره ‌شام می‌انداختیم. از غذاها و میوه‌ها و اصولاً ‌هر خوردنی ترش خوشش نمی‌آید. اهل آش و سوپ نیست، مگر آش‌رشته‌های روزهای سیزده‌بدر در زردبند که همیشه خودش می‌پخت. بدون برنج (پلو) گرسنه می‌ماند. تا به حال نوشابه گازدار نخورده است. اغلب برایمان شعرهای نیما، سیاوش کسرایی،‌ سایه و نادرپور می‌خواند. گاهی هم زنده‌یاد محمدرضا لطفی می‌آمد و زیر صدایش سه‌تار می‌زد. هرچند حافظ را دوست دارد ولی شاعر محبوبش فردوسی است و اصلاً حرفهای شاملو را در این مورد قبول ندارد.
بالاخره در نخستین زمستان دوران جنگ ذات‌الریه کرد و مجبور شد سیگار را ترک کند. آن‌قدر بدمریض است که هیچ پرستاری حریفش نمی‌شود. حرف گوش نمی‌دهد. دارو نمی‌خورد؛ به‌خصوص اگر قرص و کپسول باشد. ریه‌اش همان موقع آسیب دید. چون مثل حالا، سرماخوردگی را جدی نگرفت و آنقدر استراحت نکرد و سرِ کار رفت تا…

عجیب است! تاریخ دارد تکرار می‌شود. از خود می‌پرسم آیا این مرتبه هم جان سالم به در خواهد برد؟ دستهایش را می‌گیرم. کمی سرد شده،‌ رنگش پریده. آیا باید با خدا معامله کنم؟
همان موقع بود که به بهانه پرستاری و کمک به او به خانه‌اش آمدم و دیگر بازنگشتم. خانه‌اش را با وام بانکی و به کمک برادر بزرگترش که در بانک کار می‌کرد،‌ خریده بود. خوشبختانه از خانه ما خیلی دور نبود. سال آخر دبیرستان بودم که محل کارش هم به نزدیکی منزل ما منتقل شد. فقط ۵ دقیقه پیاده راه بود. گاهی برای ناهار پیش ما می‌آمد و دوباره به اداره برمی‌گشت. و گاهی تا ساعت ۹ شب کار می‌کرد. همیشه کیفش پر از نامه بود. علاوه بر تعدادی از خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها که به کمک او برای ادامه تحصیل به خارج رفته بودند، دوستان زیادی از داخل و خارج برایش نامه می‌نوشتند. اکثر دوستانش نویسنده، شاعر، ‌هنرمند و روشنفکر بودند. خیلی دلم می‌خواست نامه‌های آنها را بخوانم و بدانم برایش چه می‌نویسند. پوراندخت زود فهمید که چرا گاهی یواشکی سر کیفش می‌رفتم. از اشتیاق من آگاه شد و اجازه می‌داد نامه‌هایش را بخوانم، حتی محرمانه‌ها را! هنوز هم همه نامه‌ها را دارد و من برخی از آنها را آنقدر خوانده‌ام که از حفظ شده‌ام. آن روزها به تازگی متوجه شده بودم که مرتضی کیوان کیست و چرا آن‌قدر در بین دوستانش محبوب است و چرا هر وقت از او حرف می‌زنند پوراندخت چشمانش پر از اشک می‌شود. با من از او زیاد حرف می‌زد. نامه‌های به جا مانده از کیوان را در اختیارم می‌گذاشت. با احتیاط بسیار آنها را زیرورو می‌کردم و با ولع بسیار می‌خواندم. می‌دانستم که این نامه‌ها برایش چقدر عزیز و ارزشمندند. هر بار با خواندن هر نامه تحولی در خود می‌دیدم. ساعتها به فکر فرو می‌رفتم و افسوس می‌خوردم که چرا به او فرصت ندادند بیشتر بنویسد. از نوشته‌هایش به معنای عشق واقعی و وفاداری پی بردم. دوستی و یکرنگی را شناختم،‌ گذشت و صبوری را یاد گرفتم و روحم از تمام کینه‌ها و حسادتها پاک شد. خلاصه به واسطه این نامه‌ها با جهانی فراتر از آنچه می‌دیدم و لمس می‌کردم آشنا شدم؛ دنیایی پر از عشق و امید و انسانیت.
دیگر مهمانی تمام شده بود. حالا او مهماندار بود. در خانه‌اش به روی همه باز بود. چه برای برادر و خواهرزاده‌ها و چه برای فرزندان دوستانش که حالا بزرگ شده بود. یکی یکی می‌آمدند و چند صباحی می‌ماندند و مشکلاتشان که حل می‌شد، می‌رفتند. اما من که در آستانه دیپلم گرفتن بودم، پنجشنبه‌ها برای اطوکشی به خانه‌اش می‌رفتم و دستمزد هم می‌گرفتم. روزی بیست تومان! این نخستین شغل درآمدزای من بود. موسیقی گوش می‌کردم و اطو می‌کشیدم و او به کارهای هفتگی‌اش می‌پرداخت. تا وقتی موهایش بلند بود پشت سرش جمع می‌کرد و می‌بافت. وقتی کوتاه بود هر پنجشنبه به آرایشگاه می‌رفت. ساده و شیکپوش است. بیشتر سفید و رنگهای روشن می‌پوشد. به ندرت صورتش را آرایش می‌کند. تلویزیون نداشت. فقط به برخی از برنامه‌های موسیقی کلاسیک رادیو گوش می‌کرد. آثار بتهوون را بیشتر از همه دوست دارد. در هر فرصتی می‌خواند و می‌نوشت. مرتب به مجموعه‌ کتابهای کتابخانه‌اش افزوده می‌شد. من آنها را مرتب و فهرست‌برداری می‌کردم. احساس خوبی داشتم، به کتاب و موسیقی و اطوکشی علاقمند شده بودم!
تابستان سال ۱۳۴۷ فرا رسید. کنکور سراسری دومرحله‌ای بود. در مرحله اول که عمومی بود قبول شدم ولی در مرحله تخصصی موفق نشدم. پوراندخت نمی‌خواست تا سال دیگر فقط به اطوکشی بپردازم! یک روز که مثل همیشه برای ناهار از اداره‌اش به منزل ما آمده بود، آگهی پذیرش دانشجو در مؤسسه عالی مطبوعات و روابط عمومی را من به نشان داد و پیشنهاد کرد در امتحان ورودی این رشته‌ جدید شرکت کنم. ضمناً گفت «اگر موهایت را بلند کنی و در این امتحان قبول شوی، جایزه خوبی پهلوی من داری» (به نظرم مادرم که حریف من نشده بود از او خواسته بود به من بگوید). هم قبول شدم و هم موهایم را کوتاه نکردم. هرچه او می‌گفت از جان می‌پذیرفتم، در ضمن پای یک جایزه ‌مهم هم در کار بود!
جایزه‌ام مسافرت به شیراز و شرکت در برنامه‌های جشن هنر بود که آن سال با شکوه و عظمت خاصی برگزار می‌شد. خاطرات رویایی و شیرین آن سفر را که برای اولین بار تنها در کنارش بودم، فراموش نمی‌کنم. چهار سال بعد لیسانس روابط عمومی و تبلیغات گرفتم ولی کار پیدا نکردم. رشته کتابداری دانشگاه تهران به کمک او تازه پا گرفته بود و خودش جزو اولین کسانی بود که با مدرک فوق‌لیسانس کتابداری از دانشکده علوم تربیتی دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شده بود.
حالا به او لقب «مادر کتابداری نوین ایران» داده‌اند. در اسفندماه سال ۱۳۹۳، کتابخانه ملی برایش مراسم بزرگداشت برگزار کرد. مجسمه‌اش را ساختند و از او و زحماتش قدردانی و تجلیل به عمل آوردند. با اینکه بیمار بود به خوبی از عهده این مراسم سنگین برآمد. حتی سخنرانی کوتاهی نیز کرد. این روزها که دیگر توان جسمی سابق را برای ادامه کار ندارد، خیلی قدرش را می‌دانند. مستندسازان، فیلم‌سازان،‌ مدیران روزنامه‌ها و مجله‌ها، سرگذشتنامه‌نویسان از او می‌خواهند مصاحبه کند و از زندگیش بگوید. او را دوبار می‌برند میان نامه‌ها و عکسها و خاطرات تلخ شصت سال پیش، به آن دوره سیاه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲٫ در این میان نقش من هم به عنوان منشی صحنه و برنامه‌ریز و طراح صحنه و… مهم شده است! در این میان از او نمی‌پرسند که پس از کیوان چه کردی که همچنان عاشق ماندی. به گمانم کمی دیر به سراغش آمده‌اند. خیلی چیزها را فراموش کرده است. نفس کم می‌آورد و حوصله تکرار گذشته‌ها را ندارد. دوست دارد کمتر به عقب نگاه کند.
بالاخره به بیمارستان رسیدیم. قبلاً همه چیز هماهنگ شده بود. فوراً چادر اکسیژن برپا شد و مداوای اولیه صورت گرفت و پس از دقایقی کوتاه در آی سی یو (ICU) را به روی ما بستند و لباسهایش را به من تحویل دادند. اخبار خوبی نمی‌رسید. آن روز هم ۲۷ مهر بود. وقتی از گورستان مسگرآباد به خانه آمد به پهنای صورتش اشک می‌ریخت. نمی‌دانستم چه اتفاقی افتاده است. نمی‌توانست حرف بزند. فقط بریده‌بریده می‌گفت: «خراب کردند؛ دیگر آنجا نیست.» کمی بعد متوجه عمق فاجعه شدم. قبرستان را به کلی زیرورو کرده‌اند تا پارک بسازند. دیگر اثری از مزار کیوانش باقی نمانده بود.
من هم با او گریستم و هنوز آن روز تلخ را فراموش نمی‌کنم. همان شب در مراسم سالگرد کیوان هم دوستانش جمع بودند و تسلی‌اش می‌دادند. چنان کردند که گویی امروز دوباره مرده است. سایه که سخت دل‌بسته کیوان است، این شعر را داخل بشقابی که دم‌دستش بود نوشت:
ساحت گور تو سروستان شد
ای عزیز دل من
تو کدامین سرودی؟
چند سال طول کشید تا آرام شد ولی هرگز فراموش نکرد.

به نظرم می‌آمد دارند او را از من می‌گیرند. چه کسی می‌خواهد شعر بگوید؟ چندی بعد باز هم به توصیه او در رشته کتابداری برای فوق‌لیسانس امتحان دادم و قبول شدم. خود را از خیلی قبل کتابدار می‌پنداشتم! حالا شاگردش شده بودم. سخت‌گیر و جدی بود. خوب و مسلط و شیرین درس می‌داد. پر ازجنب و جوش بود و روشی داشت که شاگردان هم در تدریس شرکت می‌کردند. همیشه شب قبل از کلاس مطالعه می‌کرد و کاملاً خود را آماده می‌کرد. مطالب روز را در طول هفته یادداشت می‌کرد. زیاد تمرین می‌داد. همه ورقه‌ها را با دقت می‌خواند. هرگز ارفاق نمی‌کرد و با هر که آشناتر بود بر او بیشتر سخت می‌گرفت. با تک‌تک دانشجویان حرف می‌زد و ارتباطی نزدیک داشت. به خانه‌اش می‌آمدند و با هم به سفر می‌رفتند. مشکلات شخصی خیلی از آنها را نیز حل می‌کرد ولی همه اینها ربطی به نمره دادن نداشت! سر کلاس از او می‌ترسیدم. آنقدر درس می‌خواندم که نتواند ایرادی از من بگیرد.
خودش قبلاً گرفتار این ماجرا شده بود. وقتی در کلاس نهم دبیرستان شاهدخت درس می‌خواند، معلم تاریخ و جغرافیایش مادر من بود (یعنی زن برادر که دخترخاله‌اش هم می‌شد). مادرم را در مدرسه با نام خانم خواجه‌نوری می‌شناختند و خیلی‌ها نمی‌دانستند با پوری سلطانی فامیل است و در خانه او زندگی می‌کند. او از معلمان محبوب مدرسه بود ولی در عین حال هم شاگردانش از او حساب می‌بردند و از متلک‌های سنگینش در امان نبودند! در آن دوران، یک روز بعد از ظهر مادرم به پوری و مسعود (برادر دوقلویش) دستور می‌دهد که حوض حیاط را خالی و تمیز کنند و دوباره آب بیندازند. این دو نوجوان هم تمام بعد از ظهر تا غروب با سطل آب حوض را داخل باغچه‌های اطراف می‌ریختند تا بالاخره کار تمام می‌شود. فردای همان روز خانم معلم (مادرم) از پوری سلطانی می‌خواهد به سؤالات درس تاریخ پاسخ دهد. وقتی بالاخره درمی‌ماند، به او می‌گوید «چرا درس‌ات را خوب نخواندی؟» پوراندخت که می‌دانست نباید پاسخ دهد سکوت می‌کند ولی مستقیم به چشمان خانم خواجه‌نوری زل می‌زند. خانم معلم هم فرصت نمی‌دهد و بلافاصله می‌گوید «چطور بلدی تا نصفه‌شب آب حوظ بکشی و آب‌بازی کنی ولی نمی‌توانی درسهایت را یاد بگیری؟!»

به خانه بازمی‌گردم با انبوهی از غم و دلشوره و خستگی. پزشکان، متخصص تضعیف روحیه همراهان بیمار هستند: «اگر تا فردا توانستیم نگهش داریم خیلی هنر کرده‌ایم…!» دلم قرص است که او یک «معجزه» است. حتماً برای ما می‌ماند و همچنان نور وجودش را بر سر من می‌تاباند.
او هم از نژاد آتش است و آفتاب بلندش بی‌خاکستر
زردبند- 92

 

Saturday, 31 October 2015

یک شام ساده در یک اتاق برهنه

شام ساده
عکاس: هنگامه گلستان

هنگامه گلستان همسر کاوه گلستان، پیش از ازدواج، دستیار کاوه بود و کار چاپ آثار او را برعهده داشت. آنان دو همکار عکاس بودند و هر گاه کاوه نمی توانست بدلیل محدودیت ها، به داخل محیط های زنانه وارد شود، هنگامه را به جای خود می فرستاد تا لحظه ها را بقاپد و برای کاوه به ارمغان آورد. این همکاری تا لحظه ای که کاوه در مرزهای غربی ایران روی مین رفت و کشته شد ادامه داشت.
"شام ساده" تصویر ساده ای است از سفره ای محقر با نان خرده هایی در کنار یک سینی و چند کاسه کوچک که به زحمت از غذا پر شده اند. تصویری است از اتاقی دلتنگ، بدون زیر انداز و بی پنجره، با طاقچه ای کوتاه که روی آن یک کیف کهنه و یک سماور دیده می شود. چراغ علاء الدین میان سماور و کیف، حکم آشپزخانه را دارد، که روی آن هم غذا می پختند و هم با گرمای آن اتاق را گرم می کردند. در عکس مردی نیست، تنها یک زن است با پنج دختر، زنی که ظاهراً نان آور خانواده نیز می باشد.
من از اینکه سرگذشت این تصویر چیست و آیا از آن مواردی است که هنگامه گلستان به علت عدم حضور کاوه شوهرش و پر کردن جای خالی او عکسی گرفته و یا این تصویر، مستقل از کاوه و جدا از او توسط هنگامه ثبت شده است، اطلاعی ندارم. اما همراهی و همدلی این زوج تاثیر فراوانی بر کار و فعالیت مشترکشان داشته است. کاوه و هنگامه هر دو نکته بین بودند و سوژه پرست، کاشف زاویه ها و حس ها و عاشق ماجراجویی و سنت شکنی.
در اوایل انقلاب، آنروزها که تب انقلاب همه را گرفته بود، مردم به هر بهانه ای به خیابان می ریختند و گویی می خواستند سال های طولانی اختناق را یکجا و در یک روز تلافی کنند، هر آنجا که مردم حضور داشتند، کاوه و هنگامه نیز خود را به آنها می رساندند. در دوران جنگ، همکاری این زوج دیگر میسر نبود. اینجا کاوه بود که می بایست تنها و بدون هنگامه می رفت و با خود ثبت صحنه ها یی از جبهه ها را ارمغان می آورد. هنگامه نیز مانند دیگران از دیدن این تصاویر میخکوب می شد. در آن دوران بود که عکاسی مستند در ایران دچار تحول و دگرگونی عظیم شد، همانگونه که در طول تاریخ معاصر در زمان جنگ های جهانی و منطقه ای، این سبک در هنر عکاسی رونق می گیرد. زمانی که خبر کشته شدن کاوه را به هنگامه دادند، دوره جدیدی در زندگی و کار عکاسی هنگامه آغاز شد. او دیگر در خود طاقت کشیدن بار دوربین های بزرگ و سر و سامان دادن به لنزهای متعدد را نیافت و خود را بتدریج به جمع آوری تصاویر و آثار گذشته شوهرش مشغول کرد.
کار کاوه و همسرش متعلق به دورانی از عکاسی مستند اجتماعی ایران است که در آن عکاسان حقیقت ساده و بی تکلف را بدون اینکه لزومی به آراستن واقعیت باشد، ثبت نموده و به اثرگذاری آن امید می بستند. آنان ولگرد کوچه های کثیف و محلات فقیر نشین و جستجوگر قهرمانان خود، آلونک نشینان و انسان های غوطه ور در زباله ها بودند وهستند. این عکاسان در اوج رکود و بحرانهای اقتصادی پیدایشان می شود. سبک شان ساده و بی پیرایه است و خود را از قید و بند رها کرده و به غریزه واگذار می کنند تا خود شاهد و بیننده قاضی گردد. مستند سازانی که گذشت زمان برایشان بر لحظه غالب  آمده و وقایع در ذهنشان نقش می بندد و ماندگارمی شود، چنان که برای کاوه و هنگامه شد.
 
 
 


Sunday, 18 October 2015

دیواری با آجرهای سرخ، بطول 200 کیلومتر درگرگان

 
نام دیوار بزرگ گرگان را گردشگران ایرانی و جهانگردان خارجی کمتر شنیده اند. عادت شده که هر گاه از "دیوار بزرگ" سخنی به میان می آید، بلافاصله دیوار چین و یا دیوار برلین به فکر برسد.
خیلی از چین و برلین که فاصله بگیرند و نسبت به سرنوشت فلسطینی ها نیز علاقمند باشند یاد دیوار حائل میان اسرائیل و فلسطینی ها در کرانه غربی رود اردن می افتند.
اما دیوار بزرگ گرگان:
دیوار گرگان 200 کیلومتر طول دارد و با آجرهای قرمز رنگ بنا شده است. به این دیوار مار سرخ می گویند. می گویند این دیوار استوار ترین حصار دفاعی تاریخ ایران بوده و حالا سالهاست که در فراموشخانه ذهن ایرانی ها جای دارد.
نه پیش و نه پس از انقلاب فکری برای حفظ و حراست آن نکردند. مار سرخ گرگان از منطقه گمیشان، تپه نقره ای ترکمن ها آغاز شده و تا ارتفاعات گیلداغ در شمال شهر کلاله ادامه می یابد. این دیوار بزرگ، حافظ دشت های حاصلخیز ساسانیان بوده که در نبرد دائم با امپراطوری بیزانس بوده است و در ناحیه شمال با هون های سفید (هپتالیان) می جنگیدند. بخش بزرگی از دیوار در طول قرون تخریب شده و قسمتی از آن نیز به اعتقاد برخی از دانشمندان در زیر دریای خزر مدفون شده است. نظریات علمی تا آنجا پیش می روند که برخی معتقدند سخن از پادگان عظیم نظامی و حتی یک بندر ساسانی بلعیده شده در زیر آب است که روزی غواصان نسل های آینده ایرانی پروژه مهندسی ساسانی را باز خواهند یافت و به نمایش خواهند گذاشت. تخمین تعداد تجهیزات و نفرات به 38 پادگان و 30000 سرباز نگهبان می رسیده است. آجرهای دیوار سرخ در هزاران کوره آجرپزی که احتمالا در امتداد دیوار ساخته شده بودند، تولید شده است. دیوار در دشتی بدون درخت که امکان دسترسی به چوب و سنگ فراهم نبوده است، ساخته شده و تنها خاک رس بهترین ماده اولیه تهیه خشت آجر، در محل مهیا بوده است.
حل مشکل آبرسانی برای ساکنین قلعه های محافظ دیوار، پرکردن خندق وسیع مقابل آن و تامین آب مورد نیاز سربازان، مستلزم احداث کانال های عظیم آب، ایجاد سد در نزدیکی رودی در جنوب رودخانه گرگان و ایجاد یک سیستم دقیق مدیریت آب بوده است.
چندی پیش به مقاله ای برخورد کردم که در آن از قول یکی از مسئولین اجرایی استان گلستان نوشته شده بود که شاید پروژه بازسازی تنها برای بخش هایی از دیوار بزرگ گرگان آغاز شود، اما نه برای همه قسمت های آن. ایشان اضافه کرده بود که بازسازی دیوار برای این است که مخاطب، آن را حس کند!
چگونه است که گمان برده شود که مردم احیای این اثر شگفت معماری ایران را ارج نمی گذارند؟ این مخاطبین فاقد احساس چه کسانی اند؟ آیا منتظریم که بدون رسیدگی به پروژه بازسازی، جاده کشی و تامین تاسیسات ابتدایی برای بازدیدکنندگان، مردم در سرما و گل و لای دشت گرگان بدان مکان سرازیر شوند تا احترام خود را به ارزش های تاریخی به ثبوت رسانند و آنگاه اقدامی شود برای بازسازی و اختصاص بودجه ای برای آن؟ جالب توجه است که بهانه دیگری نیز برای عدم کامل بازسازی دیوار گرگان ارائه میشود. می گویند که کشاورزی استان گلستان اولین محور توسعه است و میراث فرهنگی دومین محور. در صورتیکه تقویت هر دو نوع توسعه حتی در صورت تاکید بیشتر بر پروژه های کشاورزی لازم و ضروری است و در ارتقاء اقتصادی استان گلستان نقش دارد.  رسیدگی به یکی ، تنگ کردن عرصه برای دیگری نیست. زمزمه هایی نیز از جانب برخی از مسئولین بگوش می رسد که ثبت جهانی دیوار تاریخی گرگان کمکی به حفظ و نگهداری آن نخواهد کرد. به این دلیل که اگر در این شرایط، دیوار ثبت جهانی شود و ما بدان رسیدگی نکنیم بیشتر به زیر سئوال رفته و باید به دنیا پاسخگو باشیم! در عین حال مسئولین میراث فرهنگی به دنبال برنامه ثبت جهانی دیوار گرگان می باشند و با این اظهار نظرات ضد و نقیض نیز مشغول!
درست است که دیوار بزرگ گرگان طولانی تر از دیوار بزرگ چین نیست. اما کهن تر و پر قدمت تر از آن است، مطلبی که در میان جهانیان بازتاب کافی نیافته است. ویژگی دیگر دیوار گرگان، سومین دیوار بزرگ دنیا، در مقایسه با دیوار چین اینست که دیوار چین از مصالح پایدار مناطق کوهستانی چین ساخته شده است، در حالیکه دیوار بزرگ گرگان از آجر های فرساینده و شکننده ساخته انسان صنعتگر قرون پیش، که بر حساسیت حفظ و نگهداری تاریخی آن می افزاید.
 
 





Saturday, 12 September 2015

نقش های بازمانده نصیرالملک

 

هفت درگاه، دو گلدسته، چهار غرفه و دو ایوان شمالی و جنوبی ساختار اصلی مسجد نصیرالملک را تشکیل می دهند. این مسجد واقع در خیابان لطفعلی خان زند در شیراز از نظر هنر کاشیکاری یکی از زیباترین مساجد ایران به شمار می رود. " محمد حسن معمار" طراح مسجد، در دورۀ قاجارموفق شد تا با استفاده از تکنیک های جدید دوران خود، در اوج و شکوفایی هنری، طرحی بسیار قوی متأثر از طراحی مسجد وکیل شیراز که در دورۀ زندیه ساخته شده بود ارائه دهد و آن را در عمل با نوع آوری های فن معماری دورۀ قاجاریه پیاده کند.
ستون های سنگی با طرح مارپیچ، دریچه های شیشه ای رنگی در شبستان اصلی، طاقنمایی معروف به طاق مروارید با کاشی کاری رنگی و کف سازی با کاشی کاری فیروزه ای از خصوصیات بی نظیرو از جلوه های هنر ظریف ساختمان مسجد است.
هنر کاسه سازی که از تلفیق چند رسم و شمسه ( نقش و نگار خورشیدی) تشکیل شده است و همچنین هنر مقرنس کاری با نقش گل و بوته و طاقچه های برجسته و تورفتگی ها در پوشش داخلی سقف بکار رفته است.
 در یکی از دالان های این بنا بر سنگ نوشته ای شعری حک شده:

 

غرض نقشی است کز ما باز ماند

که هستی را نمی‌بینم بقایی


 
 


 
 
 
 


Thursday, 10 September 2015

هشت دهه پس از دروتیا



                                        

هشت دهه پس از "دروتیا"
عکس قربانیان بحران را چه کسی خواهد گرفت؟
 

تصویر مادر مهاجر

"مادر مهاجر" تصویر معروفی است  از " لانگ" عکاس آمریکایی که در سالهای 1930 ، یعنی در سالهای رکود اقتصادی آمریکا گرفته شده است.

"لانگ" در مورد این تصویر نوشت: به مادری گرسنه و بی پناه نزدیک شدم. از او چیزی نپرسیدم. او هم در مورد کار من توضیحی نخواست. گفت که سی و دو سال دارد و خوراک آنها از سبزیجات منجمد زمین های اطراف و یا از پرندگان مرده ای است که بچه هایش روی زمین پیدا می کنند....از او عکس گرفتم. یکی  پس از دیگری. از نزدیک و باز هم نزدیک تر. انگار که از هم استفاده میکردیم. من از او برای عکس هایم  و او هم  از من  که  فکر می کرد شاید عکس هایم روزی به او کمک کند... و این تصویر برداری ها میان من و او یک نوع حس برابری ایجاد کرده بود.

فعالیت "دروتیا لانگ" عکاس زن آمریکایی در مستند سازی سال های بحران اقتصادی و سال های رکود بزرگ آمریکا بسیار خبر ساز بود و امروزه ارزش تاریخی دارد. خانواده اش از مهاجرین نسل دوم آلمان به آمریکا بود. غمی در سال های اولیۀ زندگی اش موج میزد. دلتنگی مهاجرت، اندوه پدرش که در دوران کودکی، مادرش را ترک کرده بود و درد بیماری پولیو و فلج اطفال که اثرروانی آن را تا سالها ی متمادی بدوش میکشید... و این ها همه پیش آمد هایی بودند که سر انجام دروتیای حساس را به همدردی با مردمان بی خانمان و فقیر کشاندند.
او از گوشه و کنار مزارع متروک و کارگاه های ورشکسته عکس میگرفت و در جوامع روشنفکری و دانشگاهی آنزمان و موزه های هنری به نمایش در می آورد. صف تظاهرکنندگان علیه بی عدالتی اقتصادی، هجوم بیکاران به باجه های کار، زندگی محقرانۀ کارگران مهاجر، کودکان فقیر در آلونک های چوبی و چادر های پاره پاره، سوژه های کار عکاسی دروتیای جوان شدند و ما را در سال های کنونی بحران وال استریت بار دیگر به یاد رکود بزرگ می اندازند. وقتی به ادامه بحران اقتصادی فراگیر امروز مینگریم،  تصاویر دروتیا لانگ را به خاطر می آوریم... گویی عقربۀ تاریخ به عقب بازگشته است.

مارش بحران سونامی بیکاری و گرانی و فقر آغاز شده است. "دروتیای" این سونامی چه نامی خواهند داشت؟