Thursday, 27 June 2013

باد از سوی دریا


نقاشی "باد از سوی دریا" اثر "اندرونیول وایت" نقاش رئالیست و واقعگرای قرن بیستم

 موضوع تابلو های "اندرونیول وایت" را اطرافیان او، آدم های محل زندگی اش، تپه ها و زمین های محیط اطرافش تشکیل می دادند. پیاده روی های انفرادی وطولانی نقاش در ساحل، عامل الهام بخشی برای پی بردن به چگونگی رابطۀ میان زمین و دریا بشمار می رفتند و نقاش در انتقال این رابطه صمیمانه از خلاقیت هنری واحساسات شاعرانه اش بهره می گرفت.

Wind from the Sea
 Andrew Newell Wyeth


Tuesday, 25 June 2013

سخن از ارغوان


 

پیرپرنیان اندیش
میلاد عظیمی و عاطفه طیه در صحبت با سایه
 
عاطفه از سایه خواست که شعر ارغوان را برایمان بخواند تا ضبط کنیم. سایه قبول نمی کرد و می گفت: " نه نمی توانم، دیوانه می شوم. اگه دست بزنی از همه جام اشک می چکه." عاطفه می گوید:" بخوانید فوقش همه با هم گریه می کنیم دیگه." سایه قبول نمی کند.
عاطفه می گوید:" حالا که شعر ارغوانرا نمی خونید از ارغوان بگید استاد."
سایه چند لحظه سکوت می کند و می گوید:
این جمعۀ گذشته[مرداد 1385] آقا و خانم ریاضی زنگی زدند که بیایم ناهارروبا شما بخوریم؟ گفتم: بله. غذا درست کردن و آمدن اینجا. حرف اون خونۀ قبلی مون پیش آمد. من پا شدم از تو کامپیوتر عکس هایی رو که بچه ها از خونه و ارغوان گرفته بودند نشونشون دادم. حس کردم که دیدن این عکس ها داره مقدمات عوض شدن احوالمو فراهم می کنه. چند روز قبل یه جوونی از تبریز اومده بود و یه سی دی برای من آورده بود از کنسرتی که اونجا دادن و تو اون کنسرت از جمله شعر " ارغوانو" هم خونده بودن. آقای ریاضی سی دی رو گذاشته بود تو دستگاه. از کتابخونه اومدم تو این اتاق نشستم دیدم تلویزیون داره اون فیلم را پخش می کنه. هر کار کردم دیدم نمی تونم به خودم مسلط بشم. پا شدم دوباره رفتم تو کتابخونه و سرموبه دیوارگذاشتم وبلند بلند زدم به گریه. خانم ریاضی اومده بود اون اتاق هاج و واج، سعی کرد که دلداری بده. به هر حال بعد از چند دقیقه اومدم اون اتاق و گفتم ببخشید که وقتتونو خراب کردم.
اینجا سایه می کوشد فضای بحث را عوض کند. شاید برای اینکه دوباره حالش خراب نشود. خیلی سریع می رود سراغ سوال عاطفه دربارۀ ارغوان:
وقتی داشتم سال 45 خانۀ کوشک رو می ساختم یک کنده ای زیر خاک بود، عجیب بود؛ یک کندۀ خیلی قطور بود شاید به اندازۀ هشتاد- نود سانت، من هیچ نمی دونستم چه درختیه. اردیبهشت بود، دور این کنده یه پا جوشهایی زده بود. بعد که این برگها بزرگتر شدن فهمیدم که ارغوانه. تو تمام مدت بنایی نگذاشتم سیمان و آهک کنار این کنده بریزه. بعد که باغچه را درست کردیم دیدیم هرکدام از این پاجوشها یک تنۀ قطور شد و طبعاً از این دایرۀ کنده که بیرون رفتند میل می کردند به سمت خارج و مثل مشعل شدن. ارغوان بر خلاف درختهای دیگه است؛ ارغوان اول گل می کنه و بعد که گلاش می ریزه برگ می کنه. برگهاش هم شکل قلبه. تا پاییز برگهاشو نگه می داره بعد خزان می کنه. تو هوای متعادل و معمولی تهران، نیمۀ دوم فروردین گل می کنه و تا آخرای فروردین گل داره بعد گلها می ریزه و تمام زیر درخت یک پارچه سرخ می شه، ارغوانی میشه.

 
این درخت خیلی عجیبه؛ یه ساقۀ خیلی سختی داره مخصوصاً وقتی بارون می آد یا آب می پاشی رنگ خاکستری تنه هاش به سیاهی می زنه و آدم احساس می کنه که به رنگ فلز در می آد. معمولاً یه شیرۀ گل که از خاک راه می افته تو ساقه و از آوندها بالا می ره در سرشاخه ها تبدیل به گل میشه. اما این درخت از بس بی تابه، گاهی تو همون تنۀ قطور پایین پوستۀ سخت، یک مرتبه این پوست رو می شکافه و گل می ده. تو همین عکس رو جلد سیاه مشق توجه کنید می بینید که اغلب جاهایی که چوب گره داره، گل میزنه بیرون درحالی که باید بره بالا و سرشاخه ها گل کنه، یه نوع بی تابی داره با اینکه در ظاهر این درخت خیلی سخت به نظر می آد. خلاصه من این درختو نگه داشتم؛ در طول سالها قد کشید و بلند شد؛ مثل یک مشعل؛ حدود بیست شاخۀ قطور از تنه اصلی حدود شیش- هفت متر بالا رفتند...
بعد اون بهاری که من خونه نبودم اون شعر ارغوانو ساختم. خب ارغوان برای من سمبل همه چیز من بود؛ خونواده بود، عشق بود، آرزو بود، ایده آلها بود، هرچی حساب کنید. بله... ولش کنید.
بعدش چی؟
سایه با اینکه ادامۀ بحث برایش چندان آسان نبود ادامه داد:
هیچی، بعدش دیگه اون خونه رو فروختم؛ سال 1368 ولی ارغوان هست هنوز. من دیگه سالهاست نرفتم اونجا ولی امسال [1385] کاوه و عروسم رفتند اونجا و عکس گرفتند. دیدم تنه ها کم شده؛ شش هفت تا تنه مونده بقیه ظاهراً خشک شده یا بریدن. ظاهراً تنه های کلفت تر از تشنگی خشک شدن؛ آبشون ندادن ولی هنوز ارغوان هست.
فضای تلخی است. آنقدر سنگین و تلخ که نمی توانم به سوال هایم ادامه بدهم. سایه سیگاری می گیراند. نفس های عمیق می کشد. چند دقیقه ای ساکت می نشینیم. سایه گویا دل از ارغوانش نمی تواند بکند و ادامه می دهد:
وقتی خونه رو فروختم به اون شرکتی که خونه رو خریده بود گفتم: هر وقت قبض آب و برق اومد به من خبر بدن تا برم قبضها رو بگیرم و پرداخت کنم. چند ماه بعد از تحویل دادن خونه تلفن کردن که آقا بیاین قبضها آمده. من پا شدم رفتم. در ساختمان باز بود. خواستم وارد بشم یک کسی گفت آقا کجا؟ گفتم: می خوام برم آقای فلان را ببینم. گفت از پله ها برین بالا...گفتم: بلدم، تو دلم گفتم: خونۀ خودم بوده خودم ساختمش (کاش می توانستم حالت صدا و چهرۀ سایه را وقتی این جملۀ آخر را گفت برایتان توصیف کنم.) واقعاً آجر به آجرشو یادمه که چی کار کردم. بعد رفتم دیدم دفتر این آقا اتاق کاوه و کیوانه. خیلی احترام گذاشتن. تو اتاق که نشسته بودم موقعیتم طوری بود که در اتاق بود و بالکن بود و شاخه های درخت ارغوان. این بالکن چند تا ستون داشت. مسخره است اینکه دارم می گم و همون موقع هم می دونستم که دارم چه کار بچگانه ای می کنم! هی رو صندلی خودمو جابجا کردم تا ستون بین من و ارغوان حائل باشه.
اینجا سایه می خندد و بلافاصله می زند به گریه.
ارغوان حتماً با من دعوا می کرد... البته آدمهای خل این طور فکر می کنند دیگه...
چند پک عمیق به سیگارش می زند.
گذاشتی رفتی دیگه...
زار زار گریه می کند...دقایقی طول می کشد تا آرام شود:
یه شعری رو شروع کردم که نتونستم تمومش کنم، دیدم خیلی اذیتم می کنه...
ارغوان!
باز سلام
می خواستم بگم که:
آنکه هر روز به دیدار تو می آمد و سلام می کرد
و با خورشید سر شاخه های ترا می بوسید...
باز به گریه می افتد... با خودم فکر می کنم وقتی رابطۀ سایه با یک درخت چنین است، ارتباطات انسانی با او چه می کند؟
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت
 



Monday, 24 June 2013

قهوه خانۀ ایرانی

 
"ادوین لرد ویکز" در اواسط قرن نوزدهم در شهر بوستون ایالت ماساچوسِت آمریکا متولد شد. او بسیار به شرق سفر کرد و به نقاش صحنه های شرقی معروف شد. والدینش از تاجران ادویه بودند و نقاش جوان را در مسافرت هایش به کشور های شرقی تشویق می کردند. این هنرمند و کاشف امریکایی در اوایل فعالیت های هنری خود از حمایت مالی خانواده و اطرافیانش برخوردار بود و و توانست در طول مسافرت هایش، جاذبه های شرقی را به تصویرکشاند. او در اواخر قرن نوزدهم به چاپ کتابی مبادرت ورزید که عنوان آن" دریای سیاه از مسیر هند و ایران" بود. در این کتاب "ویکز" بسیاری از نگاره های شرقی را در معرض نمایش گذاشت. این تصویر هم یکی از آن نگاره های کتاب است که به نام " قهوه خانۀ ایرانی" شهرت دارد.  
 
 
 

Wednesday, 19 June 2013

تاریخ در کوچه پس کوچه های تهران دفن می شود


بخشی از تاریخ قدیم را باید در کوچه پس کوچه های محلۀ منیریه جستجو کرد. خانۀ فرمانفرما با حیاط بسیار بزرگ ومصفا، درختان خرمالو و شاتوت و انجیر پنج سال پیش در فهرست سازمان میراث فرهنگی تهران به ثبت رسید. این خانه صد سال پیش با حدود پانصد متر مربع مساحت توسط پسر عباس میرزا ولیعهد ساخته شد. طاقچه ها و آینه کاری های اتاق های تو در توی بنا حاوی تزیینات و مقرنس کاری های ظریفی می باشند که از جلوه های تاریخی پر ارزش معماری برخوردارند. دو طاووس گچبری شده در نمای بیرونی ساختمان، نمایانگر هویت اصلی فرهنگی و هنری این بناست.
خانه ابتدا متعلق به زن کامران میرزا، نایب السطنۀ پسر سوم ناصرالدین شاه قاجار بود و پس از فوت او به عبدالحسین فرمانفرما شاهزاده قاجاری که خاندان بزرگ فیروز و فرمانفرما به او منسوب می باشند، فروخته شد. فرمانفرما پدر مریم فیروز از چهره های شاخص سیاسی معاصر و همچنین دائی محمد مصدق بود. در سند خانه هنوز هم نام عبدالحسین فرمانفرما دیده می شود. هرچند که این سند تاریخی که متعلق به وارثین است به زودی باطل خواهد شد.
داستان از این قرار است که این خانه در سال 1345 توسط فردی به نام آقای مینایی خریداری شد و به همین جهت نیز به خانۀ مینایی مشهور است. خانه مینایی به سبب عدم استحکام فنی نیاز به مرمت اساسی دارد. از آنجا که این ساختمان در فهرست سازمان میراث فرهنگی است و مسئولین اداری آن برای تعمیرات مورد لزوم هیچ اقدامی نکرده اند، وارثان خانه از این سازمان شکایت نموده اند. این بنا به سبب فقدان هزینه لازم برای مرمت و تعمیر اصولی و مشکلات پیچیده و لاینحل قضایی در معرض نابودی قرار گرفته است. راستی اگر این خانه که از لحاظ معماری و آجرچینی در ایران بی همتاست نابود شود، چه بر سر آن طاووس ها و ققنوس ها بی نظیر نمای بیرونی خواهد آمد؟ آیا برای نسل های آینده یادگاری از دوران تاریخ معاصر بر جای خواهد ماند؟


Friday, 7 June 2013

پطرزبورغ ناصرالدین شاه

 
در قرن نوزدهم میلادی سراسر مشرق زمین مجذوب و شیفتۀ انقلاب صنعتی اورپا شده بود. از امپراطور ژاپن تا سلطان عثمانی و پس از آنان شاهزادگان و شهریاران ایرانی سفر به مغرب را در سر می پروراندند. در نامه های ناصرالدین شاه به روسای کشور های اروپایی آمده است:
"از آنجا كه نظم تمدن و كثرت صنايع و انتشار علوم فرنگستان، عموم ملل را با همديگر مربوط ساخته است ، خواستيم ترقيات آن ممالك را بشخصه سير و تحقيق نمائيم."
کاروان سلطنتی ناصرالدین شاه با جمعی از بزرگان دولت و خاندان سلطنتی که سوگلی شاه انیس الدوله را نیز شامل می شد، در سال 1290 هجری شمسی به فرنگ رهسپار شد. در این میان سفر به شهر پطرزبورگ حاکی از داستان ها و شایعات فراوانی بود که موجی از نارضایتی را در میان منقدین شاه در داخل کشور برانگیخت. بر سر زبان ها افتاد که انیس الدوله و بقیۀ زن های حرم در این سفر می خواستند بدون رعایت حجاب به نمایش تئاتر بروند. پس از سفر ناصرالین شاه به پطرزبورگ زنان حرمسرا که تحت تأثیر پوشش زنان غربی و لباس های رقصندگان روسی قرار گرفته بودند کم کم زیر جامه های خود را تنگ و چسبان کردند و پوشش شان سبک تر و آرایش شان غلیط تر شد.
اندیشۀ تجدد خواهی تنها محدود به دربار ناصرالدین شاهی نشد و در دوران های بعدی تاریخی نیز ادامه یافت. این اندیشه که تصور گردد که ایرانیان ابتدا باید متجدد شوند تا بعد پیشرفت کنند، ایران را از عقب ماندگی اقتصادی نجات نداد. با بررسی تاریخ صد ساله نتیجه دیگری حاصل شد و آن اینکه باید ابتدا ترقی کرد تا تجدد حاصل شود. به عبارت دیگر این مسئله با کسب دست آورد های علمی و فنی وپیشرفت و تقویت زیربنای اقتصادی میسر است. واردات روبنای سیاسی و اجتماعی تقلیدی و به ارمغان آوردن تجدد و جلوه های پر زرق و برق از خارج همان حکایت سفر به " پطرزبورغ" ناصرالدین شاهی است.
این تابلو (سنه 1290 هجری قمری) در کاخ گلستان نگهداری می شود و لحظۀ ورود ناصرالدین شاه را همراه با امپراطورروسیه الکساندر دوم به شهر پطرزبورگ نشان می دهد.
 

Saturday, 1 June 2013

نعلبکی گل سرخی مصدق


 
این نعلبکی گلسرخی که عکس مصدق بر روی آن حک شده است، در دوران حکومت مصدق در عراق ساخته شد. مردم عراق در همبستگی با مردم ایران به تظاهرات اعتراضی علیه سلطنت شاه و استعمار انگلیس دست می زدند و در نعلبکی هایی با عکس مصدق چای می نوشیدند. ایرانی های مقیم عراق که بعد ها به کشورشان بازگشتند، این نعلبکی ها را با خود آوردند که حال از اشیاء آنتیکی است که نه فقط به عنوان یادگاری آقاجون و خانم بزرگ بلکه بصورت سند تاریخی نادرو پر ارزشی در خانواده های بسیار معدود و قلیلی حفظ شده است.

Sunday, 26 May 2013

بوسه آزاد است

 
چند روزی است که ترکیه شاهد دستگیری صد ها تن از فعالین و تظاهرکنندگان مدنی است. اعتراض کنندگان عمداً جوانند و دولت را به اسلامی کردن ترکیه متهم می کنند.  هفته پیش مسئولین مترو ترکیه قانونی را به مورد اجرا گذاشتند که زن و مرد، حتی در صورتیکه ازدواج کرده باشند اجازۀ بوسیدن یکدیگر را در ملاء عام ندارند. روز شنبه 25 می 2013 ، حدود صد زوج جوان در ایستگاه متروشهرآنکارا لب بر لب هم نهادند و یکدیگر را در انظار عمومی بوسیدند. این بوسه های مدنی اعتراضاتی بود علیه مقامات ترکیه که می خواهند نرم نرمک قوانین اخوان المسلمین را بر جامعه ترکیه تحمیل کنند.
 
 
                                 زنده باد جوانان ترکیه، برقرار باد " بوسۀ آزاد"


Saturday, 4 May 2013

روز سوم می " فرانسیسکو" چه دید؟

 




این تابلو نام نامأنوسی  دارد. نام آن " سوم ماه می 1808" است. هفت سال پس از تاریخ ذکر شده در عنوان این تابلو"فرانسیسکو گویا" نقاش اسپانیایی آن را بر روی یک بومی که کمی بزرگ تر از 3.5 در 2.5 متربود با رنگ روغن کشید و مهر و نشان آن را بر تاریخ مبارزات مردم اسپانیا بر جای گذاشت. این اثر هنری نیز به مانند تابلو "گوئرنیکا" اثر پیکاسو شاهد گویای بی دادگری وحشیانه ای است علیه مردمان بی سلاح اسپانیا و مقاومت اسطوره ای آنها در مقابل اشغال گران خارجی.


 بسیاری از مبارزان اسپانیایی که در زیر یوغ ارتجاع مذهبی و تفتیش عقاید کلیسا خورد شده بودند، ابتدا به شعار های آزادای خواهانه روشنفکران فرانسوی دل بستند. اما دیری نپایید که خشونت ناپلئون بدست برادرش جوزف بناپارت زیر پرچم آزادی و حقوق بشر، خلق اسپانیا را به خاک و خون کشید. بطوریکه در سال 1808 بیش از 5000 شهروند اسپانیایی در جریان شورش های شهر مادرید جان باختند. در طول اشغال شش سالۀ اسپانیا توسط ارتش بناپارت، " فرانسیسکو گویا" در مادرید زندگی می کرد. در کتاب ها ثبت شده است که نقاش خود در روز دوم و سوم ماه می  میلادی 1808 در کشتار های شهر حضور داشته است و حتی از قول باغبان وی نقل می کنند که او شاهد صحنه های قتل عام ازطریق مشاهدات تلسکوپ خانگی خود بوده است. "فرانسیسکو گویا" بعدها در مورد حوادث کشتار و سرکوب مردم گفت:" خدا را شکر می‌کنم که بینایی مرا نگرفت تا شاهد باشم و اتفاقاتی را که در اینجا افتاد، ثبت کنم."


 تابلو "سوم می 1808" مرد سیه چرده لاغر اندامی را در مرکزیت واقعه ای خونین تصویر می کند. مرد در لحظه تیر باران سینه سپر نموده و دست های خود را به علامت هفت باز کرده است. هیبت مرد دیگری که جلوی پای او بر زمین افتاده نیز همین حالت دست ها را در هنگام شهادت نشان می دهد.

برخی می گویند که این دستها به حالت صلیب در آمده اند. برخی دیگر معتقدند که این دست ها نشان دهندۀ پذیرش مرگ و تسلیم در برابر قضا و قدر است. بیشتر منقدان حالت دست ها را نشانه ای از مقاومت و امید به پیروزی می دانند. هاله ای از محکومین به فنا با سر های به زیر افکنده، از فاجعۀ شوم ناگزیر، رخ بر کشیده اند و در انتظار سرنوشت نابود خویش اند. سایه ای از یک زن، یک مادر و یا خواهر در کنار اجساد به خون غلتیده در گوشۀ سمت راست تابلو دیده می شود. سربازان پشت کرده به ناظرین صحنه، بی چهره اند. هشت سرباز دیواره ای از آتش بر پا کرده اند که نه انسان را بلکه انسانیت را هدف می گیرد. درخشش سپیدی پیراهن مرد محکوم به اعدام و سرخی خون های به زمین ریخته شده تیرباران شدگان، مکمل زمینه های سیاه آسمان و خاکستری تیره خاک است. شهر زیر نور مهتابی، در پشت صحنه بیدار، اندوه واربه نظاره بلا نشسته و روستا آبستن مصیبتی خونین است. این تصویر آنچنان در دوران معاصر معروفیت یافت که در سراسر جهان بر روی جلد کتب تاریخی، تمبر های پستی و کارت پستال ها چاپ شد.

کتاب " خرمگس" اثر نویسنده انگلیسی " اتل لیلیان وینیچ" به شرح حال فعالیت  فردی از جان گذشته و انقلابی می پردازد که تا به آخر بر سر آرمان های خود ایستادگی می کند. زمانی که این کتاب توسط انتشارات امیر کبیر در ایران چاپ شد، ناشر، نقاشی " سوم ماه می 1808"  را برای طرح روی جلد آن برگزید. بر اساس این داستان در سال 1955 یک فیلم روسی ساخته شد که " دیمیتری شوستاکویچ " قطعه دلنواز" خرمگس" را برای آن فیلم ساخت. طبیعتاً اگر انتشارات امیر کیبر طرح دیگری برای روی جلد کتاب درنظر گرفته بود، برایمان هرگز نقاشی انقلابی "فرانسیکو گویا" هنگام شنیدن قطعۀ موسیقی خرمگس، تداعی نمی شد. گزینۀ بجای ناشر کتاب سالها در اذهان ایرانی ها ماند و می ماند، چرا که میان این سه اثر ادبی، نقاشی و موسیقی ارتباط جدایی ناپذیر و پیوند ویژه ای را بوجود آورده است.


Monday, 22 April 2013

نبض شهری است در دستم


کامران دیبا پس از تحصیلات در رشتۀ معماری از دانشگاه هاروارد آمریکا به تحصیل آکادمیک در رشته جامعه شناسی پرداخت. اهمیت دید درست و مسئولانه در حرفۀ معماری از آنجاست که شهر یک سازمان اجتماعی پیچیده است. مجموعه ای است از عوامل تشکیل دهنده در بافت فرهنگی و مسائل اجتماعی ناشی از آن. فرهنگ شهرنشینی دارای مقولات پر اهمیتی است که باید همواره مد نظر یک معمار و طراح شهر قرار گیرد.
کامران دیبا به طراحی خانه های اشراف و ویلاهای تجملی تمایلی نداشت. او به طراحی ساختمان های عمومی و معماری شهری و انسانی علاقه مند بود. از سال های محدود فعالیتش در ایران دست آورد های شگرف معماری به جای مانده است که از میان آنان می توان آثار ماندنی چون موزه هنر های معاصر، فرهنگسرای پارک نیاوران، پارک شفق یوسف آباد و دانشگاه جندی شاپور را نام برد. همچنین طراحی ناتمام شهرک شوشتر از فعالیت های درخشان او در تاریخ معماری معاصر ایران محسوب می شود.
کامران دیبا در تلفیق معماری سنتی ایران با هنر معاصر و معماری مدرن بسیار هوشمندانه عمل کرد. از معماری ایرانی نماد آب و حیاط و دیوار و دروازه و سایر خصوصیات با ارزش فرهنگ  ساخت را به عاریه گرفت و از هنر معاصر نیز سبک مینیمالسیم را به عرصه کار طراحی هایش کشاند. او با شعار " زیبایی در حداقل است" به کم گویی در هنر و تلاش برای ارائۀ اشکال ناب و خالص بدون لعاب ظاهری پرداخت. او با درایت هنری طراح سازش میان ناسازگار های هنری شرق و غرب شد.
بی شک غول های معماری نظیر "فرانک لوید رایت" معمار ارگانیک و "لاکوربوزیه"، که بشدت در قالب فضاهای شهری و سیستم شهرنشینی می اندیشید، تأثیرات عمیقی بر کار و آثار او داشتند. بیاد آوریم که چگونه هر بار در بازدید از بنای موزۀ هنر های معاصر در گذر از راهرو ها، با شیب ملایمی به درون ساختمان هدایت می شویم ودر مرداب گردان اسرارآمیز فضای درونی آن گرفتارو اسیر جاذبه های آثار هنری آن می گردیم و یا چگونه زیر سایۀ پر برگ درختان پارک شفق یوسف آباد یکباره خلسه نا خود آگاهی قلب و روح ما را ربوده و دمی نظاره گر گذرگاه های غیر هم سطح و چشم انداز های رویایی و پر پیچ و خم فضای پارک می گردیم.
 در اینجا مطلبی را اضافه می کنم که تا بحال در هیچ یک از مقالات معماری درمورد موزۀ هنر های معاصر نوشته نشده است و حاصل گفتگویی است که با خود آقا دیبا از طریق فیس بوک داشتم.
مهندس کیوان خسروانی که او هم آرشیتکت نزدیک به دربار پهلوی بود و طراحی فضای جشن هنر شیراز را بعهده داشت در مقاله ای به طرح موزه هنر های معاصر انتقاداتی وارد نمود. از نظر او موزه در خیابانی سراشیب مانند امیر آباد و در فقدان سیستم فاضلاب شهری همواره با خطر سیل و آتش سوزی مواجه است. خسروانی  نگرانی خود را در مورد از بین رفتن ثروت موزه در همان مقاله بیان نموده است. ضمن اینکه میان این دو معمار نزدیک به دربار پهلوی اختلافاتی وجود داشته  که من وارد آن مسائل نمی شوم و اصولا سطح کار کامران دیبا را بسیار بالاتر از این گفتگوها ارزیابی میکنم، اما معمار موزه پاسخ قانع کننده ای نیز برای طرح چنین انتقاداتی دارد. از نظر کامران دیبا در آن زمان حتی پایین ترین سطح کف موزه، بالاتر از سطح بلوار کشاورز بوده است و دلیلی نداشته که آب های ناشی از باران  در این منطقه شیب دار، موزه را به خطر بیندازند. قانون معماری در این است که به صد سال سابقه سیل و سیل گیری در منطقه توجه شود. در زمان ارائۀ  طرح موزه، مسئله سیل در آنجا اصولاً مطرح نبوده است. در مورد فاضلاب منازل نیز، اگر شهرداری آب های شهر را در حول و حوش ساختمان موزه هدایت نکند، این ربطی به خود طرح ساختمان ندارد. آن منطقه می تواند آسیب ببیند و حتی دانشگاه تهران هم که در منطقه ای جنوبی تر واقع است تبدیل به دریاچه شود، این دیگر مربوط می شود به مدیریت آب های سطحی که در محدوده کارها و وظایف شهرداری تهران به شمار می رود. معمار نمی تواند از طریق یک اثر معماری، مسایل شهرهای بزرگی چون تهران را حل کند، بلکه این مدیریت شهری است که باید در جهت حفظ ابنیه و آثار بزرگ معماری برنامه ریزی کند. دیبا معتقد است که دست اندرکاران شهرداری تهران باید برای جلوگیری از خطرات ناشی از سیل تدابیر زیر را اعمال کنند:
1- در مجاورت ورودی خصوصی به زیرزمین، جاده پارک لاله است. به سادگی می توان زیر این جاده کانال محافظتی را برای هدایت آب های سطحی به طرف فضاهای باز و سبز پارک ساخت که این کار هزینه خیلی کمی خواهد داشت.
2- قبل از بروز مشکل می توان آب های سطحی را به طرف انبار هدایت کرد و کانال کوچکتری را به وجود آورد و آبها را به سمت خیابان پشت یا به پارک هدایت نمود. حتی برای محکم کاری می توان پمپ تخلیه اتوماتیک در آنجا تعبیه کرد تا آب را به سرعت تخلیه کند.
3-  درب ورودی به زیرزمین را عوض کرده و آن را نفوذناپذیر نمود و یا درب حفاظتی دیگری را در ابتدای رامپ تعبیه کرد که مانند سدی جلوی نفوذ آب از طریق رامپ را بگیرد.
 دیبا در این گفتگو اضافه کرد که در مورد آتش سوزی هم  این مسئله مربوط به مدیریت موزه است که باید با نصب تجهیزات کافی، در این مورد چاره اندیشی کند. خوشبختانه طراحی موزه به صورت افقی انجام شده وکمترین نقشی را در شیوع آتش سوزی از یک نقطه به نقطه ی دیگر ایفا نخواهد کرد و آتش سوزی در آن به سهولت قابل کنترل است و اطفای حریق ارتباطی به ارتفاع ندارد. 
پس از این صحبت خودمانی با کامران دیبا دریافتم که اواستاد فن و هنرمندی است بسیار مردمی و هنوز به مانند یک پدر که سرنوشت فرزند خود را دنبال می کند نگران آثاری است که چهل سال پیش خلق کرده است و نسبت به آنها احساس مسئولیت می کند.  او زمانی را برای پاسخگویی به هموطنی چون من  که شناخت و آشنایی پیشین نداشت اختصاص داد و این  تنها نشانگر دید انسانی و تعهد اخلاقی اوست به حرفه اش. راستش انتظار نداشتم که یک گفتگوی ساده با کامران دیبا منجر به درج پیشنهادات جدی ایشان به مسئولین شهرداری تهران گردد. 
نکتۀ قابل طرح دیگردر زندگی پربار کامران دیبا نسبت فامیلی او با خانوادۀ سلطنتی است. ملکۀ ایران دختر عمویش بود. او پس از انقلاب و خروج از ایران گفت که این نسبت فامیلی برایش به مانند چاقوی دولبه بود. پس از انقلاب ارزش هنری آثار کامران دیبا بیش از سال های سلطنت پهلوی نمودار شد وبر شمار طرفدارن اونسبت به زمان قبل از انقلاب افزوده گشت. زیرا طرح ها و نقشه های معماری او نه به عنوان کار پسر عموی ملکه بلکه به عنوان یک معمار مستقل مورد بررسی وارزیابی علمی  قرار گرفت و بی تردید دست اندر کاران و مختصصان صاحب نظردر این حرفه او را یکی از  برجسته ترین معماران ایرانی قرن حاضربرمی شمارند. در پایان به چند نکته از خاطرات او از محمدرضا شاه وفرح پهلوی اشاره می کنم که نشان دهنده احساس دوگانۀ اوبه این نسبت فامیلی است  واکراه شخصی این طراح موفق را به آلودگی هویت حرفه اش درسایه خاندان سلطنت نمایان می سازد. این مطلب را با ذکر چند خاطره از کامران دیبا به پایان می رسانم:
 
خاطرات کامران دیبا:
" از ماجراهای جالب شب افتتاح اتفاق سمبولیکی بود که برای شاه افتاد. وقتی به اثری از یک هنرمند ژاپنی (هارا گوچی) که یک حوضچۀ فلزی مملو از نفت بود رسید از من پرسید که این چیست؟ به او گفتم این نفت است. باور نکرد . چون سطح صیقلی آن به آینه ای سیاه می ماند. خواست آن را با دست لمس کند و دستش نفتی شد. الان که به گذشته می نگرم فکر می کنم که آلوده شدن دست شاه با نفت سیاه یک استعارۀ تاریخی بود."
***
" میدونی که ما جامعۀ متملقی داریم و عده ای فکر می کنند که اگر تملق نگن امورشون پیش نمیره. من رفتم پیش ملکه تقاضا کردم که کمک کنه اسم این پارک بمونه یوسف آباد. شهرداری نظرش این بود که اسمشو بذاره شاهدخت فرحناز پهلوی. ایشون هم با شهردار آن موقع " نیک پی" صحبت کرد که همین اسم یوسف آباد خیلی مناسبه. اما سالها بعد متوجه شدم که باز اسم پارک را عوض کردند. اسمش را گذاشتند پارک شفق. گفتند سناتور شفق برای پارک خیلی جدیت کرده است. می دونی با اسم گذاری گاهی ماهیت چیز ها عوض میشه. ما یک ایده اجتماعی داشتیم. باید اسمش میشد پارک یوسف آباد. باید با محله و مردم رابطه داشته باشه."(به نقل از باغی میان دو خیابان، چهار هزار و یک روز از زندگی کامران دیبا نوشته رضا دانشور).
 

تصویر بالا دفتر پیشین فرح پهلوی و ساختمان اداری در حال حاضر

 
 "این را هم می خواهم در این گفت و گو اضافه کنم که یکی از آرزوهای من این است که ساختمانی را که من برای دفتر شهبانو طراحی کردم را هم از حالت اداری خارج کنند و به صورت موزه در آورند.  همگی کار های من به صورت موزه درآمده اند و تمام ساختمان هایی که متعلق به کاخ بودند، در معرض عموم قرار گرفته اند، ولی این ساختمان را که در شمال فرهنگسرای نیاوران ساختیم هنوز متعلق به سازمان علوم و تحقیقات ملی است. به صورت موزه در نیامده است."(به نقل از مصاحبه کامران دیبا با مجلۀ فرهنگی رادیو فردا).   
 
 
 


 








 

Friday, 1 February 2013

عکس و شعرازجواد شیوا- خواب سفید

 خواب سفید
مهم نیست ،که معشوقه ام
صدایش سکوت است
نگاهش تاریک
موهای گیس بافش ،کلاه گیس...
دخترهمسایه امان امروز
عروسک مرده اش را
زیر درخت سیب
کنارجنازه ماهی ها دفن کرد
گریست تمام خاطراتش را
و چه سخت است
عشق را به خاک سپردن...
او سالها معشوق من بود
وامشب با او
ازدواج خواهم کرد
مهم نیست ،که معشوقه ام
یک عروسک مرده باشد...
 
جواد شیوا هم عکاس و هم شاعر است. او متولد شهر اندیمشک است. در توضیح این تصویر نوشت که این عکس را بیاد فیلم ماندگار "خواب سفید" با بازی رویایی حمید جبلی گرفته است.
     

Saturday, 19 January 2013

شعری از غاده السمان شاعری توانا از سوریه




 

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!
یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را … بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!
نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم … بدوزمش به سق
اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!
ترا به خدا … اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر … تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم … و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم

Tuesday, 15 January 2013

چاه بهار با زاویۀ بستۀ دید عدسی


این عکس مربوط می شود به جنوبی ترین کنارۀ ساحلی ایران در مسیر بین چاه بهار و گواتر. در اینجا مناظر برای عکاسی فوق العاده است. ساحل شنی است و گاه نیز صخره ای با ارتفاعات متفاوت. آرش کریمی عکاس ایرانی که معروفیت جهانی دارد در مورد موضوع عکسش می گوید:
" عید سال 88 با یکی از دوستانم به این نفطه سفر کردم. ساحل شکل حلالی داشت که در میان دیواره های صخره ای محصور شده بود. تنها راه دسترسی به آن از طریق آب بود. اما از بالای صخره می شد دید کاملی به این حلال بزرگ شکل داشت. ما حدود ظهر به نقطه عکسبرداری رسیدیم. ارتفاع دیواره در اینجا حدود 50 متر بود. تصمیم گرفتیم برگردیم و دوباره هنگام عصرکه نور مناسب تر است عکاسی کنیم. بیشترین سعی ما بر این بود که صبح و عصر بدلیل زوایه دار بودن نور کار کنیم.
آرش کریمی در مورد شور و علاقۀ حرفه ای خود می گوید:
" گاه ذوق عجیبی سراسر وجودم را فرا میگیرد، بطوریکه بطور ممتد و پشت سر هم " کادر" می بینم. احساس می کنم نمی توانم همه این " کادرها" و مناظر اطرافم را ثبت کنم. انگار آنها هستند که مرا ثبت می کنند. آنها به من احاطه دارند و نه من بر آنها."
می دانیم که لنز های عکاسی بر حسب فاصلۀ کانونی آن ها مشخص میشوند. فاصلۀ کانونی و زاویۀ دید با هم نسبت عکس دارند. یعنی هرچه قدر فاصلۀ کانونی بلند تر باشد زاویۀ دید بسته تر است و هر قدر فاصلۀ کانونی کوتاه تر باشد، زاویۀ دید باز تر خواهد بود. بطوریکه لنز "نرمال" زاویۀ دید معمولی، لنز "واید" زاویۀ دید باز و لنز" تله" زاویۀ دید بسته دارد. اما اگر بخواهیم از یک موضوع، عکس بگیریم و یا به عبارت دقیقتراگر موضوع عکس برایمان از سایر جوانب آن عمده تر باشد بهتر است که در حالت بسته ترین زاویه از آن عکس برداری کنیم. کار لنز" تله" حذف فاصله است و در واقع مثل این است که بگوییم " برویم سر اصل مطلب، اصل موضوع". در لنز " تله" موضوع ارجعیت دارد وزمینه در خدمت آن است و رابطه تنگاتنگی میان موضوع و زمینه برقرار می گردد . این تکنیک عکس برداری برای عکاسی که پرشور است و برای رسیدن به اصل مطلب، اصل موضوع عجله دارد، تکنیک مناسب تری است.

عکاس آرش کریمی
آدرس وبسایت عکاس:

Monday, 14 January 2013

بند دره بیرجند

 
 
بند دره در جنوب شهر بیرجند در استان خراسان بر روی دره های رشته کوه باقران احداث شده است. در ساخت بند دره از مصالحی چون آجر، سنگ ملات آهک و ساروج استفاده شده است و در بدنۀ آن سرریزی تعبیه شد که مازاد آب بند را به مصرف کشاورزی می رساند. این بند از اهمیت تاریخی بسزایی برخوردار است و در دوران قاجاریه در سال 1294 هجری قمری ساخته شد. در دورۀ قاجار توسعۀ بیرجند بخاطر کمبود آب به کندی پیش می رفت. از نظر حکمرانان شهر، بیرجند می بایست همچنان مرکز ناحیه بشمار رود. در آن زمان به خرید لوله از هندوستان اقدام شد و اولین سازمان آبرسانی در ایران در بیرجند بوجود آمد که به بنگاه آبلولۀ بیرجند مشهور بود. تاریخ نویسان و ایرانشناسان نیز به سیاست آبیاری درآبادی های بیرجند اشاره نموده اند. بند دره تفریگاه زیبایی است که با توجه به اقلیم گرم و خشک منطقه برای مردم بیرجند و شهر های اطراف آن جاذبۀ بسیار دارد.


Sunday, 13 January 2013

مرگ قطعی است. زندگی محتمل


عکسی تأثیر می گذارد. کنجکاو می شوی. می روی به دنبال شخصیت های تصویر شده . می خواهی از چهره ها، حس ها و آغوش ها سر درآوری. این یکی از آن تصاویر بود. مرا واداشت به کند و کاو کودکانه و به سپری بی اعتنای لحظه ها. نمی دانم چه احساس گنگی مرا به سوی خود کشاند. این حس مجهول وناشناخته از کجا سرچشمه می گرفت؟ دو تن این گونه تنگ هم و در آغوش هم! آیا دو دلدارند و یا شاید خواهر و برادری؟ آیا دو دوست اند؟ دوست دوران همسایگی های دور و دیرین، در کوچه پس کوچه های غبار آلود مهر ویا یاران عصری فرسوده با خاطره های عطرآگین مهتابی؟ با غورو دقتی بر بستر وهم و پندار، پس از دقایقی جستجو به سرگذشت واندوه تصویر پی بردم. آن حس غریب، نادرست نبود. مرد جوان چند هفته پیش در حادثه ای در تهران کشته شده بود ودر تصویر خواهرش او را قبل ازآن پیش آمد نامیمون در آغوش کشیده بود. گویی آن زن جوان درآن لحظۀ فرجام باور داشت که عزیزش آهنگ سفری ناگزیر و بی انتها را در سر دارد. اندیشیدم: " مرگ قطعی است. زندگی محتمل." دوستان مرد جوان در فیس بوک صفحه ای را برایش برپا کرده و هریک شعری و یادداشتی، فیلمی و یا تصویری در سوگ و نبودش به یادگار گذاشته اند و در سخنانشان واژه های پرسوز سیاوش کسرایی و دیگران شاعران مردم جاری بود. زمانی که جوانی با خاک تیره روز هماغوش می شود و این چنین بار افسوس و درد را بر دل دوست می نشاند، نه به احتمال، بلکه قطعاً زندگی کرده است. باز زیر لب آهسته زمزمه کردم: " زندگی محتمل است" و سپس تن داده به ضرورت زمان، به سپری بی اعتنای لحظه ها ادامه دادم.
 برای احترام به بازماندگان مربوط به این عکس ذکری از نام و نشانی نشده است و بماند در نهانخانۀ دل که به مانند پوشیده های دیگر... بازگونکنیم

Tuesday, 8 January 2013

آوای دامنه


به حد دامنه نفس،
به سراشیب رنج
 افق دشوار؛
وزمیانه - راه ناهموار.
بانگی خموش به پیش.
چوپانی خسته، دشت را آواز،
مارپیچ گوسفندان دره را همساز.








 



 
 

Thursday, 3 January 2013

نفس کویر



 
از دیرباز گرمی و خشکی تابستان در یزد آزاردهنده بود. کویربا باد گیرنفس می کشید. پشت بادگیر ها به سمت باد قبله بود. بادگیر چهارسویه یزد، هوای دلپذیر را با سرعت به پایین می کشید و هوای گرم و آلوده را به بیرون می فرستاد. در چشمه های بادگیر پرندگان لانه می کردند. درمیان قفسۀ بادگیر از قرقرۀ چوبین ریسمانی می گذراندند. این ریسمان آنچنان دراز و طولانی بود که به پایین بادگیر میرسید و انتهای آن به چهار گوشۀ تختۀ مشبکی بسته می شد. این تختۀ را "چووش" نیز می نامیدند. سر طناب را به میخ دیوار تالار می زدند و روی " چووش" ، ماست و شیر و پنیر می گذاشتند و تخته را با قرقره و ریسمان به بالا و پایین می کشیدند. در دل دیوار طاقچه ای می ساختند که بدان گنجه یا " گمبیچه" می گفتند. این گنجه کار یخچال را می کرد و مواد خوراکی را از گرما حفاظت می کرد و از دسترس حیوانات خانگی دور نگه می داشت.

عکاس: علیرضا جواهر 



بازار قدیم مسگرها در تهران


مسگری صنعتی بدست فراموشی  
ایران از جهت برخورداری از معادن و ذخایر غنی مس در جهان در رده های بالایی قرار دارد. هنر مسگری از قدیمی ترین صنایع دستی ایران است و این رشتۀ صنعتی در کشور ما قدمت شش هزار ساله دارد. ظروف مسی در تهران قدیم یکی از نماد های بازار بزرگ تهران بود. اما صنعت مسگری در سال های گذشته در اثر عدم حمایت از تولیدکنندگان ظروف مسی افول کرد و حال اثری از کوره های مسگری وسر وصدای بازار مسگر ها نیست. اغلب مسگران امروزی به فروش ظروف نیکلی و تعمیر آنها می پردازند. می گویند که هنر مسگری در ایران جای خود را به صنایع دستی کم کیفیت پاکستانی و چینی داده است و تولید ظروف مسی رونق پیشین را ندارد. 


تصویری از بازار قدیم مسگرها در تهران- عکاس بهرام مولایی
 

Friday, 28 December 2012

آندره رمنف، هنر و زادگاهش

 
 

" آندره رمنف" نقاش روس از نقاشی های قدیمی قرن پانزدهم تا هفدهم  روسیه الهام گرفته و سبک آن دوران نقاشی را با هنر کنستراکتیویسم و یا ساخت گرایی روسی قرن بیستم ترکیب نموده است. اما منظورنه ترکیبی از جهت محتوی هنری بلکه تلفیقی از فرم ها و جلوه های ظاهری است. جنبش کنستراکتیویسم از نظر محتوی و فلسفه اصولی آن با رد ایده هنر برای هنر، از استفاده از هنر برای رسیدن به اهداف اجتماعی دفاع کرده و هنر را فرایند زیرساخت های اجتماعی به شمار می آورد. اما " آندره رمنف" برعکس از نظر محتوی کارش صرفاً از " الهام" برای خلق اثر هنری خود بهره میگیرد و تنها جلوه های ظاهری و بیرونی سبک ساخت گرای روسی در هنر او کاربرد داشته است. اما چرا او متأثر از نقاشی های دوران قدیم و جدید زادگاهش می باشد. او وابستۀ محیط خود است واز محیط اطراف خود اثر میگیرد. شاید بتوان این تأثیرات و وابستگی ها، این تعلقات را به زادگاهش و به آن چیز هایی که او در میانشان پرورش یافته بود، در شرح کوتاهی که او از محل تولدش می نویسد، دریافت:

" محل تولد من روی تپه بود. چشم انداز زیبایی از ارتفاعات مجاور را داشت. کانال هایی که میان رودخانه ولگا و مسکو در جریان بودند، جنگل ها و مزارع، همه یاد آورنقاشی های بروگل بودند و من از دریچه پنجرۀ خانه مان نظاره گر آن تنوع بودم که مرا احاطه کرده بود."

" آندره رمنف" از آیکون های قرون وسطایی و نماد های مذهبی، رنگ های دست سازکه با استفاده از زرده تخم مرغ ساخته شده اند و رنگ هایی که در خاک طبیعی موجود است استفاده نموده است. زن در اغلب کار های او متأثر از آداب و رسوم سده های پیشین، منزه ، پاک و روحانی و با تمام محدودیت های اجتماعی اش به نمایش در آمده است.