Saturday, 12 September 2015

نقش های بازمانده نصیرالملک

 

هفت درگاه، دو گلدسته، چهار غرفه و دو ایوان شمالی و جنوبی ساختار اصلی مسجد نصیرالملک را تشکیل می دهند. این مسجد واقع در خیابان لطفعلی خان زند در شیراز از نظر هنر کاشیکاری یکی از زیباترین مساجد ایران به شمار می رود. " محمد حسن معمار" طراح مسجد، در دورۀ قاجارموفق شد تا با استفاده از تکنیک های جدید دوران خود، در اوج و شکوفایی هنری، طرحی بسیار قوی متأثر از طراحی مسجد وکیل شیراز که در دورۀ زندیه ساخته شده بود ارائه دهد و آن را در عمل با نوع آوری های فن معماری دورۀ قاجاریه پیاده کند.
ستون های سنگی با طرح مارپیچ، دریچه های شیشه ای رنگی در شبستان اصلی، طاقنمایی معروف به طاق مروارید با کاشی کاری رنگی و کف سازی با کاشی کاری فیروزه ای از خصوصیات بی نظیرو از جلوه های هنر ظریف ساختمان مسجد است.
هنر کاسه سازی که از تلفیق چند رسم و شمسه ( نقش و نگار خورشیدی) تشکیل شده است و همچنین هنر مقرنس کاری با نقش گل و بوته و طاقچه های برجسته و تورفتگی ها در پوشش داخلی سقف بکار رفته است.
 در یکی از دالان های این بنا بر سنگ نوشته ای شعری حک شده:

 

غرض نقشی است کز ما باز ماند

که هستی را نمی‌بینم بقایی


 
 


 
 
 
 


Thursday, 10 September 2015

هشت دهه پس از دروتیا



                                        

هشت دهه پس از "دروتیا"
عکس قربانیان بحران را چه کسی خواهد گرفت؟
 

تصویر مادر مهاجر

"مادر مهاجر" تصویر معروفی است  از " لانگ" عکاس آمریکایی که در سالهای 1930 ، یعنی در سالهای رکود اقتصادی آمریکا گرفته شده است.

"لانگ" در مورد این تصویر نوشت: به مادری گرسنه و بی پناه نزدیک شدم. از او چیزی نپرسیدم. او هم در مورد کار من توضیحی نخواست. گفت که سی و دو سال دارد و خوراک آنها از سبزیجات منجمد زمین های اطراف و یا از پرندگان مرده ای است که بچه هایش روی زمین پیدا می کنند....از او عکس گرفتم. یکی  پس از دیگری. از نزدیک و باز هم نزدیک تر. انگار که از هم استفاده میکردیم. من از او برای عکس هایم  و او هم  از من  که  فکر می کرد شاید عکس هایم روزی به او کمک کند... و این تصویر برداری ها میان من و او یک نوع حس برابری ایجاد کرده بود.

فعالیت "دروتیا لانگ" عکاس زن آمریکایی در مستند سازی سال های بحران اقتصادی و سال های رکود بزرگ آمریکا بسیار خبر ساز بود و امروزه ارزش تاریخی دارد. خانواده اش از مهاجرین نسل دوم آلمان به آمریکا بود. غمی در سال های اولیۀ زندگی اش موج میزد. دلتنگی مهاجرت، اندوه پدرش که در دوران کودکی، مادرش را ترک کرده بود و درد بیماری پولیو و فلج اطفال که اثرروانی آن را تا سالها ی متمادی بدوش میکشید... و این ها همه پیش آمد هایی بودند که سر انجام دروتیای حساس را به همدردی با مردمان بی خانمان و فقیر کشاندند.
او از گوشه و کنار مزارع متروک و کارگاه های ورشکسته عکس میگرفت و در جوامع روشنفکری و دانشگاهی آنزمان و موزه های هنری به نمایش در می آورد. صف تظاهرکنندگان علیه بی عدالتی اقتصادی، هجوم بیکاران به باجه های کار، زندگی محقرانۀ کارگران مهاجر، کودکان فقیر در آلونک های چوبی و چادر های پاره پاره، سوژه های کار عکاسی دروتیای جوان شدند و ما را در سال های کنونی بحران وال استریت بار دیگر به یاد رکود بزرگ می اندازند. وقتی به ادامه بحران اقتصادی فراگیر امروز مینگریم،  تصاویر دروتیا لانگ را به خاطر می آوریم... گویی عقربۀ تاریخ به عقب بازگشته است.

مارش بحران سونامی بیکاری و گرانی و فقر آغاز شده است. "دروتیای" این سونامی چه نامی خواهند داشت؟






                                                             

Sunday, 6 September 2015

فاجعه ای عظیم تر از جسد یک کودک در ساحل- رضا نافعی

کار هنری از:
Muaaz Alkhadra
با الهام از عکسی که جهان را فرا گرفت: نعش پسربچه ای افتاده بر ساحل ترکیه
 

تصویری که جهان را فرا گرفت: نعش پسربچه ای افتاده بر دریا کناری در ترکیه. بسیاری از رسانه ها این عکس و یا عکسی را که پلیسی جسد کودک را حمل می کند منتشر کردند.» یک جنازه معمولا خاموش است و دل ناپذیر. اما اجسادی هم هستند پرصدا تر از تندر و روشن تر از آذرخش.»
 این جمله از مقاله ایست که روزالوزمبورگ 103 سال پیش برای روزنامه » برابری»( Die Gleichheit ) ناشر افکار سوسیال دموکرات ها نوشت. روز پنجشنبه بسیاری از افراد در تفسیر هائی که در اینترنت بر تصویر » آیلان کوردی» نوشتند این جمله را تکرار کردند و نوشتند که گرچه » آیلان» توانست از » کوبانی» شهری که در محاصره داعش و زیر حملات آنست زنده به در آید اما از عهده سفر به اروپا برنیامد. برادر پنجساله و مادرش نیز از پای در آمدند فقط پدر بود که با جراحاتی سخت زنده مانده است. قایق حامل آنها که برای رسیدن به سواحل یونان از ترکیه به راه افتاده بود، در راه غرق شد و دست کم 12 نفر کشته شدند. 12 نفر بر 2600   قربانیان قبلی افزوده شدند که فقط در سال جاری در راه رساندن خود به اروپا در دریای مدیترانه جان دادند.
اینک با این فاجعه فرصتی بدست مکاران دو روافتاده است. روزنامه بولواری «بیلد » ، روزنامه راستگرای آلمانی که از دهها سال پیش خوانندگان خود را علیه پناهجویان، اقلیت ها و ضعفای جامعه تحریک کرده است، روز پنجشنبه صفحه آخر خود را- به نشان عزاداری-، در کادری سیاه قرار داده و تمام صفحه را دربست به انتشار مطالب مربوط به پناهجویان تخصیص داده و نوشته است : «عکس های   شرم آوری چون این ها عادی شده اند. ما دیگر تاب تحمل دیدن آنها را نداریم، ولی ما باید آنها را نشان دهیم، چون سند شکست تاریخی تمدن ما در بحران پناهجویان است.»
Manuel Valls » نخست وزیر فرانسه که پلیس او در » کاله» با سگ های شکاری دست به تعقیب پناهجویان میزند در توئیتر می نویسد: » او اسم داشت، نامش :» آیلان» بود. ما باید سریعا کاری بکنیم.»
سازمان » دیده بان حقوق بشر» (Human Rights Watch) از انتشار این عکس دفاع می کند و می گوید:» برخی می گویند این عکس برای انتشار در اینترنت یا چاپ در روزنامه های ما زننده است، ولی بنظر من آنچه بسیار زننده تر است این است که امواج دریا اجساد کودکان غرق شده ای را به سواحل ما بیاندازند، اجساد کسانی را که ما می توانستیم جلوی مرگ آنها را بگیریم» این ها سخنان » پتر بوکرت «( Peter Bouckaert ) مدیر بخش مقابله با بحران ها از سازمان دیده بان حقوق بشر، در روز پنجشنبه است، سازمانی که در آمریکا مستقر است. او می گوید: نادرست است محکوم کردن پدر و مادری که در راه فرار کودکان خود را با چنین مخاطراتی مواجه می سازند . این طبیعی و بیشتر قابل درک است که پدر ومادر سعی می کنند بچه های خودرا به جای امنی ببرند. او می گوید:» این پدر و مادر قهرمان هستند».
اما » بوکرت» هم دلیل واقعی این فجایع را که دامنه آن روز بروز گسترده تر نیز می گردد بر زبان نمی آورد، مثلا دامن زدن به جنگ در سوریه، از جمله بوسیله اتحادیه اروپا و کشورهای عضو ناتو، ویران ساختن لیبی در سال 2011، واین که این کنسرن های آمریکائی و اروپائی هستند که با غارت منابع بسیاری از کشورها آخرین رمق آنها را برای ادامه حیات میگیرند.
روزا لوکزمبورگ مقاله خود را که بمناسبت مرگ عده ای از خانه بدوشان در یکی از شبخانه های برلن نوشته بود با این شعار به پایان می برد:» مرگ بر آن نظام اجتماعی بیشرمی که منشاء چنین فجایعی است !»



Sunday, 30 August 2015

خانه بروجردی ها، "انتخاب برتر" یونسکو




کاشانی ها در مورد خانه بروجردی ها در محله سلطان امیر کاشان چنین روایت می کنند که حاج حسین بروجردی یکی از بازرگانان متمول دوره قاجار برای پسرش به خواستگاری دختر حاج سید طباطبایی می رود. طباطبایی ها نیز مانند بروجردی ها از خانواده های ثروتمند مقیم کاشان بودند و از تجار معروف فرش آن زمان. خانه طباطبایی ها از خانه های مسکونی اعیان نشین شهر بود و تا به امروز نیز از زیباترین بناهای پرقدمت تاریخ ایران به شمار می رود. حاج طباطبایی با این ازدواج موافقت می کند، اما به این شرط که عروس خانم که به خانه بخت می رفته است، قدم به منزلی بگذارد که چون خانه پدری، باشکوه، آبرومند و در خور شأنش باشد. حاج سید بروجردی تنها یک راه پیش پای خود می بیند و آن اینکه ساختن خانه اش را بعهده معماری بگذارد که خانه طباطبایی ها را نیز طراحی کرده بود و او کسی نبود جز استاد علی مریم. حاج سید بروجردی به خوبی پی برده بود که تنها اوست که توانایی خلق دوبارۀ شاهکاری را دارد که به شکوه و جلال طرح پیشین و همطراز خانه طباطبایی ها باشد. بدون اینکه در مورد درستی و یا نادرستی روایت ذکر شده قضاوتی کنم و یا اصولاً طرح ساخت خانه بروجردی های را به چنین وصلت اشرافی ارتباط دهم، با اطمینان می گویم که عروس نیک بخت در زیباترین بناهای ممکن سراسر تاریخ ایرانی سکونت داشته است  و هیچکس چو او به زمزمه های پر رمز و راز جلال، ذوق و هنر دورۀ  قاجاری در میان راهرو ها و تالارهای باشکوه این دو سرا گوش فرا نداده است.
 در اینجا می خواهم به سه نکته حائز اهمیت نیز اشاره کنم. نکته اول ارتباط تنگاتنگ طرح این خانه با شرایط کویر است. استفاده از بادگیر ها برای انتقال جریان هوا به زیرزمین ها و سرداب های خنک و قراردادن این سرداب ها در مکان های مختلف بنا برای ایجاد یک جبهه هوای سرد در لایه زیرین ساختمان از ویژگی های فنی ساخت آن دوران می باشد. در فضای بیرونی حیاط از اختلاف سطح برای مقاومت در برابر باد های تند کویر استفاده شده است. کاشت درخت انار برای مرطوب نگاه داشتن هوا و پایین آوردن دما، رنگ آمیزی روشن نما های بیرونی، استفاده از بخش تابستان و زمستان نشین از تدابیر اقلیمی ساخت بنا به شمار می رود. نکته دیگردر مورد نقوش گل، مرغ و شکارگاه حیوانات از موضوعات متداول نقاشی ها  و گچ بری های دورۀ قاجاری است که همه در این بنا زیر نظر کمال الملک نقاش شهیر ایرانی و با نظارت او تهیه، اجرا و نصب شده است. کمال الملک خود اهل کاشان بود و در دورۀ شکوفایی صنعت کاشان با علی مریم کاشی همکاری می کرد. در خاتمه این نکته را اضافه کنم که گزینش خانه بروجردی ها در همین امسال به عنوان "انتخاب برتر" از جانب کنوانسیون عمومی یونسکو موفقیت بزرگی برای هنر و فرهنگ ایرانی است و خبر دریافت مدال زیباترین خانه تاریخی در میان کشور های آسیایی که در دنیا پیچید خود در تقویت صنعت گردشگری و جذب توریست نقش بسزایی خواهد داشت. جای شکرش باقی است که سازمان میراث فرهنگی مسئولیت مرمت و نگاهداری خانه بروجردی ها را به بخش خصوصی واگذار نکرده است. چنانکه با خانه عامری ها در کاشان چنین شد و اینکه چرا دارایی های فرهنگی کشور حراج می شود، مقوله پیچیدۀ دیگری است. در واقع این عمل واگذاری تاریخ به بخش خصوصی است. اگر بروجردی ها و طباطبایی ها آینده را پیش بینی می کردند، شاید به فکر وصلت با عامری ها نیز می افتادند که از مزایده فرهنگ و هنر ایرانی در مقابله با پاک کنندگان تاریخ جلوگیری کنند. 

 

 این ویدئو با تکنیک مدل سازی سه بعدی توسط هنرمند و طراح گرافیک هلندی "ون در سامن" ساخته شده است. او با استفاده از تصاویر پانورامایی و عکاسی سراسرنما جزییات نمای بیرونی و داخلی خانه بروجردی ها را مشاهده نموده و با کمک تکنولوژی پویانمایی(انیمیشن)، خانه بروجردی های را بازسازی کرده است.  شبیه سازی ابنیه تاریخی جهت بررسی مطالعات تاریخی که با استفاده از واقعیت مجازی در مرمت آثار تاریخی صورت می گیرد، بسیار راهگشاست. 







 





Friday, 14 August 2015

بادکنک قرمز




فیلم بادکنک قرمز در سال  1956 برندۀ جایزه نخل در جشنواره فیلم کن شد. این فیلم بدون کلام ساخته شد. در واقع کلام فیلم در صحنه ها و موسیقی زیبای متن داستان نهفته ست. موضوع آن در مورد پسر بچه ای است که در مسیر مدرسه به بادکنک قرمز پرشده ای از گاز هلیم برخورد می کند. او و بادکنک قرمز با هم دوست می شوند و در فضای فانتزی فیلم  به هم علاقه مند می گردند.  بادکنک قرمز با این نزدیکی عاطفی که میانشان برقرار می شود، هرجا که پسرک میرود او را دنبال می کند. سر انجام پسر و بادکنک به دست بچه های شرور محل گرفتار می شوند و بادکنک پاره شده و باد آن خالی می شود. با مرگ بادکنک، تمام بادکنک های شهر به انتقام بادکنک قرمز خود را ازدست صاحبانشان رها می کنند و بسوی پسرک می شتابند. پسرک هم به همه بادکنک های رنگین که بسویش آمده بودند، خود را می آویزد ودر آسمان به بالا می رود. پسرک و بادکنک های رنگارنگ شهربا هم به پرواز در می آیند و آنقدر دور می شوند که از محدودۀ دید چشم عابرین ناپدید می گردند.
کارگردان فرانسوی فیلم به نام "آلبرت لا موریس" در سال های شصت در ساختن فیلم های کوتاه و مستند شهرت یافت. او پسر واقعی خود را برای ایفای نقش اصلی فیلم بادکنک قرمز برگزید. حتی دختر او نیز در یکی از صحنه های فیلم نقش دیگری را ایفا کرد. در پایان دورۀ فعالیت هنری اش، آخرین فیلم این کارگردان  به نام باد صبا در ایران ساخته شد، هرچند با سر انجامی شوم و با پایانی غم انگیز. اودر هنگام فیلم برداری در سد کرج بر روی بالگرد هلی کوپتری دچار سانحه گردید و کشته شد. گرچه  آخرین فیلم او، که تراژدی زندگی اش نیزبود، در همان سال نامزد بهترین فیلم مستند در مراسم اسکارگردید. هنوز ایرانیان به احترام این فیلساز هلیکوپتر متلاشی شدۀ او را در محل وقوع سانحه نگاه داشته اند. هشت سال پس از مرگ کارگردان بیوۀ اوو پسرش فیلم ناتمام او را به پایان رساندند. این فیلم که به زبان فارسی نیز ترجمه شده است حکایت از باد صبا دارد که از شمال غرب ایران می وزد و حامل پیام عشق است.
 
 
آخرین صحنه فیلم باد کنک قرمز

لینک فیلم کامل بادکنک قرمز در یو تیوب  
http://www.youtube.com/watch?v=oQhvgo62l74

Monday, 3 August 2015

کلُنلی که به موسیقی ایران روح و نظم کلاسیک بخشید

علینقی وزیری
کلُنلی که به موسیقی ایران
 روح و نظم کلاسیک بخشید
تصنيف" بسته ي دام" او را می شنوید
 
شادروان روح الله خالقی، آهنگساز بزرگ و رهبر فراموش نشدنی ارکستر گلها، کتابی دارد تحت عنوان "تاریخ موسیقی ایران". او در این کتاب شرح زندگی کلنل علینقی وزیری را نوشته است.
روح کلام و نوشته او در معرفی وزیر اینست که نمی توان سرگذشت موسیقی ایرانی را نوشت و از یاد برد تعالیم و آثار استاد وزیری را. حتی مرحوم بنان نیز باهمه غروری که داشت و خود را شاگرد هیچ موسیقی دانی نمی دانست، در یگانه مصاحبه ای که به همت مسعود بهنود از او باقی مانده از کلنل وزیری حداقل بعنوان تشویق کننده خود برای آواز خوانی یاد می کند!
خالقی از شاگردان کلنل وزیری بود. از هفده سالگی که سن نوجوانی است و سر به هوائی، اما خالقی سر به هوا نبود و دامن کلنل وزیری را از کف نداد.
خالقی می نویسد:
"کلنل کیست که من شیفته اش شدم. این بود جواب قلبم؟ مضرابش چون چکشی خوش آهنگ بر تار می خورد. انگشتان کشیدۀ لاغر استخوانیش سیم ها را با قدرت می نواخت و لرزش دستش تار و پود وجودم را می لرزاند.
کلنل وزیری که نام نظامی اش را از سابقه خود در ارتش گرفته بود در قزاقخانه در لباس افسری سری پر شور از عشق وطن داشت و با مشروطه طلبان دورۀ استبداد همراه شد. او بعد ها از بزرگان موسیقی ایران شد و موسیقی را نت نویسی کرد و به آن نظم کلاسیک داد.
در این یادداشت کوتاه، از ذکر نام آثار بزرگ او می گذرم و تنها به چند نکته در مورد کارهای آوازیش اشاره می کنم.
کلنل وزیری آواز را بسیار دوست داشت. اما سبک خواندن او با اصول دکلاماسیون تطابق داشت و نه با آواز سنتی. استاد وزیری نه بلند خوانی می کرد و نه به صدایش تحریر می داد و از چهچه زدن نیز بشدت پرهیز داشت. او آهنگ ها را مطابق با کلام شعر تنظیم می کرد تا شعر را فدای آهنگ نکند. وزیری رسم دیرینه تکرار جملات و تم ها را که بار اول می خواند و بار دوم نوازنده جوابش را تکرار می کرد، بر هم زد، بطوریکه ارکستر پس از خاتمۀ جملات آهنگ دیگری می نواخت و از تکرار تم ها خبری نبود. آهنگ که پیش از وزیری بدون مقدمه با شعر شروع می شد، دیگر نه با نغمه های شاعرانه که با "درآمد" آغاز شد. کلنل این تغییرات را که زمانی در نزد شنودگان عجیب می نمود عادت همگان کرد و در میان مردم جا انداخت. او صدای پسر عمویش عبدالعلی وزیری را دوست داشت. خیلی ها بر این نظرند که تاکنون هیچ خواننده ای نتوانسته است آهنگ های کلنل را به خوبی پسر عمویش بخواند. عبدالعلی وزیری قطعۀ بسته دام را خواند که البته در این ویدئو آن را با صدای محمد صادق اسحاقي می شنوید. شعر آهنگ از گل گلاب است، شاعری که مورد توجه استاد وزیری بود.  کلنل در جستجوی ترانه سرایی بود که او را درک کند. گل گلاب ساده می سرود، کلامش خوش آهنگ بود. او برخلاف سایر شعرا به موسیقی و نت آشنایی داشت و کلمات را در چهارچوب وزن آهنگ به جا و مناسب می سرود. دیری نپایید که گل گلاب به تشویق و پی گیری کلنل کلام شیوا و بی تکلفش را در خدمت موسیقی استاد درآورد و  شاعر آهنگ های وزیری شد. گل گلاب دوست وزیری بود و در مورد این دوستی چنین سرود:
 
خوشا آن کس که دارد یار عاقل
به او بسته امید و دیدۀ دل
که بار زحمت دنیا بمنزل
به تنهایی رساندن هست مشکل
 
 
 
 


Monday, 27 July 2015

بانوی گورستان مونت مارت

 

بانوی گورستان مونت مارت

این مجسمه در سال 1910 توسط "ژاکلین دیدزبوزی"  ساخته شد، مادری که پسر جوان بیست ساله اش را از دست داد . سازندۀ این اثر در سوگ فرزند جوانمرگش تندیسی از پیکر عزاداز و ماتم زدۀ خود را ساخت و بر سر مقبرۀ پسرش نصب کرد."ژاکلین دیدزبوزی" زیباترین بانوی گورستان مونت مارت پاریس است.
♥ ♥ ♥ ♥
کلمات تسلی
پاییز، برگ، برف
مرگ را از حافظه ام بیرون میاورم
دو سه بار این کلمات را در یک لیوان آب رها میکنم
آب لیوان را مینوشم
سردم است
آب لیوان گرم بود
کلمات تسلی ، پاییز، برگ، برف
مرگ را از لیوان بیرون میاورم
روی طناب رخت میاویزم که خشک شود
کلمات تسلی
پاییز، برگ، برف
مرگ را بر دیوار اتاق میچسبانم
دیوار کلمات را پس میزند
فقط کلمه مرگ
فقط کلمه تسلی
بر دیوار میماند
دیگر مرا مرگ تسلی ست
https://soundcloud.com/ammontazer/tasali
احمدرضا احمدی

 

 

 

 

 


 

 

 
 

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 







































 

 

 

 



 

 
 



 
 
 
 
 
 

 

Saturday, 25 July 2015

عقاب آسمان بر فراز علم کوه

 

علم کوه روزگاری "کُنام" حسن صباح و اسماعیلیان بود. سنگ سماور که بیش از 15 متر ارتفاع دارد و چون عقابی مغرور روی لبۀ تیغۀ باریک علم کوه ایستاده گوئی حسن صباح را بدرقه کرده است.  
علم کوه همواره دیواره نوردان سراسر جهان را بسوی خود فرا خوانده است. از دیرباز کوهنوردان اروپایی مسیر سخت دیوارۀ دامنۀ شمالی علم کوه را صعود کرده، چنانکه لهستانی ها، آلمانی ها، فرانسوی ها و ایتالیایی ها و هر کدام با نام خود مسیر های صعودی متعددی را در تاریخ دیواره نوردی ایران ثبت نموده اند. آثار جدال و نبرد آنها با سنگ های علم کوه، کنجکاوی نسل جوان کوهنورد امروز را برانگیخته است. قهرمانان خودمان، کرجی ها، همدانی ها، تبریزی ها و اراکی ها نیز با مسیرهای عبور خویش و در گذر از طاقچه ها و پاندوله های علم کوه، رکورد های چشمگیری به یادگار گذاشته اند. در این میان گردۀ آلمانی ها مسیری است که شانه کوه را به دیوارۀ علم کوه وصل می کند. این یال سنگی که میان دو دره قرار گرفته در سال 1936 بوسیله آلمانی ها صعود شد و از آن پس به گردۀ آلمانی شهرت یافت. شاخص ترین نقطۀ گرده آلمانی ها سنگ سماور است که تخته سنگ عظیمی است با شیب ملایم منفی که بالا رفتن از آن نیاز به دستان نیرومند، تکنیک بالا و حرکات دینامیک پا دارد. مسیرهای صعودی علم  کوه همه پرریزش و پرخطر، با پرتگاه های متعددند که گاه بدون طناب حمایت عبور از گذرگاه ها غیر ممکن می نماید.
منطقۀ علم کوه سال هاست که برای استخراج سنگ و بویژه برای تامین سنگ متروی تهران مورد بهره برداری قرار گرفته و این امر اعتراضات بسیاری از فعالین محیط زیستی و مردم کلاردشت و طالقان را بدنبال داشته است. بر روی یخچال های طبیعی علم کوه شکاف های عمیقی ایجاد شده که مناطق پایین دست را با خطر سیل روبرو کرده است. چنان که هفته گذشته در پایان تعطیلات عید فطر شد.
سنگ سماور چون عقابی مغرور و با وقار بر روی لبۀ تیغۀ باریک علم کوه ایستاده و هیچ کس نمی داند که این پرندۀ تیزبین کوهستان تا کی بر فراز بام بلند البرز خواهد نشست.



Friday, 24 July 2015

چیدم اصلان، خواننده ترک

                                 
خانم اصلان خواننده ترک زاده استانبول است. او ترانه هایی به زبان های ترکی، کردی، یونانی و بلغاری و بوسنیایی اجرا کرده است. چیدم اصلان متخصص اجرای ترانه های اقلیت های قومی ترکیه است. موسیقی محلی یونان، موسیقی فولکلور سفاردی و بالکان در حیطه کار اوست. او در اصل خود  یک کرد علوی مقیم انگلستان است. گروه شی کویوخ در انگلستان فعال است و به اجرای موسیقی فولکلوریک یهودیان اروپای شرقی  و منطقه بالکان می پردازد. چیدم اصلان خواننده ترک با این گروه همکاری می کند.
 

Sunday, 19 July 2015

هنر بدون زن وجود ندارد

دلم را بی خبر می بری- پری ملکی
 
در چند سال گذشته شاهد محدودیت هایی برای تک خوانی زن در موسیقی کشورمان بوده ایم. حیرت آور است که بانوان موسیقی دان ایرانی از حق فراگیری موسیقی و تحصیل در هنرستان ها و مدارس موسیقی برخوردارند، اما حق عرضه و ارائه کار خود را ندارند. این تناقض بزرگ سالهاست که جامعه هنری ایران را رنجانیده و پریشان خاطر کرده است. این سرگشتگی و حیرت، زمانی دوچندان می شود که به یاد تصاویر زنان بر روی ظروف باستانی، سنگ بریده ها و موزاییک های تاریخ پیش از اسلام بیفتیم که در آنها زنان در حال نواختن نی، چنگ و عودند و بر روی این نقوش جایگاه والای شان در عرصۀ موسیقی بطور غیر قابل انکار، آشکار و هویداست.
و نیز می دانیم که زن موسیقی دان ایرانی پس از اسلام در جوامعی متأثر از آموزه های دینی، چگونه راه خود را برای دستیابی بر تمامی اسباب طرب یافت و به فراگیری تار و سه تار و کمانچه پرداخت و دانش و مهارت خود را در نواختن ساز و آواز و رقص ارتقاء داد.
کار پری ملکی خواننده زن و استاد آواز نیز بی تأثیر از این محدودیت ها و مسائل جنجال برانگیز حضور زنان در برگزاری کنسرت ها نبوده  و نیست. این خواننده کار خود را با چند هنرجوی آواز آغاز کرد و از موسسین گروه موسیقی خنیا بود. این گروه ابتدا در حضور تماشاگران زن و پس از چند سال در مقابل عموم بر روی صحنه رفت و بویژه با همکاری موسیقی دانان زن با نوازندگان و خوانندگان مرد محبوبیت زیادی در میان مردم یافت. گروه خنیا پس از مدتی به دعوت فستیوال های بین المللی و سازمان یونسکو به خارج از ایران سفر کرد و در بسیاری از شهر های اروپا کنسرت های موفقی داشت. پری ملکی معتقد است که تشکیل یک انجمن صنفی موسیقی بانوان ضرورت اجتناب ناپذیر دارد و می تواند تضمین کننده حقوق قانونی زنان در کار موسیقی باشد. این هنرمند ترانه های قدیمی را با اجرای جدیدی بازخوانی کرده است که از جمله آهنگ "دلم را بی خبر می بری" است که اصل آن یک ترانه قدیمی محلی است که توسط جواد معروفی تنظیم شد و در برنامه گلها با صدای الهه اجرا گردید.

Saturday, 11 July 2015

حرف های تازه لیلی گلستان

لیلی گلستان دختر ابراهیم و فخری گلستان هر دو از ادیبان و هنرمندان و روشنفکران توده ای سال های پیش از کودتای 28 مرداد، خود از مترجمان و مولفان سرشناس ایرانی است که در سال 93 موفق به کسب جایزۀ شوالیه ادب و هنر فرانسه معروف به جایزه نخل آکادمیک شد. برادرش کاوه گلستان عکاس و مستند ساز در سال 82 در اثر انفجار مین، هنگام تصویربرداری و عکاسی در اطراف شهر کرکوک عراق کشته شد و مادرش فخری گلستان نیز در اثر کهولت سن و تحمل داغ پسرش کاوه در سال 91 درگذشت. لیلی بنیادی را با نام و یاد برادرش تاسیس کرد که هر سال مراسم سالانۀ جایزه عکاسی کاوه گلستان را برگزار  می کند و خودش هم  در هیئت داوران آن فعال است. لیلی به تازگی به مناسبت سالگرد درگذشت مادرش مصاحبه ای با خبرنگار ایسنا داشته که حاوی نکات تازه ای در مورد مادر اوست. مادرش  فخری گلستان مترجم بود و فعال حقوق کودک. با جسارتی بی نظیر در سن 50 سالگی پا به عرصۀ جدیدی گذاشت و آن فراگیری هنر سفالگری بود. او در این عرصه نیز موفق شد و آثارش در سفالگری مورد توجه فراوان هنردوستان قرار گرفت. فخری گلستان با صدای هیاهوی پرندگان آرام می شد. صدایی که آوای پرندگان گورستان افجه، مکانی که کاوه را در آنجا به خاک سپرده اند به یاد می آورد. او زنی بود فعال و جدی و به گفته دخترش تا حد اغراق با گذشت و تا حد اغراق فداکار.
 
لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا

مادرم زن فعالی بود و همیشه مشغول. من وقتی پاریس درس میخواندم، چهار ساعت در هفته به کلاس سفالگری میرفتم و چند تا از کارهایم را توسط مسافری برای مادرم فرستادم. خود مادرم بعدها برایم گفت که از همانوقت به سفالگری علاقهمند شده، اما وقت خالی برای پرداختن به آن را نداشته است. بعد از انقلاب به ناچار از پرورشگاهی که اداره میکرد، بیرون آمد و خانهنشین شد و رفت سراغ یادگیری سفالگری. فقط یکی - دو ماه بیشتر کلاس نرفت و بعد، یکی از اتاقهای خانه را کارگاه کرد و ته حیاط هم یک کوره سنتی ساخت و خودش مشغول تجربه کردن شد.
 
پیش از هر چیز، سن مادرم برای بازدیدکنندهها جالب بود؛ اینکه زنی در دههی پنجم زندگیاش تازه شروع به یادگیری هنر مورد علاقهاش کند، برای مردم جالب و جذاب بود. بعد فرم آثار که بسیار مدرن بودند و رنگ آنها که زنده و خوشرنگ بود. کارها در عین مدرن بودن حال و هوای ایرانی هم داشتند. از مهرهای قلمکار اصفهان استفاده میکرد و روی ظروف مدرن، مهرها را روی گِل فشار میداد و نقشها روی آن میافتادند. این تلفیق سنت و مدرنیته، اثر را بسیار جذاب میکرد. اصولا در خانوادهی ما، هنر جایگاه والایی داشت؛ پدر و مادرم مجموعهدار بودند و نقاشیهای بسیار ارزشمندی گردآوری کرده بودند. اهل کتاب و فیلم و تئاتر بودند و در واقع، هنر و فرهنگ ما را احاطه کرده بود.
 
مادرم وقتی به اصرار من حاضر شد نمایشگاهی از کارهایش برگزار کند، فکر نمیکرد که چنین استقبالی در نمایشگاه اول از کارهای او شود. بعد وقتی تعاریف و نظرهای مخاطبان را شنید، خیلی تشویق شد و با جدیت و وسواس بیشتری کار را ادامه داد. سفارش قبول نمیکرد و هر کاری را که خودش دوست داشت، انجام میداد. به پیشنهادهای من هم اصلا گوش نمیکرد!
 
تأثیر این هنر روی آرام شدن او، وقتی بروز کرد که آن اتفاق برای برادرم افتاد. هر روز میرفت توی کارگاه. موسیقی را به صدای بلند میگذاشت و گلها را با حرارت زیاد ورز میداد و تمام خشمش را با ورز دادن گلها بیرون میریخت. این کار خیلی به او کمک کرد که بتواند این غم را بیشتر تاب بیاورد.
 
آخرین و پررنگترین تصویر از او، لحظهی مرگش بود. من، دخترم صنم و مهرک - پسر کاوه - بر بالینش بودیم. دستهایش را گرفته بودیم و خیره به صورت آرام و پر صلح و صفا و پریدهرنگش نگاه میکردیم تا دستهایش سرد شدند و یخ کردند و تمام شد.